تعادل داشتن در زندگی‌، از نوع آزار دهنده!


واقعا جالبه که آدم بخواد در زندگی‌ اش تعادل رو بر قرار کنه. بعد بفهمه اولا خیلی‌ معلوم نیست که نقطه تعادل،  نقط درستی‌ باشه و اینکه هر کسی‌ نقطه تعادل خودش را پیدا میکنه. ثانیا این نقطه تعادل داره عوض اینکه زندگی‌ آدم را بهتر کنه، داره آتش به خرمن میزنه! اینکه حالا پا در هوا هستم و نمیدونم راه حل چیه. بذارید چند تا مثل بزنیم:

۱- کار کردن: آقا من اومدم گفتم بیام و مثل این آمریکایی‌‌ها روزی ۷-۸ ساعت خوب کار کنم بدون حاشیه، بعد از ۷-۸ ساعت برم سراغ تفریح. آخر هفته هام هم دست خودم باشه.این روش در زندگی‌ فردی خیلی‌ خوب کار کرد و واقعا پیشرفتم قابل ملاحظه بود. صبح ۷:۳۰ میومدم دانشگاه و عصر ۴:۳۰ میرفتم خونه. صبح پر انرژی و عصر میرفتم خونه به زندگیم می‌رسیدم. حالا ببینیم مشکلات چی‌: تو آفیس ما بیشتری‌ها دیر میاین، یعنی بعد از ۱۰ یا ۱۱ و ۷-۸ شب می‌رن. جدا از اینکه خوب آدم مدت زیادی نمیبینتشون، وقتی‌ برنامه بزارن بعد از ۷-۸ شب میذارن که عملا تو دانشگاه نیستی‌. بعد ما کلا این فرهنگ را داریم که بد از هر ۲-۳ ساعت کار دوست داریم استراحت کنیم، حرف بزنیم، چایی بخوریم و ... اگر یکی‌ خیلی‌ متمرکز کار کنه، بقیه فکر ایکنن داره خودشو میگیره و این رفتار باعث میشه یواش یواش یارو از جمع بقیه جدا بشه. به علاوه چون خیلی‌ها حتی در آخر هفته کار می‌کنن، خیلی‌ موقع‌ها در دسترس نیستن که بشه کار مشترک انجام داد.

۲- مذهب: این یکی‌ دیگه فوق‌العاده جالب و رو اعصابه. آقا جون ما یک اشتباهی‌ کردیم یا خانوادمون یک اشتباهی‌ کردن، منو نه پارتی برو بار آوردن نه مسجد برو. در حالی‌ که عملا دور هم جمع شدن مردم در اینجا یا بخاطر مذهب و انجام چیزهای مذهبی، یا به خاطره رفتن به پارتی، مهمونی‌ و تفریحات از این قبیل. حالا وقتی‌ آدم اهل هیچ کدوم نباشه، ملت جایی‌ نمیگن که آدم باهاشون بره. اینکه دوباره از بقیه جدا میشه. حالا اینهمه راه هست از قبیل سینما، رستوران،رفتن به طبیعت، پیاده روی، دیدن جاهای جالب و ... حتی دور هم جمع شدن و حرف زدن و بازی کردن، ولی‌ انگار همهٔ زندگی‌ رو برای یک عده خلاصه کردن در نماز روزه برای یک عده در پارتی و عرق خوری.  نمیدونم چرا حد وسطی اینجا نیست. خیلی‌ کمن آدم‌هایی‌ که اهل هر دو باشن/نباشن.  اینکه دوباره پا در هوایی‌.

 حالا علی‌ مونده و حوضش!

زمان بندی تلفن زدن

فرض کنید یک دختری رو میشناسید  و میتونید بهش تلفن بزنید. و فرض کنید که دختر مجرّد هست، ایرانی‌ هست ولی‌ در خارج از ایران.

شما قراره ۵۰ تماس تلفنی داشته باشید. حالا ببینید چه اتفاقاتی میفته.

۱- اگر سالی‌ فقط یک بار تلفن بزنید، اسم شما هست نامرد و کسی‌ که یادی از دوستهای قدیمیش نمیکنه.

۲- اگر هر ۶ ماه زنگ بزنید، ممکن بعد از هر تماس قرار بذارید که همو ببینید یا اینکه یک جایی‌ برید.

۳- اگر هر ماه زنگ بزنید، طرف پیش خودش فکر میکنه شاید شما قصدی دارید ولی‌ مطمئن نیستید. ۵-۶ ماه تا ۱ سال شاید این فک تو  کلّش باشه ولی‌ بعدش فراموشتون میکنه، باد از ساله اول هم دیگه عملا شما نمیتونید بهش زنگ بزنید.

۴- اگر هر ۲ هفته یک بار بهش زنگ بزنید طرف میفهمه بهش علاقه مندید و میخواید برید بیرون باهاش و بیشتر بشناسیدش. مطمئنا بعد از ۲ سال چیز خوبی‌ از آب در میاد. شما اینجا یک جنتلمن هستید.

۵- اگر هر هفته زنگ بزنید، شما خیلی‌ زیاد علاقه به رابطه با اون نشون دادید و اون ممکن لوس بشه و شما اسمتون بشه عاشق آویزون.

۶- اگر هر روز بهش زنگ بزنید، به نظر اون یک آدم دیوانه هستید که تا حالا با کسی‌ نبوده و الان مثل بچه‌ها عشق اون شده. احتمالا بعد از 1 هفته یک چیزی بهتون میگه که دیگه مزاحمش نشید.

۷- اگر هر یک ساعت بهش زنگ بزنید، اسمتون هست دیوانه روانی‌.

۸- اگر هر یک دقیقه بهش زنگ بزنید، بد از تماس ۲ یا ۳ اسمتون هست مزاحم تلفنی.

۹- اگر هم هیچ وقت بهش زنگ نزنید، اونه که همش به شما زنگ میزانه و اون وقت شما این فکر هارو راجبش خواهید کرد. دو نقطه دی

نتیجه گیری اخلاقی‌، زمان بندی خیلی‌ مهمه و تاثیر مستقیم رو رابطه، نظر اشخاص و درک اشخاص از آدم داره.

کودک درون


اینو یک جا خوندم خوشم اومد، گفتم اینجا بنویسمش:

امروز چون هیچ مساله مهمتری تو زندگی نداشتم که ذهنم رو به خودش مشغول کنه، توجهم به این مساله معطوف شد که اگر مرغی بخواد به کودک درونش اشاره کنه میگه "جوجه درونم" یا میگه "تخم مرغم"؟

orginal publisher: http://zzyzxway.blogspot.com/2010/07/chickened-out.html

علم هرمنوتیکس


علمی‌ است که میگه مفاهیم ارائه شده در کتاب آسمانی چطور باید تفسیر بشه و چه قدر ما حق داریم در رابطه با نظر خدا بلند پروازی کنیم. در ویکی پدیا شرح مفصلش پیدا میشه!

حالا منم می‌خوام یک نمونه نشون بدم:

جمله زیر:


اینجا چه قدر گرم است.


۱- هوا گرم است.

۲- با تاکید روی اینجا، یعنی‌ این محل چقدر گرم است و بقیه جاها سرد تر است.

۳- یعنی‌ گرم کنننده خونه شون خوب کار میکنه.

۴- کولر خونشون رو چرا روشن نمیکنن، مردیم از گرما

۵- چه قدر جوّی که الان توش هستیم صمیمی هست!

۶- چه قدر همه در جمعی که اینجا دور هم نشستیم پر شور و حرارت و با اشتیاق حرف میزنن.

۷- کل جمله به کنایه و طعنه است چون جای افراد تازه عوض شده و جای قبلی‌ گرمتر و بهتر از اینجا بود. پس یعنی‌ اینجا چه قدر سرد است.

گوینده: خیلی‌ ساده، فقط هوا امروز گرمه. دیگه انقده تفسیر نداره که!


حالا این مثل خیلی‌ ساده ایی بود که زدم. فکر کنید این جمله رو یکی‌ تو یک کتابی‌ بخونی‌ که جمله هاش پس و پیش میشن و خیلی‌ قبل و بد جمله‌ها حساب کتاب نداره. افراد به راحتی‌ می‌تونن با توجه به چیزی که در ذهن دارند، جمله را به نحوی حتی درست ۱۰۰ عکس نظر گوینده تفسیر کنند!

مهدویت


زندگی‌ در غرب نشان داد که نیازی به مهدویت نیست که بیاید ما را نجات دهد. مشکلات داریم، دغدغه زندگی‌ داریم ولی‌ نیاز به منجی نداریم. خودمان میتونیم از پس مشکلات بر آییم. فکر می‌کنم نیاز به یک منجی مثل مهدی بیشتر در جوامع مثل ایران، عراق یا کشور‌های که تحت سلطه و زیر فشار هستند کار می‌کند. در کشور‌های آزاد و مرفه، کسی‌ فکر در زندان بودن و داغون بودن نمیکند که مهدی بخواهد. خودشان تلاش میکنند تا مشکلات را حل کنن و جوامع تا حدی پویا و دموکراتیک باعث میشود که مردم دقیقا بدانند چه مشکلاتی هست و اینکه کسی‌ به طور عمدی نمی‌خواهد که وضع بد باشد. همه حداکثر تلاش خود را میکنند که وضع بهتر شود. مهدی هم نیاز ندارند چون یک نفر آدم "حتّی با قدرت مافوق بشری" نمیتواند این جوامع را اصلاح کند. فقر، گرسنگی، مشکلات اجتماعی، سرخوردگی‌ها هیچ کدام با نیروی حتّی ما فوق بشری اصلاح نمی‌شود. مثلا در مورد اقتصاد، کشور ما چه درآمدش بیشتر شود چه نشود (کما اینکه شد در قیمت نفت بالا)، چه زیر ساخت‌ها درست بشود چه نشود (که عزم ملی‌ و نیروی همگانی می‌خواهد و امکانات و علم)، تا زمانی‌ که انسان‌ها اصلاح نشوند هیچ کاری از پیش نمی‌رود. اگر حتّی باور کنیم که پیامبر نیروی فوق‌العاده و ما فوق بشری داشت و مهدی هم آنن را داشته باشد، پیامبر ۲۳ سال زحمت کشید یک شهر قدیمی‌، بدون پیچیدگی دنیاهای امروزی را تا حدی سرپرستی کرد و تازه نصف مردم هم آخرش ایمان نیاوردند. حالا مهدی چطور میتواند حتّی با نیروی ما فوق بشری این کار را بکند، سؤالی است که باید از مهدویت اندیشان پرسید. همان به که خودمان در فکر اصلاح باشیم تا دلمان را برای یک منجی صابون بزنیم و دست رو دست گذشته و کاری نکنیم.

حتی اگر ادعا می‌کنید که دارید برای حضور مهدی آماده میشید و دست روی دست نمیگذارید، خوب پس دارید کارهای خوب را خودتان با تمام توان انجام می‌دهید. دیگه مهدی میخواید چی‌ کار! ولی‌ حتی کسانی‌ که ادعا می‌کنن دارند زمینهٔ لازم را برای حضور مهدی آماده می‌کنن، باز هم اعتقاد قلبی آنها این است که مهدی کارها را درست می‌کند نه آنها!

دروغ آوریل یا حربه ای برای پیش برد اهداف!


این دروغ آوریل، همون دروغ ۱۳ خودمان هم مشکل ساز شده. امروز اول بی‌بی‌سی اومد گفت رو ایران رله می‌شه، بعد گوگل برندش رو عوض کرد، یکی‌ از دوستام ادعای ازدواج کرد و یکی‌ دیگه ادای اینکه وارد رابطه عاشقانه شده با یکی‌، یکی‌ دیگه گفت می‌خواد برگرده ایران. بعضی‌ از دروغ‌ها مثل دروغ بی‌بی‌سی یا کسی‌ که ازدواج کرده بود یا گوگل، فوری برملا شد، ولی‌ دروغ اون یکی‌ دوستم یا یکی‌ دیگه که گفت بود هفته دیگه می‌خواد بره ایران نه!

بعضی‌ دروغ‌ها مشکلاتی هم در پیش میارن. مثلا اینکه آدم بگه من ازدواج کردم، حتی به شوخی‌، اگه نامزدی یا دوست دختری داشته باشه، ناراحتش می‌کنه. یا بگه می‌خواد بره ایران، خانوادش فوری باهاش تماس میگیرن که چرا چی‌ شده و ...

حالا بعضی‌‌ها هم از این موقعیت استفاده می‌کنن. مثلا یادم هست که همین گوگل چند سال پیش اول آوریل گفت که می‌خواد چند گیگابایت فضا در ایمیل هاش بده، همه گفتن دوروغه بد این کارو کرد. یک خرده واسهٔ جلب توجه بود که مردم بیشتر اسم گوگل در ذهنشون بمونه. حالا نمیدونم کسی‌ هم که گفته در رابطه عاشقانه با کسی‌ هست هم داره از همین حربه استفاده میکنه یا نه! خدا داند! اگه رhسته مبارک باشه، اگه دوروغه باید گفت: ای ای ای ای ( با فتحه ) ...

۲ نوشته

1-

روزی من سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم.

ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین
درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت.
ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام
فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد.  منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد
 کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین
ببرد و ما را
به بیمارستان بفرستد!)).....

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می
 گویم:
((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله
 هستند.
آنها سرشار از ناکامی،  خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله  در اعماق
 وجودشان
 تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی
 میکنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله  روزشان را بگیرند و
 خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با
 شما خوب رفتار می کنند
دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.


2-

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا،
جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 
روز اول ماه و
هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود
ويلان از روزي
که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش
من يازده سال با
ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که
چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت
من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون
اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادمهمين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه دادتا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش
كني؟
گفتم: نه
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي
خوش بگذروني؟ گفتم: نهگفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!! 
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين
.... 
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به
خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي
زنده‌اي؟ جواب دادم: نهويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
امروز روز جهاني آدمهاي آشفته
است
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي
بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
پيام امروز اينست
:
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

قضاوت


جالبه آدم وقتی‌ به کسی‌ یک چیزی میگه، مثلاً پست پایین، اگه آدم سنش کم باشه و مجرد، میگن می‌خواد زن بگیره. اگه مزدوج باشه، میگن با زنش دعواش شده، اگه مطلقه باشه، میگن هوای زن قبلیشو کرده، اگه خدای نکرده زن یا شوهرش فوت کرده باشه، مردم دلسوز میشن میگن آخه یاد گذشته افتاده، اگه یکی‌ خودش تو فاز غربت و دوری از مادر پدر یا برادرش باشه، نتیجه گیری رو که من می‌خواستم می‌کنه از این نوشته. خیلی‌ جالبه که کلا هر چی‌ ما فکر می‌کنیم، آیینه أی از وجود خودمونه و فکری که در مورد دیگران داریم هیچ ربطی‌ به اونها نداره، فقط احساسی‌ هست که فکر می‌کنیم اگر خودمون جای اونها بودیم رو پیدا می‌کنیم. البته این روش خوبی‌ هم میتون باشه که آدم بفهمه بقیه چه جوری فکر می‌کنن و ذهنشون به کجا‌ها میره!


نتیجه گیری اخلاقی‌: در مورد دیگران خیلی‌ قاطعانه قضاوت نکنید ;-)

سوت و کور

میدونی‌ چی‌ سخته،  قبلا‌ها همیشه ذوق و شوق داشتم از مدرسه، دانشگاه، بیرون، هرجا، برم خونه. بچه‌ها میدونستن که من ترجیح میدادم به جای موندن تو دانشگاه و وقت گذرونی برم خونه. هر موقع کلید مینداختم میومدم تو، یکی‌ بود بهش بگم سلام. یکی‌ بود بگه "خسته نباشی"‌.بگه "خوبی‌؟" "روزت چطور بود". حالا بعد ۲۵ سال، نه ذوقی هست بری خونه رفتن، مگه از خستگی‌، نه اینکه کسی‌ هست که بهت بگه "سلام"، "خوبی‌؟" "خسته نباشی‌". خارجی‌‌ها هم که خسته نباشید ندارن. این خسته نباشید رو فقط یک نفره، ایمان، که همیشه میگه!

این هم نوع زندگییه!

شاکی‌ بودن

خواننده گان عزیز لطفا شاکی‌ هستید، قبل از شروع کامنت‌هاتون اول بنویسید شاکی‌ هستید بعد نظر بدید. حالا ناراحتید ، مثل خود ما، میاید سر ما خالی‌ می‌کنید، مثل ما که سر شما خالی‌ می‌کنیم D: ایرادی نیست قابل درکه، ولی‌ سخته از طریقه یکی‌ ۲ خط کامنت آدم بفهمه یکی‌ شاکیه و داره درد دل می‌کنه یا منظور جدی داره. حالا ما مثبت نگاه می‌کنیم.


بازم شاکی‌ بودید بیاید اینجا سر ما خالی‌ کنید. یکی‌ اینجا هست که حرفتون را بشنوه!


ایران آه دلا

 

عجب روزگاریه. آدم نمیدونه چی‌ کار کنه! گریه کنه؟! خودشو به خواب بزنه؟! امیدوار باشه؟! حرکت کنه؟! مبارزه کنه ... حالا یکی‌ مثل ما که حبسه اینجا گزینه‌ها خیلی‌ زیاد نیست و اکثرا بی‌ خطر! ولی‌ یکی‌ که تو ایرانه چی‌؟ اونی‌ که میره سخنرانی‌ روز عاشورا، در محرم ال حرام، کتک می‌خوره بر میگرده خونه یا هیچ وقت بر نمیگرده چی‌؟ اونی‌ که تیر میخوره چی‌؟ اونی‌ که حبس میره چی‌؟ ممنوع الخوروج می‌شه چی‌؟ اونی‌ که بچشو میکشن، خواهر برادرشو میکشن، پدر مادرشو میکشن چی‌؟

ما هم که اینجا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز آه کشیدن و نگریستن به کشوری که پاره أی از تنمونه، ولی‌ میبینیم که داره جلوی چشمون خراب می‌شه و آوارش رو سر خودمون، عزیزانمون، فرهنگمون و مملکتمون میریزه. چه عذابی از این بالاتر که زنگ بزنی‌ به عزیزان دلت تو ایران، فقط آه و ناله بشنوی. چه دردی بالاتر از حس درد دیگران ممزوج با درد خودت. بازم آدم درد خودش رو میتونه یک کاریش بکنه، ولی‌ دیدن درد بقیه چی‌؟ چیزی که هیچ کاریش نمیشه کرد و تنها وقت می‌خواد تا درست شه. یکی‌ یک بار طعنه زد بهم که تو خبر هارو دنبال نمیکنی‌ و به فکر مملکتت نیستی‌، منم سرمو انداختم پایین هیچی‌ نگفتم ولی‌‌ای کاش آدم‌ها از دل بقیه هم خبر داشتن و زود قضاوت نمیکردن.‌ای کاش میدونستن که آدم چه حالی‌ می‌شه وقتی‌ عکسها و فیلمهای خونشو می‌بینه که داره خراب می‌شه، که در بحران هست، در سر درگمی، در انتظار آینده أی نا‌ معلوم.

این بقیه دیگه حرفای یک بچهٔ ۵ ساله است جدی نگیرید.

بعضی‌ وقتا ها دلم می‌خواست یکی‌ مرد پیدا میشد میرفت خر این خدای فلان فلان شده رو میگرفت، میگفت دیوانه این دنیا بود درست کردی. یکی‌ رو میفرستی تو ناز و نعمت و آسایش یکی‌ رو تو بدبختی. یکی‌ بورلی هیلز یکی‌ نامبیا. بهشت و جهنم هم مال خودت. یک راه باز گذاشتی خراب کاری‌های خودتو تو دنیا درست کنی‌ بگی‌ حالا اینجا خراب بود ایراد نداره، اون دنیا درست می‌شه؟ هان؟ دیگه کلاه برداری و دورغ گویی از این بیشتر. مگه امکان داره کسی‌ که اینجا تو فقر، بدبختی، فساد، فشار، کینه، دورغ رشد کرده، اون دنیا سعادتمند بشه. اگه تعالی روح هم ماده نظرت باشه، با این اوضاع حکم هیچ روحی‌ رشد نمی‌کنه. اینکه این بازی هارو بریز دور. بهشو جهنمت پیشکشه همون آخوند‌های احمقت که فکر می‌کنن حرف تورو فهمیدن. شاید هم فهمیدن! ۱۰۰ سال سیاه بهشتتو نخواستیم. اگه بهشتت ممزوج به تحمل بدبختیه، ارزونی خودت، به ما در همین دنیا بده، اخرت واسهٔ بندگان سالهت (عکس ایه قرآن). عزیزم ما زندگی‌ این دنیا رو میخوایم(عکس ایه قرآن). من نمیدونم باید دم کی‌ رو دید اگه نکهیم به این اراجیفی که در دین به خوردمون میدن گوش بدیم. اگه خیلی‌ به قول خودت دلسوز و مهربون بودی و خیلی‌ توانا، حداقل یک کاری میکردی از شخص خودت علیه بندگانت سؤ استفاده نمیکردن. داشتیم زندگیمونو میکردیم، این چه دینی بود فرستادی. نمدیونم اثراتی که روی فرهنگ بشریت گذشت ارزش این همه فتنه أی که بر پا کرده رو داشت یا اگه یک دین مهربون تری مثل مسیحیت دین آخر بود، بازم میتونستیم به اینجا برسیم. آخه چرا راهشو باز گذاشتی که این کاراو سرمون در بیارن. نمی‌شد عوض یک پیغمبر بی‌ سواد (ایه قرآن)یکی‌ رو پیدا میکردی با سواد باشه که بعدش راهش اینجوری خراب نشه. واقعا متاسفم که قده یک آدم ۴۰-۵۰ ساله در زمینه حقوق بشر الان کار می‌کنه نمیفهمی. خیره سرت اسم خودتو گذاشتی خدا.‌ای کاش تو میرفتی یک مهربون تر و عاقل تر میومد سر جات. این هفتا آسمون هم که هی‌ پزشو میدی نمیخواستیم. یک خورشید میدادی با زمین و ماه. حالا یک ۴ تا ستاره هم میندختی این بالا بد نبود ولی‌ دیگه پز دادن نداره که. منّت که سر ما نذاشتی اوردیمون اینجا. امانتت هم پیش کش خودت(ایه قرآن). ما امانت دار نخواستیم باشیم. همینکه این آسمون‌ها و زمین نگرفتنش. یکی‌ گرفت چوبشو ما باید بخوریم. وارث زمین هم خودت باشه. آدمو اول چوب میزانی‌، ضعیف که کردی میگی‌ حالا زمین مال مستضعفین(ایه قرآن). خسته نباشی‌. آمدیم اینجا با اعمال شاقه. خیلی‌ دوست داشتم بدونم به این اتهمتی که بهت وارد کردم چه جوری جواب میدی. تو قرانت که چیزی نگفته بودی. حالا مگه پیغمبر جدیدی چیزی یا از قبلیها یکی‌ جواب اینها رو داده باشه. حیف که توانایی هم نداری الان حرف بزنی‌ و آدم رو حواله اون دنیا میدی، از اون وعده‌های سر خرمن. دوست داشتم جای یکی‌ مثل مادر ندا بودی یا اون بچهٔ آفریقایی که با ایدز متولد می‌شه و سو تغذیه داره شیکمش قلمبه زده جلو لخته، ببینم دیگه بلبل زبونی میکردی آسمون و زمین راه میندختی یا نه. خودتو توانا و مهربون میخوندی یا نه. حیف که هم کری هم کوری هم نابینا. یکی‌ مهر زده رو دلت که هیچی‌ نمیفهمی. نشستی مثل احمق‌ها فقط نیگاه میکنی‌. خیره سرت همه چیزو میدونی‌. ولی‌ چه فایده که اندکی‌ حس نداری. بذار یک سوره برات بگم: (به نام آنکه واقعا مهربان و توانا است)همانا خدا بی‌ احساس است مگر آنکه زمینی‌ شود و مشکلات روی زمین را درک کند. و هفت آسمان و زمین را نیافرید مگر آنکه عرضه اندام کند جلوی انسان. و بر گوش و چشم خویش مهری نهاد و خود را توانا جلوه داد. و چه بدکاری. و عاقبت روزی انسان از او باز خواست خواهد کرد. (سوره شاکی‌ ایه ۱-۳).

 

 

تحریر الوسیله آیت الله خمینی

مساءله 9 - مستحب است ولى دختر در شوهر دادن او وقتى بحد بلوغ رسيد عجله كند و بوسيله شوهر ناموس او را حفظ نمايد كه از امام صادق عليه السلام روايت شده : ((از سعادت آدمى يكى اين است كه دخترش در خانه اش ‍ حيض نبيند)) و در خبر آمده : ((دختران بكر مانند ميوه بر درختند اگر موقع چيدن آن را نچينند آفتاب آن را بر بالاى درخت فاسد مى كند و باد باين طرف و آنطرف پراكنده اش مى سازد دختران بكر نيز همينطورند اگر برسند به آن چيزى كه زنان مى بينند دوائى بجز شوهر ندارد)).

یا امام جعفر صادق نه تنها معصوم نیست بلکه اطلاعات در حد ما‌ها هم نداشته، یا آیت الله خمینی حرف ناصواب زده یا نقل اشتباه کرده!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت(۱): مرسی‌ از کامیار، موقعهٔ نگارش اسمشو اشتباه زده بودم.

پی نوشت(۲): به نظر من امام اصولا معصوم نیست! نه امام هیچ کس معصوم نیست، یعنی‌ کسی‌ که عاری از گونه، خطا یا اشتباه باشه و به چشمه علم خداوند متصل! اگر کسی‌ قطره ای  معصومیت داشته باشه و به چشمهٔ علم لا یزال الهی متصل باشه از این حرفها نمیزنه. حرفهایی‌ که نا درستیش چند صده بد مشخص بشه.

اگر اشخاص آری از اشتباه نباشن و حرفهشون با زمان قابل تغییر باشه، پس ما چه جوری باید حرفهای اونها رو امروز سر مشق خودمون قرار بدیم؟ معصومیت تعریفی‌ است که بدن ارائه شده و نه در زمان خود اون اشخاص. از این حرفها هم کم نیست. چه در حلیه متقین چه در جاهای دیگه.  و این حرفها واقعا زده شده. نباید به خاطر اینکه میخوایم یکی‌ رو معصوم کنیم هرچی‌ حرف ناصواب زده پاک کنیم. میشه راحت گفت طرف معصوم نیست تا راحت باشیم و انقده دنباله تبصره نگردیم که حرفشون رو خدایی یا ابدی جلوه بدیم.

پی نوشت (۳): این پی نوشت‌ها به خاطر کامنتها بود. البته نظر شخصی من هست، خوشحال میشم شما هم نظرتون رو بگید و بگید نظر من کجاهاش ایراد داره!

مروری بر برخی از افکار سروش

در اینجا قسمتی‌ از حرفها و عقاید آقای سروش جمع آوری شده.

شخصی‌ در جواب نامهٔ آقای سروش به آقای خامنه‌ای اینها رو به عنوان اعتقادات ایشون اورد. من اینهارو میزارم اینجا چون بنظرم خیلی‌ جالبه و خوبه که حفظ بشه. شایان ذکر که بقیهٔ اون مقاله مغلطه بیش نبود ولی‌ این جمع آوری خیلی‌ کار خوبی‌ بود. من نمونه اون رو نتونستم با سرچ تو اینترنت پیدا کنم. امیدوارم برای شما هم سودمند باشه.


در حيطه ولايت باطني، رابطه مريد و مرادي برقرار است، اما در حيطه ولايت سياسي، حتي ائمه هم وجوب اطاعت ندارند چه برسد به فقيه! مردم مي‌توانند بر امام معصوم هم خرده بگيرند، انتقاد كنند و در جايي فرمانش را اطاعت نكنند! (سروش، ماهنامه كيان بهمن 77) ولايت منحصر در شخص نبي اكرم است و با رفتن او، ولايت نيز خاتمه مي‌يابد! ولايت پيامبر بعد از او به كسي منتقل نشده است! (كيان آبان 77)

تفكر ديني با استخدام طبيعت منافات دارد يا حداقل خنثي است! (هفته نامه آبان خرداد 78) حقيقت دين همان تجربه فردي ديني است كه در مورد پيامبران «تلقي وحي» نام گرفته و دين هيچ ارتباطي به امور اجتماعي و سياسي و حكومتي ندارد، هر كسي همان قدر ديندار است كه به اين تجربه فردي رسيده باشد. (روزنامه صبح امروز خرداد 78)

ارتداد حق طبيعي هر انساني است! (كيان فروردين 78) هيچ ديني عقلا نمي‌تواند مردم را از انتخاب دين ديگر منع كند چون خود آن دين زاييده انتخاب بوده. (صبح امروز شهريور 78) در تعارض تكاليف ديني و حقوق بشر، حقوق بشر مقدم است! متاسفانه فقهاي ما اطلاعات برون ديني ندارند و متوجه اين نكات نيستند(صبح امروز شهريور 78)

ارزش‌هاي ديني دائما در تغييراند، اگر روزي فاطمه مي‌گفت بهترين زنان كسي است كه نامحرم او را نبيند، امروز كسي نمي‌تواند اين را بپذيرد!(ماهنامه زنان دي 78)  فرهنگ شهادت خشونت آفرين است! (روزنامه نشاط خرداد 78) در تاريخ جديد خدايي كه مومنان كشف مي‌كنند ممكن است با خدايي كه گذشتگان كشف و تجربه مي‌كردند متفاوت باشد! (كيان ش 52)

مخالفت محققانه با دين كفر نيست. چون كفر موضع‌گيري در مقابل خداست ولي مخالف دين از روي تحقيق در قبال خدا موضع‌گيري نكرده است. (راه نو مرداد 77) مفاهيم ديني مانند ذم دنيا، رضا به قضاي الهي و توكل و زهد و … مناسب دوران تاسيس يك نهضت و انقلاب مي‌باشد، چون لازمه انقلاب، بريدن از دنيا و از خودگذشتگي است، اما براي دوران ثبات، كارآيي ندارد! (روزنامه ايران دي 77)

دين ورزي روحانيان، عوامانه و مصلحت‌انديشي است، عاطفي، تقليدي، تعبدي، سنتي و ميراثي است. ملاك، حجم عمل است نه انديشه و تعقل. روضه‌خواني‌ها و زيارات دسته جمعي، تعصب و تجزم و تكفير و طرد، در اين نوع دينداري، زياد به چشم مي‌خورد. (كيان بهمن 78)

قرائت هاي مختلف از دين زدودني نيستند و همه را بايد به رسميت شناخت، اينها در ذات يكي هستند (روزنامه ايران دي 78) جهان مدرن پرده از رازهاي موهوم ديني برداشته و دين را از صحنه اجتماعي به يك حيطه‌ كاملا فردي عقب رانده است (كيان مرداد 77)

احكام اسلام آميخته به اسطوره‌اند و اگر از آنها اسطوره‌زدايي شود به راحتي به مرور زمان قابل تغيير اند. مثلا حجاب جنبه اسطوره‌اي دارد نه اينكه براي حفظ عفت باشد! (ماهنامه زنان دي 78) انقلاب ما بر اساس اسلام اسطوره‌اي بنا شده، نه اسلام عقلاني. روحانيت ما هميشه عوام‌زده و دنباله‌رو عوام بوده‌اند و عوام هم اسلام اسطوره‌اي را بهتر قبول مي‌كنند تا اسلام عقلايي (روزنامه نشاط خرداد 78)

حكومت ديني جلوي رشد علمي مردم را مي‌گيرد. در نظام لائيك تركيه، روحيه علم‌جويي و حقيقت‌طلبي بهتر رشد كرده است زيرا آنجا ارزش هاي ديني را با علم مخلوط نكرده‌اند (نشاط خرداد 78) اگر قبول كنيم اسلام يا پاره‌اي از احكام آن سياسي است، بايد اين احكام، موقت باشند چون حكم سياسي موقت است. (كيان فروردين 78)

فلوطین

مقاله ای که در زیر میخونید نظر یکی‌ از فلاسفهٔ یونان متولد ۲۰۰ سال پس از میلاد مسیح و ۴۰۰ سال قبل از ظهور اسلام است.

برگرفته از ویکیپدیا

ایشون سر منشأ افکار صوفی گری است و بر خلاف باور همگان که منشأ صوفیان را در اسلام می‌دانند،  عقاید آنها ریشه در فلسفه‌ی فلتونی دارد.

به نظر من مقالهٔ جالبی‌ است که تصمیم گرفتم اینجا بذارمش. خیلی‌ از این حرفها در اسلام هم هست و احتمالا اسلام این مطألب رو از این فلسفه گرفته ولی‌ با دخل و تصرف!

این هم از مقاله:



زندگی در نزد فلوطین

از نظر فلوطین اصل اول یا همان اقنوم اول «واحد» است. واحد در حقیقت نام ندارد و در مورد آن چیزی نمی‌توان گفت، حتی نمی‌توان گفت هست. «اگر او را به نام واحد هم بخوانیم سخن نادرستی گفته‌ایم، نه مفهومی از او هست و نه دانشی برای شناخت او، او فراتر از دانش هستی است»[۴].. به نوعی بهتر است تا آن را عدم بنامیم چرا که وجود نشانه کثرت است و او واحد است. نام‌های واحد، او، نیک و... همه از سر تنگنای زبانی است وگرنه او را نامی نیست. «او خود را نمی‌شناسد» [۵] چرا که واحد است و نمی‌تواند بیاندیشد، زیرا که اندیشیدن هم نوعی کثرت است و آدمی به چیزی دیگر می‌اندیشد. پس او «اعجوبه‌ای درنیافتنی است که در باره اش حتی نمی‌توانیم گفت هست»[۶]. او خالق هستی است پس خود هستی نیست. این کلام در میان متفکران شرقی در مولوی یافت می‌شود، جایی که می‌گوید: «صورت از بی صورتی آمد پدید».

برای مولوی نیز اصل اول عدم است؛ امری ناشناخته و فراتر از هرچه هست و خواهد بود؛ امری که هیچ است اما در همه چیز هست. بعدها در مغرب زمین هم این کلام فلوطین الهام بخش نحله‌های عرفانی همچون «اکهارت» آلمانی و همچنین الهیات سلبی دیوگنسیوی مجعول گشت.

واحد از خود سرریز می‌کند و عقل یا همان هستی را پدید می‌آورد که جامع تمامی معقول و ایده‌ها است. عقل نیز اقنوم سوم، روح را پدید می‌آورد. ماده به سوی روح میل می‌کند و با آمیختن با آن جهان محسوس را پدید می‌آورد. بنابر این اصل اول یا همان واحد با آنکه هیچ کدام از عقل یا روح یا محسوس نیست اما در همه آنها حضور دارد، پس «همه چیز نیک است»[۷].

بنابراین فلوطین یک وحدت وجودی است. واحد یا همان او در همه چیز است اما هیچ کدام از آنها نیست. او روشنایی همه چیز است: «زندگی و عقل هر دو از روشنایی نیک آکنده‌اند»[۸] و «او در هر چیز فردی که قابلیت پذیرایی آن را دارد حاضر است در حالی که نه به آن نزدیک است و نه دور»[۹]. در عرفان ایرانی و حکمت خسروانی هم این مفهوم بدین صورت بیان می‌شد که او با ظهورش خود را پنهان می‌کند. او ظهور می‌کند و عالم را پدید می‌آورد و همین عالم موجب پنهان شدن او می‌گردد، چرا که او هیچ کدام از آنها نیست.

گفته شد که ماده با پیوند خود با روح این جهان محسوس را پدید می‌آورد، پس هر پدیده‌ای در این جهان دارای نیمه‌ای ماورایی و نیمه‌ای زمینی است. حتی گیاهان نیز به زعم فلوطین دارای این دو نیمه‌اند، پس همه جهان محسوس دارای حظی از روح و حظی از زندگانی است و انسان شاه بیت غزل موجودات عالم است. «ما پیش از این شدن در آنجا بودیم، آدمیان دیگری بودیم، بعضی از ما خدا بود و روح محض بود و عقل بود، با کل هستی پیوسته بودیم، اجزای جهان معقول بودیم...امروز به آن آدمی ِ بالایی آدمی ِ دیگری اضافه شده‌است، این آدمی ِ دیگر که می‌خواست موجود باشد ما را یافت و همچون جامه‌ای ما را در برگفت... بدین ترتیب ما دو آدمی شدیم»[۱۰]. با این بیان انسان دو آدمی است، یکی ماورایی و دیگری اسیر تخت بند تن.

برای فلوطین هم جهان بالایی مبدا و وطن ما است، او یاران را از زبان افلاطون اینگونه بانگ مب دهد «برخیزید تا به وطن عزیزمان بگریزیم... وطن ما و پدر و پدر ما در آنجا است و ما خود از آنجا آمده‌ایم»[۱۱]. اما چگونه باید از این جهان گریخت؟ «در این سفر پا به کار نمی‌آید... اسب و کشتی هم نیاز نداریم... چشم تن را باید ببندیم و چشمی دیگر باید بگشاییم... چشمی که همه دارند ولی تنها عده کمی از آن سود می‌جویند»[۱۲].

این چشم، چشم درون است، به کار روح می‌آید که می‌تواند فراتر از محسوسات رود. چنانکه با روح جهان پیوند می‌خورد و به اصل اولیه خود بازگشت می‌کند، چنین حالتی را عارفان خلسه می‌گویند و به شهادت فرفوریوس فلوطین در طول عمرش سه بار با این حالت روبره رو شد.

پس از پیوند با روح جهان، عده‌ای می‌توانند از آن فراتر روند و به وادی عقل رسند و بعضی با استقامت از آن هم رد می‌شود و به او می‌رسند و «او» می‌گردند. چرا که اصل اساسی عالم آن است و آن اصل در همه حضور دارد. فلوطین به صورت صریح هدف از زندگی انسانی را وصال با او و تشبه به او معرفی می‌کند: «هدف رهایی از گناه نیست، بلکه خدا شدن است»[۱۳].

وظیفه انسان توجه به عالم ماورایی وجود خود و فرا رفتن به سوی او است، او باید ماده را ترک کند و به روح بپیوندد تا به او برسد. خود فلوطین نیز طبق نوشته فرفوریوس چنین آدمی بود. «فلوطین فیلسوف زمان ما گویی شرم داشت از اینکه در تنی جای دارد».

ارکان زندگی آدمی از دیدگاه فلوطین

حال چنین آدمی با چنین طرز فکری معلوم است که زندگی آدمی را چگونه می‌پندارد. او در وصف زندگی انسانی به دو رکن متوصل می‌شود: اول تقدیر و دوم سهل گیری.

سنت

سنت همه وحدت وجودیان اعتقاد به تقدیر است. به هر حال در این سنت انسان و اختیار انسانی نسبت به ذات برتر که در همه هست و هیچ کدام نیست امری ثانویه‌است. پس برای تفسیر و تبیین جهان معتقد به دستی می‌شوند که در پس پرده هدایت امور را بر عهده دارد. خود فلوطین تقدیر را چنین تعریف می‌کند: «تقدیر در باره جهان چنین است که جهان مطابق با عقل است و عقل پیشتر از جهان است»[۱۴].

تقدیر صورت و سرمشق جهان است و اتفاقات و وقایع جهان را تدبیر و کنترل می‌کند. مثلا تقدیر جهانی چنین است که «هر کس دیگری را بکشد به دست دیگری کشته می‌شود، هرچند کشنده او کاری دور از عدالت می‌کند»[۱۵].

گویی دستی در پس پرده‌است که جواب بی عدالتی را می‌دهد. در صحنه تقدیر جهانی آدمیان بازیگر نقش‌های از پیش تعیین شده‌اند. برای همین فلوطین نظر می‌دهد که «زندگی آدمی نوعی بازی است». بازی ای که آدمی نقشی از پیش تعیین شده را اجرا می‌کند. حال این نقش چه هنگامی تعیین شده است؟

فلوطین از کلام افلاطون استفاده می‌کند و پاسخ «دوک سرنوشت» را پیش می‌کشد. او مطابق یک اسطوره یونانی عقیده دارد که ارواح در هنگامی که در عالم بالا بوده‌اند در گردش و سیران اند. ۱۳خدای یونانی به عنوان مدبران عالم در گردش اند، بجز یکی که در خانه می‌نشیند، چرا که اگر بیرون رود اجاق خانه خاموش می‌شود. حال هر یک از ارواح در دوک سرنوشت سرنوشتشان نوشته می‌شود. هر یک با خدایی به گردش و سیران می‌روند. آن که با زئوس رود در زمین فیلسوف می‌شود و آنکه با حرا رود در زمین سیاست مدار می‌شود و در نهایت آنکه با خدای خانه نشین مجاور شود در زمین زن می‌شود.

این دنیا صحنه بازیگری است، طبق نقشه‌ای که از چرخش ارواح در دوک سرنوشت برای ما نوشته شده‌است، پس «کشتارها و غلبه‌ها و غارت شهرها را باید همچنان بنگریم که بازی‌های روی صحنه نمایش را می‌نگریم».[۱۶]

سهل گیری

با توجه به نکته بالا دریافت این نکته چندان مشکل نیست. اگر غلبه و کشتار و جنگ‌ها همچون بازی اند، پس دیگر باید جنگ ۷۲ملت را همگی عذر بنهیم چونکه همگان معذور سرنوشت خویش اند. آدمیان چنان اند که «هر یک از آنان بر حسب طبیعت و خصوصیات اخلاقیش جایی را که برای او مناسب است بر می‌گزیند و در آنجا شروع به بازی می‌کند. یکی سخنان بی دینانه می‌کند و کارهای زشت مرتکب می‌شود و دیگری به کردار و گفتار نقطه مقابل او است».[۱۷]

دقیقا به همین سهل گیری ناشی از احتساب تقدیر جهانی در وجود همیشگی خوبان و بدان به عنوان صحنه بازیگری دنیای ما اشاره می‌کند. این چنین جهان بینی می‌تواند تمامی جنگ و جدال و شرور و بدبختی را به عنوان ملزومات یک نمایش زیبا جلوه دهد. «زیبایی جهان بسته به این است که فرد نقش خود را هرچند زشت و بد باشد بازی کند و بدین سان در هماهنگی کلی کیهان شرکت جوید»[۱۸]. پس در این جهان بینی زیبایی زندگی فقط به حضور خوبی‌ها نیست بلکه جدال و حضور همیشگی خوبی و بدی زندگی را زیبا جلوه می‌دهد، همان طور که یک نمایش نامه که تمامی نقش‌های آن نقش مثبت باشند چنگی به دل نمی‌زند دنیای بدون آدم بد نیز زیبایی نخواهد داشت.

سخن آخر

در کلام فلوطین در مورد اعتقاد به تقدیر و سهل گیری نسبت به شر و بدی‌های عالم روحیه ایرانیان متجلی است. حاصل چنین فکری همان است که «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین». خوب یا بد، زشت یا زیبا، خوشبخت یا بدبخت زندگی می‌گذرد و گذران آن هم چندان تحت اختیار من و ما نیست.

نقص بزرگ این تفکر این است که در آن همه چیز حوالت به تقدیر می‌شود و کمتر جایی برای کوشش و سعی می‌ماند، اما در کنار آن تساهل و مدارای به شدت عجیبی وجود دارد، چرا که بدها نیز به اندازه خوبان قابل احترام اند و صحنه نمایش با آنها جذاب می‌شود. در مثنوی نیز موسی با وجود فرعون و در برابر او موسی شد، پس فرعون نیز در موسی شدن موسی سهم داشته است؛ یا به قول فلوطین «نبردهایی که آدمیان فانی با رعایت نظم و قائده‌ای خاص با یکدیگر می‌کنند چنان است که گویی در حال بازی و تفریح سلاح به دست می‌رقصند و همین امر نشان می‌دهد که تمامی زندگی آدمی نوعی بازی است». پیام فلوطین در مورد زندگی در یک کلام خلاصه می‌شود: «زندگی را جدی نگیر».


http://fa.wikipedia.org/wiki/فلوطین

آزادی

داشتم یک مقاله فلسفی‌ راجع به آزادی می‌خوندم، گفتم قسمت‌های جالب رو اینجا هم بذارم.


اینها نظریات ژان ژاك روسو (1778-1712) است برگرفته از روزنامه همشهری.


ژان ژاك روسو (1778-1712) نخستين فيلسوفي بود كه انسان را از منظر آزادي تعريف كرد. از نظر او آزادي سرنوشت ويژه انسان است. دغدغه اصلي روسو آزادي و در مقابل، بيشترين ترس او از وابستگي بود. او كوشيد تا نشان دهد آزادي يكي از دارايي‌هاي اساسي انسان است، اما شكل نوين فرايند اجتماعي‌شدن در جهت نبود آزادي و برقراري اسارت عمل مي‌كند. به زعم او صرف‌نظركردن از آزادي خود به‌معناي صرف‌نظركردن از خصوصيات انساني خود از حقوق بشريت و حتي صرف‌نظر كردن از وظايف خود است.

به زعم روسو، جامعه مدني عرصه‌اي است كه در آن، منافع خصوصي و نابرابري‌ها مي‌توانند آزادي را تهديد و ويران كنند. روسو معتقد است هنگامي كه مالكيت و نابرابري به‌واسطه قانون مجاز شمرده شدند، آزادي طبيعي براي هميشه از ميان رفت. از نظر او، قدرت سياسي هميشه در خدمت و به نفع اقوياست، اما جامعه نابرابر سياسي هرچه كه باشد، منظور اصلي آن تأمين آزادي اعضاي خود، حفاظت از زندگي و اموال آنهاست. مردم هم، هرچقدر نادان باشند، باز همواره رهبراني را براي دفاع و حفظ آزادي خود و نه ويراني آن برمي‌گزينند، اما اين اهداف هرگز تحقق نيافتند و نابرابري‌هايي شكل گرفتند كه مانع بروز و وجود آزادي حقيقي شدند.


نظريه روسو درباره حكومت، نظريه‌اي قراردادي است كه مشروعيت سياسي خود را بر پايه رضايت شهروندان بنا مي‌نهد. به عبارت ديگر روسو آزادي را در ارتباط با شيوه شركت شهروندان در مشروعيت‌دادن به آن مي‌داند. آزادي از نظر روسو، به مثابه اطاعت از قوانيني است كه افراد براي خود تجويز كرده‌اند؛ يعني به قول روسو تنها قوانيني كه از سوي كل مردم پذيرفته شده‌اند درست و عادلانه‌اند.


اگر انساني نخواهد با اراده كلي (حالت جديد اجتماعي و تعهدي در قرارداد اجتماعي) همگام باشد، به‌نظر روسو بايد از سوي همه جامعه مجبور به اطاعت شود. به عبارت ديگر او به زور بايد آزاد باشد، چون آزادي بدون قانون وجود ندارد. هيچ‌كس بالاتر از قانون قرار ندارد؛ حتي در طبيعت، انسان فقط در سايه قانون طبيعت كه بر همه‌چيز حاكم است، آزاد است؛ به همين دليل به باور روسو انديشه به‌كارگيري زور براي آزادي به معناي ميل براي استحكام  قدرت نيست بلكه ميل به يك فلسفه است.


روسو از ما مي‌خواهد كه چون انسان تكامل‌ناپذير و آزاد و جامعه بر پايه قرارداد استوار است و آزادي بالاترين و مقدس‌ترين نياز انساني است، پس ما بايد با تمام قوا در برابر دشمنان آزادگي ايستادگي كنيم و يكي از دشمنان آزادي، كسي است كه نخواهد با اراده كلي همگام شود.


وي در كتاب قرارداد اجتماعي مي‌نويسد: «اين فرض مخدوشي است كه تصور شود انسان، خارج از هر جامعه براي خود به دنيا آمده و موضوعي جز خود و قواعد مربوط به‌خود ندارد، مطلقا ارباب خويش است و آزاد است كه به هر نحوي كه ميل دارد بر خود حكومت كند. انسان قبل از هرگونه قرارداد آزادانه بسته‌شد‌ه‌اي، قبل از اعلام هرگونه رضايت صريح يا ضمني در قبول حكومت، به‌صورت عضو جامعه‌اي به دنيا مي‌آيد كه خير و صلاح آن‌ را بر خير و صلاح فردي خود ترجيح مي‌دهد و در نتيجه، نه ارباب خويش است و نه قواعد مخصوص به‌خود دارد.»


روسو براي توجيه قرارداد اجتماعي مي‌گويد: «كسي كه به حد كافي اين طبيعت غم‌انگيز را بررسي كرده باشد، مي‌داند كه انسان اگر به حال خود رها شود شريرتر از آن است كه بتواند آزاد باشد.» در انديشه روسو تمايل تسلط بر ديگران خود نشانه سلطه‌پذيري و بندگي است. وابستگي انسان به انساني ديگر بي‌حد و مرز است و خالق مفاسد است و از طريق اين نوع وابستگي است كه ارباب و برده همديگر را متقابلا تباه مي‌كنند.

روسو معتقد است كه حس آزادي‌خواهي موجود در همه انسان‌ها زاييده سرشت آدمي است و خانواده، نخستين الگوي جوامع سياسي است. فرمانروا، تصويري از پدر است و افراد جامعه، تصويري از فرزندان هستند؛ به‌دليل اينكه همه افراد آزاد و مساوي خلق شده‌اند و آزادي خود را جز به خاطر منفعت عموم از دست نمي‌دهند.  روسو معتقد است آنچه بيشتر سعادت بشري را تأمين مي‌كند آزادي است تا آرامش و امنيت.حساسيت روسو نسبت به آزادي انسان حد و مرز نمي‌شناسد.


يك ملت آزاد اطاعت مي‌كند، اما بندگي نمي‌كند؛ رئيس دارد، اما ارباب ندارد؛ اطاعت مي‌كند، اما فقط از قوانين و بر پايه اقتدار قوانين است كه از انسان‌ها اطاعت نمي‌كند. يك ملت، نوع حكومت آن هرچه باشد، وقتي آزاد است كه در وجود كسي كه برآن حكومت مي‌كند نه انسان بلكه كارگزار قانون را ببيند. در يك كلمه، آزادي هميشه از سرنوشت قوانين پيروي مي‌كند، با قوانين حكومت مي‌كند يا با قوانين مي‌ميرد.


روسو، ضرورت ايجاد قراداد اجتماعي را اينچنين توضيح مي‌دهد: «قدرت و آزادي نخستين وسايل حفظ حيات انسان است اما هيچ‌كس نمي‌تواند بي‌آنكه لطمه‌اي به‌خود بزند و بي‌آنكه وظيفه حفاظت از خود را به فراموشي بسپارد، اين نيرو و آزادي را در راه اتحاد به كار برد؛ بنابراين نوعي شركت بايد به‌وجود‌آيد كه با تمام نيروي مشترك از هر شريك و منافع او حمايت كند و شريك در سايه اين شركت درعين اتحاد با ساير شركا فقط از خود اطاعت كند و به همان اندازه‌اي كه قبلا آزاد بوده، آزاد باقي بماند و يكي از شرايط معتبر بودن قرارداد اجتماعي، تأمين آزادي فردي است. پيمان اجتماعي نه‌تنها بايد تعهد آزادانه هر فرد باشد، بلكه بايد شرطي در آن باشد كه هيچ كس حق نداشته باشد از آزادي خود صرف‌نظر كند.»

روسو در پاسخ گروهي كه مي‌گويند حكومت، نماينده رستگاري عموم يا نفع مشترك همه، بخشي از آزادي هر فرد را به‌منظور حفظ بقيه آزادي از او مي‌گيرد، مي‌گويد: «اين بقيه امنيت است و هرگز آزادي نيست. آزادي تقسيم‌ناپذير است؛ نمي‌توان بدون كشتن كل آزادي، بخشي از آن ‌را جدا كرد. اين بخش كوچكي كه شما آن را از پيكر آزادي جدا مي‌كنيد، جوهر آزادي من است، كل آزادي است.»

 اما چگونه چنين چيزي امكان‌پذير است كه همه اطاعت كنند، هيچ‌كس فرمان ندهد، همه بي‌آنكه صاحب اختياري باشند خدمت كنند و به اندازه‌اي واقعا آزاد باشند كه زير يك تعبد ظاهري، هر كس آزادي خود را فقط به ميزاني از دست بدهد كه ممكن است به آزادي ديگري لطمه‌اي وارد كند. اين شگفتي‌ها، كار «قانون» است؛ فقط در برابر قانون است كه انسان‌ها، عدالت و آزادي را وام دارند.

اين نهاد سودمند اراده عمومي است كه حق برابري طبيعي را ميان انسان‌ها برقرار مي‌كند.روسو مي‌گويد:  «گروهي كوشش مي‌كنند استقلال و آزادي را باهم يكي فرض كنند. اين‌دو به اندازه‌اي با هم متفاوتند كه حتي يكي، ديگري را نفي مي‌كند. وقتي كسي هر كاري كه مطابق ميلش باشد انجام دهد، غالبا كاري انجام مي‌دهد كه مطابق ميل ديگران نيست. آزادي بيشتر به معناي زير سلطه ديگران قرار نگرفتن است تا اعمال اراده خويش؛ آزادي به تعبيري ديگر قرار ندادن اراده ديگران تحت اراده ماست.

كسي كه ارباب باشد نمي‌تواند آزاد باشد؛ حكومت كردن، يعني اطاعت كردن. در رابطه اجتماعي هيچ كس حق انجام كاري را ندارد كه آزادي شخص ديگري آن را منع كرده است؛ آزادي واقعي در ذات خود هرگز ويرانگر نيست. آزادي بدون عدالت بي‌معناست.  آزادي بدون قانون نمي‌تواند وجود داشته باشد و هيچ‌كس نيز نمي‌تواند خودش را فوق قانون بداند. حتي در طبيعت هم انسان بر پايه قانون طبيعي كه بر همه امور حاكم است، آزاد است.»


تحریم ایران، کارساز یا نه؟


در محافل خبری میشنویم که کشور‌های جهان باید ایران را در تنگنا قرار دهند تا به خشونت علیه مردم خود ادامه ندهد. این پیشنهاد در نگاه اول میتواند موثر واقع شود ولی‌ چناچه وضع فعلی‌ ایران را ببینیم متوجه میشویم که ایران در حال حاضر هم تحریم هست! تحریم‌هایی‌ که از ۳۰ سال پیش با سقوط حکومت شاهنشاهی در ایران آغاز شده، بعد از ماجاری گروگانگیری ۴۴۴ روزه شدید تر شد، در سال ۱۹۹۴ با امضای بیل کلینتن مواردی به آن اضافه شد و با چالش‌های هسته‌ای ایران، ابعاد جدید تری بخود گرفت. بلکه نه تنها بیانیه‌های شورای حکام در مورد ایران، قطع ارتباط مستقیم موسسات مالی‌ و بلوکه کردن دارایی‌های ایران چندان توفیقی را حاصل نیاورد بلکه سبب شد که دولتمردان ایران بتدریج بیاموزند که چگونه مستقلا کشور را به پیش ببرند. تمام این تحریم‌ها چه سیاسی و چه اقتصادی مستقیما متوجه مردم بود و هیچ کدام به طرز موثری نتوانست موجبات عقب نشینی را فراهم آورد.

در حل حاضر هم چنانچه تحریم سیاسی افزایش یابد، ایران بیشتر منزوی میشود و به سوی کرهٔ شمالی شماره ۲ پیش خواهد رفت. منزوی از جامعه بین المللی با مردمی فقیر که در بدترین شرایط ممکن در اوج اختناق و فلاکت زندگی‌ میکنند. شاید اگر تشر‌های محکم تر و سریع تری وارد میشد (بشود) به نحوی که دولت یک دفعه فلج میشد  (بشود) و هزینه‌ای در مدت کوتاهی وارد میکرد، در مقابل مصالح و منافع آینده قابل اغماض بود. در آن صورت مردم ایران (از جمله من و عزیزانم در ایران) حاضر بودند به استقبال ضرر کوتاه مدت به امید آینده روشن بروند ولی‌ با وضع موجود به نظر می‌رسد جامه بین المللی چندان نمی‌تواند آثاری بگذرد چنانکه در برنامهٔ اتمی‌ خواست و توفیق چشمگیری حاصل نکرد! چه برسد به تلاش برای حمایت از دموکراسی در ایران. این مردم ایران هستند که میتوانند شعلهٔ حرکت را پرفروغ نگاه دارند.


والسلام


علی‌

بازداشت

علی وفقی، مسئول دانشجویی ستاد میرحسین موسوی، حمزه قابل و حسین نیک حواه از اعضای ستاد جوانان موسوی نیز بازداشت شدند.

مقایسه مردم سالاری با دین سالاری به بهانهٔ انتخابات.


در کشور ما حقیقتا کدام وجود دارد؟

منبع:Wikipedia

1- دینسالاری (به انگلیسی: theocracy) به نوع خاصی از حکومت گفته میشود که در آن اصالت به قوانین دینی و فرد روحانی داده شدهاست، و نوعی حکومت است که در آن «خدا» مبنای سیاسی یک مملکت بوده و مملکت توسط نمایندگان «خدا» در رأس امور اداره میگردد.

بدین ترتیب مذهب غالب اصلی ترین تعیینکنندهٔ خط و مشی اداره جامعه در نظام دینسالار است.

دینسالاری در تاریخ اسلام نیز به کرات ظاهر گردیده است.

امروزه، از میان ۱۹۲ عضو سازمان ملل متحد، ایران تنها کشوری است که بنا و اساس آن بر مبنای دینسالاری می باشد.





2- دِموکراسی یا مردمسالاری، (به انگلیسی: Democracy) نخستین بار در یونان مطرح شد. دموکراسی نظامی سیاسی است که در آن مردم، نه فرد یا گروهی خاص حکومت میکنند.



گونه های مردمسالاری

میان انواع گوناگون مردمسالاری، تفاوتهای بنیادین وجود دارد.

* مردمسالاری جفرسونی



مردمسالاری نمایندگی:

مردمسالاری نمایندگی به این معناست که تصمیمات مربوط به جامعه، نه بدست اعضای آن، بلکه توسط افراد ویژهای که مردم برگزیدهاند؛ گرفته میشود. شکلهای گوناگون مردمسالاری نمایندگی در بسیاری از سازمانها هم وجود دارد.


مردمسالاری نمایندگی چندحزبی:

نظامهای مردمسالاری نمایندگی چندحزبی در هر یک یا همه این سطوح، هنگامی که رأیدهندگان بتوانند از میان چندحزب در فرآیند سیاسی یکی را گزینش کنند، یافت میشود. ملتهایی که شیوه مردمسالاری چندحزبی را برگزیدهاند، و در آن توده جمعیت بزرگسال از حق رأی در سطوح گوناگون برخوردار است، معمولاً مردمسالاری لیبرال نامیده میشوند. ایالات متحده آمریکا، کشورهای اروپای غربی، ژاپن، استرالیا، نیوزیلند و هند در دسته مردمسالاریهای لیبرال قرار میگیرند.


مردمسالاری نمایندگی تکحزبی:

بعضی از کشورها مانند چین، با این که در آنها تنها یک حزب وجود دارد؛ خود را مردمسالاری میدانند. در این کشورها، در حالی که رأیدهندگان امکان انتخاب از میان احزاب گوناگون را ندارند، انتخابات وجود دارد که از راه آنها نمایندگان در سطوح گوناگون محلی و ملی تعیین میشوند. این کشورها در دسته مردمسالاری نمایندگی یک حزبی قرار دارند. اصلی که معمولاً در مردمسالاری نمایندگی یک حزبی وجود دارد این است که حزب واحد اراده فراگیر اجتماع را بیان میکند. به نظر مارکسیستها، احزاب در مردمسالاریهای لیبرال نماینده منافع طبقات گوناگون هستند. در جوامع کمونیستی، تنها یک حزب ضروری شمرده میشود؛ بنابراین رأیدهندگان، نه از میان احزاب، بلکه از میان نامزدهای انتخاباتی که سیاستهای گوناگونی دارند؛ نمایندگان خودشان را انتخاب میکنند.


مردمسالاری مشارکتی:

در مردمسالاری مشارکتی یا مردمسالاری مستقیم، تصمیمات به طور جمعی بهدست افراد گرفته میشد. این نخستین گونهٔ مردمسالاری بود که در یونان باستان یافت میشد. اقلیت کوچکی از جامعه که شهروند نامیده میشدند، برای بررسی سیاستها و گرفتن تصمیمات مهم به طور منظم گردهم میآمدند. مردمسالاری مشارکتی در جوامع امروزی، که توده مردم از حقوق سیاسی بهرهمندند و برای همه امکان مشارکت فعالانه نیست؛ بسیار محدود است. برخی جنبههای مردمسالاری مشارکتی هنوز هم کاربرد دارند و سازمانهای زیادی در این گونه جوامع از این شیوه استفاده میکنند. برگزاری رفراندومها در سطح ملی برای مسائل مورد اختلاف؛ نمونهای از مردمسالاری مشارکتی است.


شبه مردمسالاری:

شبه مردمسالاری حکومتی است که هرچند در آن مردم حکومت ندارند؛ اما برخی نهادهای مردمسالارانه وجود دارند؛ اگرچه سیاست این گونه حکومتها به ظاهر مردمسالارانه است ولی در عمل نهادهای مردمسالار، خواست مردم را اجرا نمیکنند.


وضعیت امروزی

امروزه جز کشورهای عربستان سعودی، واتیکان، میانمار و برونئی؛ تمام حکومتها خود را مردمسالار میدانند. اما از نظر معیارهای جهانی، کشورهایی چون سوریه، چین،مصر،مغولستان و روسیه مردمسالار به شمار نمیروند.


منتقدین

افلاطون و ارسطو از منتقدان حکومت دموکراتیک بودهاند و آن را بدترین نوع حکومت دانستهاند. از نظر منتقدین حکومت دموکراتیک؛ اکثر مردم شایستگی لازم برای تصمیمگیری در مسائل سیاسی را ندارند. از نظر ایشان، دموکراسی مانعی برای برنامهریزی متمرکز و تصمیمگیری قاطع است و مسیر پیشرفت را دشوار میسازد. هواداران حکومت دموکراتیک باور دارند که این گونه حکومت بهترین راه برای مبارزه با تراکم قدرت است و باعث کنترل سیاسی بهتر برای پیشرفت و توسعه میشود.

از منتقدین در میان رجال معاصر، میتوان به محمود احمدی نژاد اشاره کرد که اعتقادی به مردم سالاری ندارد.
از نظر رئیس چمهور ایران، انقلاب سال ۵۷ ایران برای دست یابی به مردمسالاری نبود، بلکه صرفا برای اسلام بود.


The last two sentences are also from Wikipedia.com!

عشق


عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است [۱]، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.

عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.

در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم میکند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمه‌ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را می‌توان متصورشد و درواقع این کلمه را می‌توان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیت‌های مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم». در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و درواقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان می‌شود، اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی می‌کند.



ریشهٔ واژه

در گذشته پنداشته می‌شد که واژهٔ عشق ریشهٔ عربی دارد. ولی عربی و عبری هر دو از خانواده‌ٔ زبان‌های سامی‌اند، و واژه‌های ریشه‌دار سامی هماره در هر دو زبان عربی و عبری با معنی‌های همانند برگرفته می‌شوند. و شگفت است که واژهٔ «عشق» همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. ولی دیدگاه جدید پژوهشگران این است که واژهٔ «عشق» از iška اوستایی[۲] به معنی خواست، خواهش، گرایش ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژهٔ اوستایی iš به معنی «خواستن، گراییدن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن» پیوند دارد. هم‌چنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، گرایش، دارایی و توان‌گری، خواسته و داراک باز مانده‌است. خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهٔ هند و اروپایی(زبان آریاییان) نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جست‌وجو است. گذشته از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفته‌هایی از واژهٔ هند و اروپایی نخستین ais بازمانده‌است.[۲] در عربی امروز نیز واژهٔ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش‌تر حَبَّ (habba) و برگرفته‌های آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها. فردوسی نیز که برای پاس‌داری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و کوش‌مندانه خودداری می‌کند ولی واژهٔ عشق را به آسانی و باانگیزه به کار می‌برد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی می‌دهد که واژهٔ دیگری را جای‌گزین عشق کند، واژهٔ حُب را به کار نمیبرد.


منشا شیمیایی

بر اساس شواهد علم اعصاب درهنگامی که فرد عشق خود را بروز می‌دهد، تعدادی عنصر شیمیایی در مغز فرد فعال می‌شوند. این مواد شیمیایی عبارتند از : تستسترون ، اوستروژن ، دوپامین ، نورفینفرین ، سروتونین ، اوکنسیتوسین و وازوپرسین . درهنگام برقراری رابطه جنسی یا احساسات شهوانی میزان تستسترون و اوستروژن در مغز افزایش پیدا می‌کند. معمولا دوپامین، نورفینفرین و سروتونین در مرحله جذب نظر فرد مقابل حضور پررنگ تری دارند. به نظر می‌رسد اوکسی توسین و وازوپرسین به روابط پردوام و قوی ارتباط دارند. در دسامبر ۲۰۰۵، دانشمندان ایتالیایی در دانشگاه پاویا متوجه شدند که وقتی فرد برای اولین بار عاشق می‌شود، میزان مولکولی که به عنوان NGF عامل رشد عصب شناخته می‌شود افزایش می‌یابد اما پس از یکسال ارتباط بین طرفین مقدار این مولکول به حالت اول بر می‌گردد. «سطح NGF در افرادی که عاشق بودند بسیار بیشتر بود (P<۰٫۰۰۱) [ به طور متوسط ۲۲۷(۱۴)Pg/ml ] و این مقدار در مورد افرادی که رابطه دراز مدتی را تجربه کرده‌اند و افرادی که هیچ ارتباط عاشقانه‌ای نداشته‌اند به ترتیب برابر [۱۴۹(۱۲)pg/ml],[۱۲۳(۱۰)pg/ml] بود. همچنین میان میزان NGF و شدت رابطه عاشقانه همبستگی معنی داری وجود داشت (r=۰٫۳۴ ,p=۰٫۰۰۷). درغلظت بقیه NT‌ها هیچ تفاوتی مشاهده نشد. در ۳۹ مورد که فرد بعد از ۱۲ تا ۲۴ ماه هنوز رابطه عاشقانه را حفظ کرده بود اما به عقیده خودشان وضعیت روانی شان نسبت به زمان آشنایی تفاوت کرده بود سطح NGF کاهش یافته بود و تقریبا برابر سطح NGF گروه کنترل بود.»


دیدگاه‌های مذهبی


عشق در ادیان اولیه ترکیبی از تعهد جاذبه‌ای و عبادی به نیروهای طبیعت بود (مشرکان چند خدایی). بعدها در ادیان جدیدتر این جذبه به سوی اشیاء واحد و انتزاعی مانند خداوند، قانون، کلیسا، و دولت سوق پیدا کرد (تک خدایی). دیدگاه سوم در این زمینه به دیدگاه وحدت وجود معروف است وادعا می‌کند همواره بین آنکه می‌پرستد وآنکه پرستیده می‌شود تفاوت وجود دارد. عشق حقیقتی است که ما بر اساس آن در طی زمان خود را ناصحیح به صورت موجودی منزوی تفسیر می‌کنیم.

اسلام

قرآن در سورهٔ روم آیهٔ ۲۱ چنین آورده‌است:

و از نشانه‏های خداوند اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابید، و در میانتان دوستی و رحمت قرار داد، آری در این [نعمت] برای مردمی که می‏اندیشند قطعا نشانه‏هایی است.

بر اساس دیدگاه مراجع شیعه، اظهار (بیان) عشق میان دختر و پسر (حتی به منظور ازدواج) گناه است، چرا که ترس افتادن به گناه در میان است، اگرچه خواستگاری، بدون بیان عشق، برای ازدواج مانعی ندارد.[۴] تا وقتی که مفسده‌ای در میان نباشد، صرفِ داشتنِ محبت و عشقِ قلبی (بدون اظهار آن) اشکالی ندارد.

مسیحیت

در انجیل از عشق به عنوان مجموعه‌ای از اعمال و رفتارها نام برده شده‌است که معنایی وسیع‌تر از ارتباط احساسی دارد. عشق مجموعه‌ای از رفتارهای انسان است که انسان بر اساس آنها عمل می‌کند. در انجیل به افراد سفارش شده که علاوه بر معشوق خود و حتی دوستانشان دشمن خود را نیز دوست داشته باشند. در انجیل از این عشق فعال در قرنتی ۸-۴: ۱۳ سخن به میان آمده‌است:

عشق صبور است، عشق مهربان است. هرگز حسادت نمی‌کند، هرگز به خود نمی‌بالد، مغرور نیست. گستاخ نیست و خودخواه نیست، به سادگی خشمگین نمی‌شود، خطاهای دیگران را به خاطر نمی‌سپارد. عشق از همدمی با شیطان لذت نمی‌برد بلکه دوست دار حقیقت است. همواره حافظ است، همواره به دیگران اعتماد دارد، همواره امیدوار است و همواره پانیده‌است. عشق هرگز شکست نمی‌خورد.


http://www.wikipedia.org/wiki/Love

حرکت جوهری


ماهیت و وجود

ملاصدرا در مخالفت با استادش میرداماد که خود پیرو سهروردی بود، مدعی شد که «وجود» امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری. صدرا درباره حرکت نیز نظریه جدیدی عرضه کرد که به حرکت جوهری مشهور است. تا قبل از آن تمامی فلاسفه مسلمان معتقد به وجود حرکت در مقولات نه گانه عرض بودند و حرکت را در جوهر محال می‌دانستند. اما صدرا معتقد به حرکت در جوهر نیز بود و موفق شد چهار جریان فکری یعنی کلام، عرفان، فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو را در یک نقطه گرد آورد و نظام فلسفی جدید و مستقلی به وجود آورد.[۱]

طبق این نظریه، در جهان کون و فساد وجود ندارد و فقط حرکت وجود دارد. اساس جهان هستی از جوهر تشکیل شده و اعراض اموری تابع و طفیلی هستند. ارسطو و ابن سینا، جوهر را ثابت پنداشته‌اند که گهگاه دچار تغییرات دفعی می‌شوند. حال آنکه در سراسر جهان ماده، ثبات وجود ندارد. جهان متحرک نیست، یک «شدن» و حرکت مداوم است. حرکت و متحرک عین یکدیگرند. تنها در اعراض است که متحرک و حرکت دوتا و جدا هستند. لکن در جوهر، متحرک و حرکت یکی است.

حدوث و قدم عالم

با توجه به نظریه ملاصدرا، این بحث که قرن‌ها مورد بحث فلاسفه بود، شکل دیگری گرفت. افلاطون جهان را حادث و ارسطو آن را قدیم می‌دانست. صدرا می‌گوید که جهان حادث است، اما به این معنا که عین حدوث است. جهان حدوث دایم است.[۲] در فلسفه صدرا، علت، معلول را توضیح می‌دهد. ذهن و عین یکی نیستند و جریان عبور از مقدمه به نتیجه که در مورد ذهن صادق است، در مورد عین صادق نیست.[۳]

حرکت

صدرا و پیروان او معتقدند که جهان یکپارچه حرکت است و ثبات وجود ندارد. در جهان یک کل وجود دارد و آن جریان علت و معلول است. یک شئ شئ نیست، جریان است. این تضاد است که از حرکت ناشی شده و نه حرکت از تضاد. پس تضاد نمی‌تواند علت حرکت باشد. زیرا جوانه زدن یک ضد درون ضد دیگر، خود نوعی حرکت است و بنابراین قانون حرکت شامل او نیز می‌شود. تضاد معلول حرکت است و به نوبه خود علت حرکت هاست، اما فقط به عنوان محرک. به همین دلیل، باید به جستجوی محرک برخاست و این محرک همان خداوند است.[۴]


WikiPedia

Time

The clock is running.

Make the most of today.

Time waits for no man.

Yesterday is history.

Tomorrow is a mystery.

Today is a gift.

That's why it is called the present.


Source: Unknown, probably before 1225!

یوسف گمگشته

 تقدیم به حامد و وحید

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور                 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن                وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                        دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                           چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                        چون ترا نوح است کشتیبان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب               باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                  سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و منزل بس                هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                           جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و شبهای تار                                 تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

                                                     حافظ

کامیار هم آمد

 

بالاخره بد از مدتها  کش و قوس و نگرانی و انتظار یکی‌ دیگه از صمیمی‌‌ترین دوستهام یعنی‌ کامیار، کسی‌ که بنیان گذار این وبلاگ هست داره میاد. ما ۶ سال تو ایران دوست و هم کلاسی بودیم. کامیار جزو آخرین دوستهامون بود که از ایران نیومده بود.

الان که دارم این پست را مینویسم، کامیار سوار هواپیما هست و چون فقط۲ ساعت مونده که برسه الان بر فراز آمریکا هست. عکس مسیر پرواز رو اینجا می‌گذارم.

بی‌ صبرانه منتظریم که از نزدیک ببینیمت و دیداری تازه کنیم. الان درست از ۱۶ اگوست  ۲۰۰۷ یعنی‌ روزی که اومدی فرودگاه برای خداحافظی من، ندیدمت. یاد اون کارت خداحافظی که میفتم خدا رو شکر می‌کنم که این بار که میخونمش دیگه اشک تو چشمام نمیاد. یادت هست برام چی‌ نوشتی‌ وقتی‌ داشتم میومدم؟

...

دل من دیر زمانی‌ است که میپندارد

دوستی‌ نیز گلی‌ است

مثل نیلوفر و ناز

ساقهٔ ترد لطیفی دارد

زندگی‌ گرمی‌ دل‌های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه در‌ها بسته است

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

...

 امیدوارم که روز به روز پله‌های ترقی‌ را همه با هم پشت سر بذاریم و یاران خوبی‌ برای هم و در کنار هم باشیم.

 

کامیار جان خوش اومدی به آمریکا.

 

علی‌

 

پی نوشت: با تشکر از محمود عزیز که در تهیهٔ این پست من را یاری کرد.

 

 

عکس مسیر پرواز:

من یک جهان سومی هستم

 منبع: اینترنت


بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...


شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....


از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی.... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...


شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"


در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...


شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...


معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود....اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته.... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...


بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....


اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....


در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (......) اوست...


در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...


گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟



نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی آشنا

یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی ".

 


Showing up for war prevention

 

ََA very good frind I of mine said, when the god is going to show up to prevent the war:

I spontaneously said:

He didn't show up for 50 million casualties in world war 2 for many years but once he showed up, he was a nuclear bomb.

"jelve kard bar hiroshima va nakazaki va anja maanande panbe zade shod!!"


But people didn't like this way of showing up, even now people criticize that, are you sure you wanna see him?

 

Just kidding

Discrimination

This is the first sentence in the terms and conditions of a leasing contarct! Nice to notice. It is also written on a frame hanging on the front wall in our building!

 

This community does not discriminate on the basis of race, color, s, e, x, religion, handicap, familial status, s, e, x, u, a, l orientation, national origin or any other class protected by applicable law.

 

They really apply it in Los Angeles. hopeully everywhere, I'm not sure though.

خدا

قهر او از آشتي شيرين تر است       مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد         قهر هم با دوست ,معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود قهر نيست       قهري او هم نشان دوستي است

 

Gheysar Amin poor

بازی با مناقشات بين المللی

 

خوب بيايد امروز بازی كنيم. من سوال را ميگم شما جواب بديد. خودتون هم از جواب متعجب ميشيد.

 
فرض كنيد برگرديم به جنگ ايران و عراق. سال 68. فرض كنيد ايران در جنگ بازنده شده و كشور دست دولت عراق افتاده. حالا ميخواهيم نيرو تشكيل بديم و كشور را از دست دولت عراق نجات بديم. ميدونيم كه الان بعد از 20 سال عده زيادی عراقی در كشور ما ساكن شدن و به هيچ وجهی بيرون نميروند. شما هم ميخواهيد كشورتون را از دسته بيگانهگان نجت بديد. گفتگو و روش های مسالمت آميز هم جواب نميده. حالا عكس العمل شما چيست.
 
1- الان فقط 1 سال از جنگ گذشته. يعنی سال 1369 است:
 
الف: من به عراقی ها هرجا باشند حمله ميبرم و آنها ر ميكشم تا نسل خارجی ها را از كشور عزيزم بكنم و تحت سلطه اجنبی نباشيم
 
ب: چون در راه آزدی وطنم جان عراقی های بيگناه به خطر ميفته برای آزادی كشور كاری نميكنم. 
 
ج: سعی ميكنم تنها نيروهای نظامی عراقی را بكشم ولی اگر غير نظامی مسل زن و بچه هم در اين راه كشته شدند ايرادی نيست. آزادی كشور هدف والا تری است.
 
د: همه جا زمين خدا است. مهم نيست كه چه كسی رهبر كشور است. هميش بايد با خوبی و خوشی زندگی كرد و آزاد كردن كشور كار بيهوده اي است. چه عراقی چه ايرانی فرقی ندارد.
 
سوال قبل سال 1369 بود. حالا بذاريد زمان رو ببريم جل.
 
2- فرض كنيد الان سال 1387 است. در اينصورت جواب شما چيست؟ گزينه هارو دبر ب دقت بخوانيد.
 
3- فرض كنيد 100 سال گذشت. حالا جوابتون چيست.
 
4-فرض كنيد 500 سال گذشت. حالا جوابتون چيست.
 
5- فرض كنيد 1000 سال گذشت. حالا جوابتون چيست.
 
6- فرض كنيد 5000 سال گذشت. حالا جوابتون چيست.
 
اول فكر كنيد و جوب بديد بعد بقييه. 


.
.
.
.
.
.
 
آيا ايرانی ها بايد افغانستان و هرات و قندهار را پس بگيرند؟ عثمانی چطور؟سورييه و شامات چطور؟
آيا ما به كشوری مديون نيستيم. آيا صاحب كشور ما كس ديگری نيست؟
آيا زمان  چيز مهمی نيست؟
و سوال بزرگتر... آيا آسراييل در پس گرفتن سرزمينش به حق است؟ 


من که جواب این ها رو نمی دونم!


خيلی از مناقشات بين المللی جواب درستی ندارد و چيز ها آنطور نيستند كه ما فكر ميكنيم...


كامنت حتما بذاريد، بگيد به چه گزينه ای رای ميديد و چرا؟

 

علی


 من به كامنت ها تون فقط گوش ميدم. پس هرچی دوست دارید بگید بدون س ا ن س و ر!

GAZA war, Another point of view

I believe there is no difference between sudden death due to war or other sources like accidents or stressful life or air pollution, the sources of heart attack or cancer etc. The later sources can be even worse because of the miserable life they all have for many years and also the expenses that the society pay over their life time.

Anyway, war is so bad and should be avoided but there are many others things that cause death but we neglect them easily!!

Some times the dirty media cover stuff like that extremely so that fool people and have them forget their own problems.

Another exciting issue is that once we were fighting with Iraq for 8 years, no one cared about us, not even those crappy Arabs who we are dieing for them and are trying to go to their country to help them, not even those Europeans who just show off in some cases, not even US. Sounds like there were no human right activist back then, no media, newspaper etc. Sounds like people didn't know we were fighting, we were invaded. We were chemically bombed. Our fathers were dieing in battle fields, our mother were crying ...

from then on we faced many political, economical, sociological and health problems. Where were those philanthropists those days. You see no one care about you. It's you that should think of your self. In this world , unfortunately the human being is not grown up so that he understand that we are ONE NATION, ONE PEOPLE.

Another thing is that, since we still have many problems in our home, like more than 17000 fatalities in a year due to car accidents, people dieing because of health problems, people can't go to college and they are  uneducated, the air pollution causes olds to die, people are dieing because of cancer or heart attack as the effect of chemical weopens used in war, or the stressful life they face, our children don't benefit from health care and education in unurbaned areas etc...

In the current situation there are some ---holes who want to go to GAZA to fight for others although they are facing disasters in their home. On the other hand, those Arabs never cared about us. neither did we in the history. So it is surprisingly amazing that we never ever like them but the new government tries to show that we are philanthropists and we love the world, an unbelievable expression form that cleric-run government that don't even care about his fellow Citizens. The one who killed hundreds of people in 1367 at a blink of an eye in the prisons. The one who neglect the the human right of every one not only Armenian, Jews, son ii, but also Shee'e's. I don't trust such a person for such an expression.

I believe that its just the rule of the dirty media that try too fool people and absorb their attention for things that are unimportant specially when people are facing serious social and economical problems. But we should act wisely.

EVERYBODY knows that WAR is a Disaster. This is unfavorable and it affects generations. It should be prevented. Agree. However there are many thing that are not less important. Have you ever thought of unhealthy life, unhealthy food, water, air pollution ...

They kill people even more than a war, believe me, but over the time, causing a miserable life and have the society pay for its citizens over their life time. It affects the life of generations however it is a soft war with the same damages but we neglect it. its exactly like a sharp disease or a chronic one. In both cases you lose your parents, children, wealth, faith, hope etc and you feel it but ignore it.

You know the reason is "WAR MAKES A BIG SOUNDS BUT A DISEASE JUST AN OUCH". So not just listen to what you hear. Think about them.


Ali

P.S.1 Fight for peace.

P.S.2 sorry for any misspell. I didn't have time to check the spellings.

صبا

روزی با صبا در کنار نهری زیر سایهٔ درختان پر برگ نشست بودیم. مجال صحبت دست داد. از صبا پرسیدم:

"تو که سالیان سال به سرزمین‌های مختلف سفر کردی، از این همه سفر چه آموختی؟"

با خود فکری کرد. گفت همیشه می‌‌پنداشتم که زندگی‌ یعنی‌ سختی عبور از پیچاپیچ درختان تنومند و از دست دادن قدرت خویش پس از عبور از درختان یا بالا رفتن از کوه‌ها و پایین رفتن از دره‌ها و دوباره جان گرفتن از خورشید. چه سخت بود آن دوران که باید با سختی به حیات خود ادامه میدادم ...

روزی خورشید جانی مضاف به من داد و بادی شدم که میتوانست فرسنگ‌ها از زمین بلند شود و سرزمین‌ها را از افقی جدید تر ببیند. آن روز بود که آن جنگلها کوه‌ها و دره‌ها که پیشتر در نظرم سخت جلو میکردند، زیبا شدند و دانستم اگر همان‌ها نبودند حضور من معنی‌ نداشت. این بار من بودم که داشتم آن زیبایی‌ ها را با قدرت خویش نابود میکردم.

 ...

زمانی‌ که قدرتمند شدم و توانستم سرزمین‌ها را به راحتی‌ درنوردم دانستم که مردم همان نسیم دلنوز را که بر گونه هایشان خنکی لطیفی پدید می‌‌آورد را بیشتر دوست داشتند تا طوفان سهمگین!

بدان که بدی‌هایی‌ که در زندگی‌ هستن، میتوانند با دیدی دیگر زیبا باشند!

دیگر آنکه هیچ وقت سعی‌ نکن خیلی‌ قدرتمند شوی، مردم همان نسیم خنک و مهربان را بیشتر دوست دارند! بگذار دیگری طوفان شود!

 

علی

از نا کجا آباد(3)

کاش میشد در روزی زیست که نه دیروز داشته باشد و نه فردا.

کاش میشد در جایی‌ زیست که نه ساخته شود نه خراب.

کاش میشد در فضایی زیست که نه بالا داشته باشد نه پائین.

کاش میشد در جاده ای راه رفت که نه ابتدا داشته باشد نه انتها.

کاش میشد به ترانه ای گوش داد که نه آهنگ داشته باشد نه شعر.

کاش میشد به رنگی‌ نگریست که نه سفید باشد نه سیاه.

کاش میشد خودی بود که نه فرشته باشد نه شیطان.

...

کاش میشد انسانی‌ بود در سیلان.

... 

علی‌

روانشناسی‌ مهاجرت!

انهایی که رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از ان هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

انهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

انهایی که رفته اند منتظرند انهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که

 از جریان زندگی انهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به ذوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

انهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با انهایی که مانده اند معاشرت کنند.

انهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند انهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

انهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند انهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پ‍زی عکسش هست.

انهایی که رفته اند فکر می کنند انهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شا پ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و انها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

انهایی که مانده اند فکر می کنند انهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و انها را که توی ان جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

انهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

انهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند  یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.  

انهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پ‍لیس با باتوم خارجی ها را  هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود. حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند. 

انهایی که مانده اند همانطور که  زن های گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که انهایی که رفته اند الان مثل ادم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.  

انهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پ‍شت  پ‍نجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟

انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سر کار اشغال می کنند و انها از کار بیکار می شوند.  

انهایی که مانده اند فکر می کنند انهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن ور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم آن وری ها را خط می زنند.

 انهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

 ان هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.

انهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…

 انهایی که مانده اند می خواهند بروند.انهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

انهایی که مانده اند از ان طرف مدینه فاضله می سازند.

انهایی که رفته اند  به کشورشان  با حسرت فکر می کنند.  

اما هم انهایی که رفته اند و هم انهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

انهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند.انهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.

کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود.


با تشکر از دوست عزیزم که این نامه الکترونیکی‌ زیبا رو برام فرستد!

 

مهمانی

مهمانی

دیروز رفته بودیم یک مهمانی در دانشگاه به مناسبات شب یلدا. چون امتحانها داره شروع میشه باید یک خورده زود برگذارش میکردن.

 اول اینکه به رسم ایرانی‌ بودن سر وقت شروع نشد. همین بس که قرار بود شام ۹:۳۰ تموم بشه و رقص شروع بشه که شام تازه ۱۰ شروع شد و تا ۱۱ طول کشید! به خاطر همین مجبور شدن با پلیس دانشگاه صحبت کنن که بتونن برنامه رو تا ۱ نصف شب به جای ۱۲ شب ادامه بدن. برنامهٔ خوبی‌ بود. امسال که خیلی‌ هم شلوغ شده بود. از اطراف و اکناف هر کس خبر دار شده بود اومده بود!

نکتهٔ مهم این بود که چند نفر بودن که تازه از ایران اومده بودن. یعنی‌ ۲-۳ ماه. هنوز ۲-۳ ماه نگذشته بسیار خوب فرهنگ آمریکایی رو یاد گرفته بودن، چه جوری لباس بپوشن! چه جوری حرف بزنن، حرکت عجیب در بیارن، دوست و آشنا پیدا کنن و ...

 یعنی‌ به طرز بسیار جالبی‌ این انسان میتونه خودشو با شرایط جدید وفق بده خوصوصن وقتی‌ شرایط با خواسته های جسمی‌ و روحیش مطابقت داشته باشه و از کشوری بیاید که به صورت دائم بهش گفته شده این کارو نکن این کارو بکن، این بده این خوبه، یعنی به جای آگاهی‌ دادن به آدم فقط بهش دستور دادن و این آدمی‌ که فقط دستور شنیده وقتی در محیط دیگه قرار میگیره و دستور بالای سرش نیست، آگاهی‌ هم که نداره، درست همون کاری را میکنه که خیلی‌ وقتها به صلاحش نیست! و خیلی‌ وقتها چون از کاری منع شده بدون دلیل میره اون کار را انجام بده ببین چه جوریه و خوب این خصلت بشر که دوست داره امتحان کنه و همین امتحان و علاقه به کشف چیزهای جدید بوده که باعث شده انقدر پیشرفت کنه. ولی‌ در مسئل انسانی‌ گاهی این تجربه‌ها مخربه. مثلا کسانی‌ که علاقه به تجربه بعضی‌ روابط قبلا از ازدواج رو دارن امار نشون میده که لزوما زندگی‌‌های بهتری نداشته اند و یا کسانی‌ که الکل یا مواد مخدر یا سیگار رو امتحان می‌کنن معمولان ترکش براشون خیلی‌ سخته.

درسته که خیلی‌ چیزهایی‌ که ما در دین یا در فرهنگ داریم میتونه در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها درست نباشه ولی‌ هر کسی‌ به خوبی‌ به اوصول اخلاقی‌ واقفه و نباید تحت تاثیر بعضی‌ حس‌ها یا شرایط خاص اونها رو ولو ناخواسته و بخاطر بی‌ توجهی زیر پا بذاره.

میبینیم که مذهب با هزار بهشت و جهنم  راه انداختن و هزاران پیامبر و امام نتونست کاری از پیش ببره مگر وقتی‌ که مردم آگاهی‌ پیدا کردن.

هیچ چیز با قوه قهریه بصورت بنیادی درست نمی‌شه.

ببخشید یک جاهایی‌ باید مبهم حرف میزدم چون میترسم وبلاگ ف ی ل ت ر بشه.

 علی

غریبانه!

امروز حس عجیبی‌ پیدا کردم. بد از مدتها این اولین بار که اینجوری میشودم. آخرین بار یادم نیست کی‌ بود که اینجوری شدم. احساس می‌کنم یک چیزی تو زندگیم کم است. یک حسی که جای یک چیزی خالی‌ هست ولی‌ نمیدونم چیه. دیدین بعضی‌ وقتا آدم دلش هوس می‌کنه غذای چرب بخوره انگار بدنش یک چیزی کم داره، من روحم یک چیزی کم داره. با خوندن چیزای مذهبی‌، غیر مذهبی‌، دعا، پارتی، کتاب، روزنامه، مجله گوش کردن آهنگ، دیدن فیلم و این چیزها درست نمی‌شه. همشو امتحان کردم. هرچی‌ هم فکر می‌کنم به نتیجه نمیرسم. چون تازگیها چیز جدیدی اتفاق نیفتاده که این موضوع نتیجهٔ اون باشه. من همون آدم هستم با همون خصوصی یت اخلاقی‌، همون سبک زندگی‌، همون چیزهای قبلی‌. نمیدونم چی‌ شده. مطمئنا میزان دلتنگی‌ از خانواده هم نمیتونه تاثیر داشته باشه چون مدتها است که نرخ رشدش صفر شده و مثل یک بیماری مزمن همیشه هست.  شاید هم بنا به خصلت آدم بودن و بالا و پایین رفتن به خاطره غذایی‌ چیزی هورمون‌های بدن بهم ریخته که این حس رو به آدم میده.

خلاصه خیلی‌ درد بدیه. آدم نمیدونه چیکار کنه. گمشده داشته باشه ندونه چیه. حالا باید بشینم بازم فکر کنم ببینم چی‌ شده.

پی نوشت: لطفا فوری ذهنتون به یک موضوع خاص نره!

تفکرات آتی


...

 

هیچ با خود نیندیشیده بودم که شاید روزگارانی بخواهم استواری دیوار پشت سر را به کسی‌ نشان دهم،

و هیچ نمیدانستم چه مسرت بخش خواهد بود حمایت کردن از دو شانه، دو دست، دو نگاه، یک قلب و سر انجام از یک نسل، از یک دنیا.

همان دم که فهمیدم دیوار افریده شده ام، نگاه خویش از حمایتت بر نگرفتم و بر نخواهم گرفت تا ابد.


به یک معشوق در آینده

...


علی

Some Quotes

They that give up essential freedom for temporary safety, do not deserve neither freedom nor safety.

Abraham Lincoln

 

An injustice any where is a threat to justice every where.

Martin Luther King Jr.

 

We were born with these rights:

1- Life

2- Liberty

3- Pursuit of happiness

Constitution of the United States of America

چند جمله

نمیدونم این از کانت هست یا دکارت.

با خود فکری می‌کند و میگوید:

 وای بر ملتی‌ که قهرمان نداشته باشد.

پس از اندکی‌ تامل خود را اصلاح می‌کند و میگوید:

وای بر ملتی‌ که احتیاج به قهرمان داشته باشد.

 

از یک پیام الکترونیکی:

زندگی‌ بازی‌ کردن با کارت‌های خوب نیست، زندگی‌ خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.

انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.

 

 

پرزیدنت آباما

 

خوب بالاخره به رغم پیشبینی‌‌های اولیه‌ در ساله پیش و قبل از انتخابات حزبی، آقای باراک حسین آباما رئیس جمهور آمریکا شد. همهٔ مردم دنیا خوشحال هستن و آمریکا تونست با یک حرکت تکتیکی بدون هیچ گونه هزینه ای، در عرضه بسیار کوتاهی‌ و فقط با خوب و دوست داشتنی نشان دادن آقای آباما به جهان و سپس انتخاب ایشون، کاری کنه که بسیاری از مردم دنیا خوشحال باشن و ذهن منفیشون نسبت به آمریکا تا حد زیادی از بین بره. همین بس که اگر آقای احمدی نژا اگر جان مک کین انتخاب میشد، پیام تبریک احتمالا نمیفرستاد.

حالا بگذارید خوشحال باشیم و با حرفهای سیاسی فلسفی‌ منطقی‌ و گاهی بی‌ منطق!، خوشحالی‌ رو خراب نکنیم. این موضوع همیشه بعد از انتخابات پیش میاد و حال و هوای خوبیه. آدم با امید زنده است. منم خوشحالم و امیدوار به تغییر.

واسهٔ این پست میخوایم ببینیم نظر خواننده‌ها چی‌.

لطفا نظر بدید که خوشحالید از این موضوع یا نه، بعد بگید که چقدر از کاندیدا و برنامه هاشون اطلاع داشتید و آیا به نظر خودتون شما هم تحت تاثیر رسانه ها طرفدار یک کاندید شدید یا دلیل محکمی داشتید.

منتظریم

 

Victory Speech

وطن

 

خوب امروز می‌خوام راجع به یک موضوع داغ صحبت کنم. موضوع وطن.

این موضوع مدتها است ذهن من را به خودش مشغول نگاه داشته است. البته الان دیگه یواش یواش تصمیمم رو گرفتم و می‌خوام نظرم رو بگم. یک ۲-۳ سالی‌ هست که فکر می‌کنم اینکه یواش یواش پخته شده.

وطن یعنی‌ چی‌؟

جواب کوتاه: وطن یعنی‌ همه دنیا!

آیا باید نسبت به کشور محل تولد تعصب داشت یا نه؟

جواب کوتاه: خیر!

 

قبل از اینکه بخاید قضاوت کنید، جلوی هر گونه پیش داوری رو بگیرید، ۲ ۳ خط پایین رو بخونید بد قضاوت کنید. پس خواهشا با ذهنیت قبلی‌ این چیزارو نخونید.

من متولد تهرانم، کشور ایران.

ولی‌ آیا این کافیه که تعصب داشته باشم نسبت به یک جا.

بذارید برگردیم به عقب تر. چی‌ شد که من متولد ایرانم؟ چه زحمتی برای این کار کشیدم. چه عاملی موثر بوده که من متولد اینجام. هیچی‌... عواملی خارج از دست ما. می‌تونستم چشم باز کنم ببینم متولد سویس هستم یا متولد اسرائیل یا مراکش. چطوره می‌شه اینهمه تعصب داشت نسبت به چیزی که هیچ نقشی‌ در انتخابش نداشتم. یا اینکه یک عده خیلی‌ به خودشون مینازن که متولد آمریکا هستن یا پدر مادرشون وکیل یا وزیر یا استاد دانشگاه یا دکتر یا مهندسن. می‌شه یک بار هم که شده با خودشون فکر کنن، خوب تو که برای این موضوع زحمتی نکشی یا انتخاب آگاهانه و هوشمندانه‌ای نکردی که بخوای بهش بنازی، پس این حرفا چی‌.(حتی اگه انتخاب هم کرده بودی بازم نمی‌شد، حالا این موضوع بماند) هم چین مواردی در رابطه با دین و چیزای دیگه پیش میاد که آدم‌ها بی‌ اینکه فکر کنند، خودشون رو بخاطر نژاد، دین، و خیلی‌ چیزای دیگه بالاتر یا بهتر از بقیه میبینن.

به علاوه شما در آیات قرآن حتی یک مورد رو پیدا نمیکنید که بگه برای کشورتون بجنگید. همیشه میگه در راه حق! حق هم که هیچ مرزو محدوده‌ای نمیشناسه.

دوباره برگردیم سر وطن. تا اینجا دیدیم که ما که خودمون ناخواسته به یک کشوری وارد شدیم و ناخواسته برامون پدر مادر، خواهر برادران، دین حتی مدرسه انتخاب کردن. من شخصا فکر می‌کنم بیشتره تاعصبی که مردم نسبت به یک چیز دارن به این خاطر که به خاطر اون چیز مورد حمله و هجوم قرار میگیرن و میترسن که اون چیز از دستشون بره. حالا یا کشوری که اشغال بشه، یا مال که از دست بره، یا فکر‌ها یا ایده‌ای که سست بشه و از این قبیل چیزها. اینها باعث می‌شه که مردم بخوان نسبت به یک چیزی تعصب داشته باشن و ازش دفاع کنن. ولی‌ اگر اون حمله‌ها نباشه و آدم با همه دوست باشه، یک خورده بشینه گوش بده به حرف بقیهٔ ملل،  میبینه که تمامی مردم در تاریخ شون هجوم و حمله داشتن، تجاوز داشتن، ایثار داشتن، فساد داشتن، یکی‌ کمتر یکی‌ بیشتر، یکی‌ شأعرش فردوسی‌ یکی‌ شکسپیر. همه زبونه مادریشون رو دوست دارن. یکی‌ فارسی‌، یکی‌ ترکی‌، یکی‌ عربی‌، یکی‌ انگلیسی. همه با زبونه مدریشون اختن و باهاش راحت ترن. فرهنگ کشورشون رو دوست دارن هرچند میتون غلط باشه و ...

اینجا یک درس بزرگ روانشناسی‌ میگیریم که از حرفهای روان شناس‌ها یادم اومد و اینکه " ما خوبیم حتی اگر عیب داشته باشیم!"

حالا ما چرا بیایم فاصله بندازیم بین مردم به خاطره یک اسم. بخاطر یک مرزی که فاصله ۲ کشور کمتر از ۱ سانتیمتر هست و مرز آشو پدرانمون توسط جنگای تاریخی‌ مشخص کرده باشیم. چرا بنازیم به این که در فرهنگمون کسی‌ رو داریم به اسم حافظ که شعر‌هایی‌ گفت که هیچ ابوالبشری ناگفته. درسته که هیچ جایی‌ حافظ نداره و حافظ از همه بهتره ولی‌ ۱- اگر عمقی نگاه کنی‌ حافظ هیچ ربطی‌ به ما نداره، فقط وجه اشترکمون اینکه ما به صورت اتفاقی در داخل مرز کشوری متولد شدیم که حافظ هم ۷۰۰ سال بد در داخل همون مرز متوللد شده. چه بسا اگه ما داخل اون مرز متولد نمیشدیم یا اینکه به جای الان ۸۰۰ سال قبل بودیم، این پز هارو نمیتونستیم بدیم. آسان چرا دنبال پز باشیم، مگه کمبود داریم. ۲- چرا همش در فکر بزرگ نشون دادن باشیم. مگه کمبود داریم.

ما هر کدوم یک علایقی داریم و با یک چیزیی‌ اخت هستیم. خیلی‌ موقع‌ها حتی شباهتمون با پسر همسایه کمتر از شبهتمون با یک بلژیکی در آمریکا است و با اون خارجی راحت تر از پسر همسایه هستیم که آهنگ متالیکا گوش میده و شیطون پرسته!  و دنبال مواد مخدره و پارتی رفتن.


آدم نباید بذاره این سیاست مدارها اونو در بنده این چیزها گرفدار کنن تا بتونن به مقاصدشون برسن. ما همه متولد این کرهٔ خاکی هستیم، هر کدوم در یک جایی‌. به صرف اینکه در چه محیطی‌، چه شهری، چه خانوده‌ای و زیر سایهٔ چه پدر مادری بزرگ شدیم، فرهنگ مختلف داریم، به شکل‌های مختلف هستیم، به زبون‌های مختلف حرف می‌زنیم و چیز‌های مختلف دوست داریم. دارایی‌های هر کس برای خودش بسیار ارزشمند و قابل احترام، ولی‌ اینکه یکی‌ فکر کنه که دارایی‌های اون از بقیه بهتره یا مهمتره، این قابل قبول و به طور کلی‌ با اصول آزادی و برابری در ستیزه.خوب که این مرز‌های جغرافیایی هم نباشه و همه چیز یکسان بشه تا از این اختلافات جزئ هم کاسته بشه.


علی‌


پی نوشت ۱: اگر ما مطلبی از جای دیگه بنویسیم حتما منبع رو ذکر می‌کنیم.

پی نوشت۲: دوستان گفتن که سخت و غیر قابل فهم مینویسی، یکی‌ دیگه هم گفت غیر قابل فهم نوشتن هنر نیست، گفتم چشم. منم ساده نوشتم. ولی‌ باحاله آدم گاهی از لغات سخت استفاده کنه. مغزش به کار میافته ؛-)


کامنت

 در این پست فقط می‌خواستم بگم که به یک رسم خوب که از وبلاگ برادرم یاد گرفتم، وقتی‌ شما عزیزان لطف می‌کنید مطالب من رو میخونید و کامنت میذارید، من دیگه بهش جواب نمیدم تا اون قسمت برای خوانندگان محفوظ باشه و من فقط نظرات شما رو میخونم. اینجوری از بحث اضافه هم خود داری می‌شه ؛-). البته اگه دیدم جایی‌ موضوع پیش اومده که بهتره باز بشه، مطلب جدید مینویسم.


علی‌

از نا کجا آباد(1)

...

و نداستم که چرا پلکان لرزانم، دستان نافذت را لمس نکرد،

و نداستم که چرا دستان اشک آلودم، چشمان لطیفت را ندید.

همی‌ میبایستی بویی از تو بر میگرفتم و توتیای گوش خویش می‌کردم تا هم حدیثت را آویزه گوش خویش کرده باشم و هم هر دم که در مسیر تاریک و پر پیچ و خم زندگی‌ گامی‌ خطا و رو به عقب برداشتم، بوی دلپذیرت با نرمی و لطافت، بدون شماتت و سرزنش، راهنمای من باشد تا مسیر خود را باز یابم.

...

تب

خوب فارسی‌ هم یاد گرفتم بنویسم. به مدد یک سایت تبدیل پنگلیش به فارسی‌.

 

۲ روز پیش امتحان داشتم. تب هم کرده بودم. خیلی‌ اوضاعم خراب بود. الان دیگه خوب شدم...

 یاد این شعر سهراب سپهری افتادم:

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

... وصف حال ما بود...

Ali is back

Hi All


Ali is back after a while, roughly 2 years, without preconditions ;-).


The main reason of blogging is to be heard. To express ourselves. To Share with friends.


I was kinda thinking that it was good to let your thoughts get out of your mind.  Each of us has many thoughts and believes. Some constructive and some destructive. Once you present them to the society, a group of people, if the thoughts be helpful, you have people learn new things and if they are meaningless and irrational, you get the feedback and the critics opinion. Your thoughts get purified and you may change your believes or if you don't want to do so, you at least figure out there are some people out there but they don't think the same way you do, However their believes are still meaningful, rational and respectable. You learn to live with them even though your thoughts do not meet. I believe that is a very beneficial practice for each of us.


On the other hand, sharing with people, regardless of being an emotional, social, economical, religous or political issue makes people know each other and creates a rapport. People will like you when you share your thoughs with them specially the emotional feelings.


So here it is. I started. I hope I can update at least once in a week. Not having access to Persian keyboard, I have to keep the posts in English.


I also have to thank the moderator, Kamyar, for letting me write here.



Ali