روزی با صبا در کنار نهری زیر سایهٔ درختان پر برگ نشست بودیم. مجال صحبت دست داد. از صبا پرسیدم:

"تو که سالیان سال به سرزمین‌های مختلف سفر کردی، از این همه سفر چه آموختی؟"

با خود فکری کرد. گفت همیشه می‌‌پنداشتم که زندگی‌ یعنی‌ سختی عبور از پیچاپیچ درختان تنومند و از دست دادن قدرت خویش پس از عبور از درختان یا بالا رفتن از کوه‌ها و پایین رفتن از دره‌ها و دوباره جان گرفتن از خورشید. چه سخت بود آن دوران که باید با سختی به حیات خود ادامه میدادم ...

روزی خورشید جانی مضاف به من داد و بادی شدم که میتوانست فرسنگ‌ها از زمین بلند شود و سرزمین‌ها را از افقی جدید تر ببیند. آن روز بود که آن جنگلها کوه‌ها و دره‌ها که پیشتر در نظرم سخت جلو میکردند، زیبا شدند و دانستم اگر همان‌ها نبودند حضور من معنی‌ نداشت. این بار من بودم که داشتم آن زیبایی‌ ها را با قدرت خویش نابود میکردم.

 ...

زمانی‌ که قدرتمند شدم و توانستم سرزمین‌ها را به راحتی‌ درنوردم دانستم که مردم همان نسیم دلنوز را که بر گونه هایشان خنکی لطیفی پدید می‌‌آورد را بیشتر دوست داشتند تا طوفان سهمگین!

بدان که بدی‌هایی‌ که در زندگی‌ هستن، میتوانند با دیدی دیگر زیبا باشند!

دیگر آنکه هیچ وقت سعی‌ نکن خیلی‌ قدرتمند شوی، مردم همان نسیم خنک و مهربان را بیشتر دوست دارند! بگذار دیگری طوفان شود!

 

علی