زندگی شیرین
یک بار دختری که از من خوشش می آمد بهم اس ام اس زد که فلان دوست مشترکمان در مسابقات پینگ پونگ برنده شده است. من هم جواب دادم که چه عالی، باید جشن بگیریم و بستنی بخوریم. اون وقت این دختر بیچاره ساعت ده و نیم شب سه چهار نفر دیگر را هم organize کرد که برویم بستنی بخوریم. حالا بارون می اومد شدید. از اون بارون هایی که تو سر سگ می زدی نمیومد بیرون. من اگر خودم نگفته بود نمی رفتم. برگشتیم همه لباس هامان خیس شده بود. جالبیش این که اون دوست مشترکمان خودش نیامد.