آیا همه ی مشکلات از دولت سرچشمه می گیرد؟

دوست عزیز، ناچارم تا با بعضی از قسمت های نوشته ی شما مخالفت کنم. این که همه ی مشکلات را بر گردن دولت بیندازیم گمان نمی کنم کار درستی باشد. بالاخره این دولت (یا دولت های قبلی) از متن این جامعه برخاسته اند و تفکیک ملت و دولت کار دشواری است. اتفاقا در موارد بسیاری دولت عزم کرده است که رفتاری را درست نماید اما بدنه ی جامعه مخالفت می کند. آیا دولت می گوید که مردم این گونه دیوانه وار رانندگی کنند؟ در حالی که این قدر پلیس و پلیس نامحسوس و دوربین کار گذاشته است. بگذار تا یک مثالی بزنم. چند وقت پیش کار من به دارایی افتاد. مشکلی که پیش آمده بود به من ربطی نداشت و تقصیر کارمند آنجا بود اما اون کارمند می خواست با فشار به من و از طریق من مشکل خودش را حل کند. خلاصه من یکی- دو روز هی رفتم و هی اومدم و حتی با رییس اون کارمند هم صحبت کردم اما فایده ای نداشت. یک روز که از پله داشتم می رفتم بالا دیدم چشمم به یک آگهی افتاد که در اون نوشته بود که برای تکریم ارباب رجوع در صورتی که به مشکل برخوردید به آقای فلان و فلانی مراجعه کنید. من رفتم پیش اون آقا. بر خورد خیلی خوبی داشت و اون کارمند را صدا کرد (و با این که اون کارمند هم اعتراض می کرد) گفت که مشکل به این آقا ربطی ندارد و همونجا دستور رسیدگی را داد. من هم خوشحال و خندان اومدم بیرون. اما من چندین روز دیگه هی می رفتم و هی می اومدم از دست این کارمندها. شده بود قضیه ی یک روز قیف بود قیر نیود. یک روز قیر بود قیف نبود. چون باید هم دو تا کارمند و رییس و مسئول دبیرخانه و این ها همه با هم حضور داشتند. خلاصه ما هم که بیخیال شدیم. ببین تو این مثال دولت ساختار را درست کرده است. تکریم کرده ارباب رجوع را. خوش اخلاق ترین کارمند را هم گذاشته مسئول اما بدنه اون وزارتخونه همراهی نمی کند. دولت نمی تواند رفتار کارمندان را تغییر بدهد. البته بعضی می گویند که دولت ها هستند که روی ملت ها تاثیر می گذارند. این جا قضیه ی مرغ و تخم مرغ پدید می آید که کدام اول بوده؟ آیا دولت ها روی مردم تاثیر گذارند یا دولت ها به دلیل  این که از متن جامعه برخاسته اند متاثر از جامعه اند. خب بگذار به چند صده قبل که دولت ها این قدر وسیع نبودند و در نتیجه تاثیرگذاری آن ها این قدر زیاد نبود برویم جایی که بعضی جهانگردان به ایران آمده اند و برداشت های خود را نوشته اند. ببین ایرانی ها را به چه صفات منفیی ذکر کرده اند. من منکر تاثیر دولت ها نیستم بلکه می گویم اگر دولتمردی نفس مسیحایی داشته باشد می تواند روی کل جامعه تاثیر بگذارد. این ها استثناء هستند اما از هیچ کس نمی توان انتظار چنین نفسی داشت. نمونه های بارز تاثیر گذاری یک نفر بر کل جامعه را می توان در رابطه ی جامعه ی ایران و لبنان با امام خمینی و امام موسی صدر دید. می دانی که ژاپن پس از جنگ توسط آمریکا اشغال شد. فرمانده ی آمریکایی ژاپن، ژنرال مک آرتور، بدون هماهنگی با مرکز، خودش به کره حمله می کند و همین باعث می شود که استیضاح شود. ژاپنی ها به حمایت از وی اقدام می کنند و عنوان می کنند که وی به ما درس دموکراسی داده است. حالا هم یک موقع شخصی از خارج می آید و درس هایی به داخلی ها می دهد. حالا چرا مثال وطنی نزنیم. همین افشین قطبی که همه نوع رفتار و کردارش را تحسین کردند و به گفته حاج رضایی وی درس های زیادی به فوتبال ما داد، فوتبالی که بزرگانش لات و لوت هایی مثل علی دایی و قلعه نویی هستند و تازه این ها توی بقیه نوبرند و مربی تیم ملی.

نامه ی محرمانه

باسمه­ی تعالی

 

 

از: وبلاگ نویسی جوان

به : اون­هایی که می­شینن این نوشته­ها رو خط به خط می خونن که بپان یه موقع این یه مشت کاراکتر پایه­های نظامو سست نکنه

موضوع : امید

طبقه بندی : محرمانه- مستقیم

 

بی شک موتور محرکه­ی هر جامعه­ای، آرمان خواهی و امیدوار بودن نسل جوان آن است.  گزارش­های واصله، حاکی از آن است که به واسطه­ی شرایط نامساعد اجتماعی- فرهنگی و اقتصادی، نسل جوان امید به بهبود وضع موجود را از دست داده و در گیر و دار روزمرگی­ها، تمام توان خود را مصروف تامین حداقل نیازهایش می کند.  دیگر سخت می شود آرمان خواهی و رگه­های امید را در میانشان دید.  یا به فرنگ رفته­اند یا می خواهند بروند یا دستشان به گوشت نرسیده و یا اگر هم از آن دسته بوده­اند که می­شد بروند و مانده­اند، حسرت اشتباهشان را می­خورند و قطعا "یا"های دیگری هم هست.  بماند که در دیار غربت رنج شهروند درجه­ی چندم را هم کشیدن خود حدیثی است مفصل...

پایه های نظام را حرف واعظان، قلم نویسندگان و یا کیبورد وب نویسان تهدید نمی کند.  بدانید که عمل و کارنامه­ی کاری دولتمردان، شمشیر دو لبه­ای است که هم ارکان قدرتتان را می­تواند تحکیم کند و هم می­تواند شما را در سراشیبی سقوط  قرار دهد.

 

والسلام

 

رونوشت:

·         www.rouznegar.blogfa.com

 

 

 

مصلا

این دفعه واقعا طولانی شد اما چاره ای نبود و مدت ها می خواستم این حرف ها را بزنم. نمایشگاه کتاب امسال بهانه ای شد برای نوشتن. موارد مهمتر با مشکی مشخص شده اند.

مصلای تهران شکیل ساخته شده است. سقف و کف شبستان اصلی به زیبایی تزئین شده اند. حتی از جهت سازه ای نیز قابل توجه است. در قسمت بزرگی از شبستان  و در دهانه ای شاید بیش از پنجاه متر تنها یک ستون وجود دارد. همچنین مصلا به دلیل دسترسی به سه بزرگراه حقانی، حکیم و مدرس و خیابان وسیعی چون عباس آباد، نیز وجود مترو در شمال و جنوب آن یکی از بهترین نقاط شهر به جهت دسترسی است اما

یکم: معلوم نیست این مصلا به چه جهت ساخته شده است! و چرا این قدر بزرگ به طوری که قسمت مسقف آن بزرگ ترین مسجد کل دنیاست حتی بزرگ تر از مسجد النبی و مسجد الحرام که در ایام حج بیش از دو ملیون زائر دارند. خب نماز عید فطر که سالی یک مرتبه است و تازه در آن از قسمت مسقف استفاده نمی شود در نتیجه کافی بود که همین زمین را آسفالت کنند. نمازهای جمعه هم به دلیل آن که در بعضی ایام واقعا تعداد بسیار کمی از این شهر چند ملیونی در آن شرکت می کنند به نحوی که زمین چمن (سابق) دانشگاه تهران به زحمت پر می شود چه برسد به وسعت بسیار زیاد این جا، امکان برگزاری در این جا را ندارند. شاهد آن که نماز عید قربان که معمولا به امامت هاشمی رفسنجانی برگزار می گردد و بالتبع شرکت کنندگان کمتری دارد در همان دانشگاه تهران اقامه می گردد. تاکنون فقط یک نماز جمعه در مصلی به امامت رهبر انقلاب برگزار شده است.

دوم: گنبد این مسجد پس از ساخت بزرگ ترین گنبد جهان و مناره های آن نیز بلندترین مناره های جهان خواهند بود. بدین ترتیب یکی از آرزوهای آقایون به جهت ثبت در ترین ها به سرانجام رسید. اما در کشوری که فقر غوغا می کند و همین دیروز در خبرها آمده بود که مادر و دختری به دلیل گرسنگی و فقر با قرص برنج خودکشی کرده اند این همه گشادبازی به چه کار مردم می آید. این که روی رواق شرقی ایوان مدائن بسازند چه دردی از آن مفلوک گوشه ی خیابان که در سرمای امسال جان داد دوا می کند. اصلا مناره به این بلندی را می خواهند در ...(استغفر الله!!)

سوم: در آموزه های دینی آمده است که مسجد هرچه باید ساده باشد و در خبر است که در آخرالزمان امام مساجد پر زرق و برق را خراب می کند. ساختن چنین مسجدی کجا با آموزه های شیعه انطباق دارد (راجع به قضیه ی "مصادره ی قوانین اسلام در جهت منافع خود" بعدا بیشتر می نویسم)

چهارم: در داستان ها آمده است که هنگامی که انوشیروان کاخ خود را می ساخت به جهت آن که خانه ی پیرزنی را که در کنار آن جا قرار داشت خراب نکند در نقشه ی ساخت کاخ تغییراتی داد. راستش آن که دوران راهنمایی ما در مدرسه ای به جا مانده از فرانسویان به نام سن لویی طی شد که درست در مصلا قرار داشت. از در خیابان آپادانا که وارد مصلا می شدی پنجاه متر جلوتر مدرسه ی ما بود. واقعا هم مدرسه ی بسیار خوبی بود هم از جهت ظاهر و هم از جهت محتوا. بهترین دوران تحصیل من در تحصیلات مقدماتی در این مدرسه طی شد. از همان سال اولی که ما وارد شدیم قصد تخریب مدرسه را داشتند و یکی دو سال بعد از فارغ­التحصیلی ما هم آن جا را خراب کردند. در این مدت هم مسئولین مدرسه و هم اولیا از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و با هر که دستشان می رسید صحبت کردند اما سمبه ی آنان پرزور تر بود. باز در داستان دیگری هست که انوشیروان به شکار رفته بود و برای طبخ غذا نمک نداشتند. غلامان و مستخدمین را فرستاد تا نمک تهیه کنند و تاکید کرد که نمک را به قیمت بخرند. مستخدمین معترض شدند که قربان نمک که قابلی ندارد که به قیمت بخریم یا نه. انوشیروان پاسخ داد که در ابتدای عالم ظلم این مقدار نبوده است، به تدریج ظلم ها روی هم جمع شده است و شده است این. حال این ها داستان باشد یا حقیقت کاری نداریم و غرض چیز دیگری است. به قول مولوی " دانه ی معنی بگیرد مرد عقل".

پنجم : مدت ساخت. همان طور که گفتم از سال اول راهنمایی ما شاهد بودیم که این پروژه در حال ساخت است یعنی 15 سال بل بیشتر است که این پروژه دارد ساخته می شود و معلوم هم نیست که کی می خواهد تمام شود.  حداقل از دو – سه سال گذشته تا حالا که فقط قسمت گنبد آن کمی و فقط کمی پیشرفت داشته است. از جهت بودجه هم که ماشاء الله مشکلی نیست. همه ی مسئولین مملکتی هم از آن بازدید کرده اند و بر ساخت آن تاکید ورزیده اند.

ششم: مساله ی مترو. این مصلا به این بزرگی حاضر نشده است دویست متر فضا در اختیار مترو (که برای مصلا کشیده شده است) قرار بدهد. در مترو عباس آباد در قسمت شمال خیابان (که در مصلا واقع است) تا مدت ها بسته بود و مردم برای رسیدن به مترو باید از عرض این خیابان وسیع که شبه بزرگراه است و ماشین ها با سرعت واقعا زیادی در آن حرکت می کنند عبور می کردند. پل عابر هم حداقل دویست- سیصد متر آن طرف تر قرار گرفته است. خلاصه احتمالا این قدر در عرض این خیابان آدم تلف شدند که مسئولین مرحمت کرده و کمی از آن ارث پدری و خون جگر خود گذشتند و حاضر شدند یک راه باریک را با سیم خاردار و چه و چه جدا کنند و برای دسترسی به در شمالی (واقع در خود مصلا) در اختیار این رعیت مفلوک قرار دهند. متروی شمال مصلا هم که وضعیت فوق العاده وخیم تری داشت و دارد. تاکسی های فراوانی برای مسافرکشی جمع می شدند و مردم هم گاه تا وسط اتوبان!! برای سوار شدن می آمدند. خلاصه وضع اسف ناک بود تا بالاخره بعضی به فکر افتادند و وسط اتوبان!! دیوار کشیدند و راه باریکی درست کردند و این یعنی مقدار زیادی از عرض اتوبان را گرفتن به بیان حمل و نقلی یعنی همه ی خرجی که شده است تا اتوبان چهار بانده (در هر طرف) درست بشود را دور ریختن و عرض موثر را (حداقل در آن حوالی) به سه یا دو باند رساندن. نمی دانم که جاهای دیگر دنیا (غیر از اتیوپی و اریتره) از این حماقت ها می شود یا نه ولی آخر مادر فلان می مردی یک چند متر از آن را به مترو می دادی؟

هفتم : نمایشگاه. خلاصه این چرت و پرتی که ساخته اند روی دست آقایون مانده است که چه کنندش. تا صیغه ی مسجد خوانده نشده است (که فکر نکنم هیچ وقت بخوانند) تصمیم گرفتند که نمایشگاهش کنند. نمایشگاه پوشاک، قرآن و این اواخر هم کتاب. نگفتند هم که این جا به عنوان مصلا ساخته شده است چه ربطی به نمایشگاه دارد. فقط از سقفش استفاده می شود. چون برای کاربری نمایشگاه ساخته نشده است در نمایشگاه کتاب غرفه ها تو در تو واقع شده اند و نمی توانی از یک طرف بروی و از طرف دیگر در بیایی و مطئمن باشی همه جا را دیده ای. تازه این مربوط به قسمت شبستان است که کامل شده است و از نور خوبی هم برخوردار است چه برسد به رواق ها که کامل نیستند و یا قسمت زیر زمین که با آن سقف کوتاهش و نور پردازی مزخرف واقعا جایی برای نفس کشیدن نمی گذارد. البته همان طور که اولش گفتم مصلا در جای خیلی خوبی قرار گرفته است و در طول برگزاری مشکلات بسیار بسیار کمتری برای اهالی محل و رهگذران نسبت به نمایشگاه بین المللی ایجاد می کند.

هشتم : کاربرد بهتر. از این فضای به این بزرگی قطعا ممکن بود استفاده های بسیار بهتری کرد از جمله امتداد خیابان آپادانا و کاهش از بار ترافیکی بهشتی، ساخت دانشگاه (الان در دانشگاه ما آن قدر ساختمان ها بغل هم بغل هم ساخته شده است که صدای همه را در آورده است و دیگر هیچ جایی باقی نمانده است)، ایجاد پارک و هر چیز دیگر به غیر از مصلا.

" دولت برای مقابله با بحران برنج، از تایلند برنج وارد می کند. " جراید

 پرتغال مصری، نارنگی پاکستانی، برنج تایلندی، گوشت برزیلی، سیب فرانسوی، خوار و بار کانادایی ... این جوری که بوش میاد باید منتظر سنگک هلندی و بربری یونانی و لواش مکزیکی هم باشیم .

خدا رو شکر خودکفایی و استقلال در تمامی عرصه ها به وضوح به چشم می خوره ... اما ایراد نداره به جاش فناوری دست چندم هسته­ای رو با هزاران باج از روس­ها خریدیم و به اسم فناوری ملی هسته­ای به خورد مردم دادیم و به آوای جلی فریاد زدیم که "ما می توانیم."  یحتمل کشت و زرع قوت مردم، جز فناوری های سطح بالا ( HighTech ) محسوب می شه که ما هنوز مونده بهش دستیابی پیدا کنیم.  عزیز من، به جای اینا برید یه کم اندیشه­ی مدیریتی وارد کنید، یه کمی تدبیر به کشور بیارید.  چرا همش می خواین چرخ رو از اول اختراع کنید، اونم با حدس اولیه­ی یه چرخ مربع شکل

کرامات شیخ ما

اوووه... تازه کجاهاشو دیدی، داش کامی از کرامات شیخ ما این است که پنجه را تا می گشاید نام آن باشد وجب.  به به، به به... یَک خبر تووووپ هم تازگی ها شنفتم که حظ فراوانی برفت.  رییس جمهور کشور دوست، برادر چاوز، در جمع مردم کشورش حین سخنرانی با صدای بلند بانگ برآورده که من معتادم. سال هاست کوکایین مصرف می کنم. به به، به به... حال بیابید پرتغال فروش را.  می گم این داش هوگوی نازنین هی آقا محمود ما رو ماچ می کنه چیز میزی سرایت نکنه   

 

معجزه احمدی

وقتی همه جا امدادهای غیبی و معجزات احمدی در کار باشد ۵ هم متناسب با ۱۳ می شود. (این جا)

۱- "ماده ‪ ۱۵۰‬قانون برنامه چهارم توسعه دولت را مكلف نموده حقوق كاركنان و بازنشستگان دولت را متناسب با نرخ تورم افزايش دهد".
۲-" تورم در سال ‪ ۸۶‬با اعلام بانك مركزي ‪ ۱۳/۷‬درصد بوده است"
۳- "دولت حقوق كاركنان و بازنشستگان در سال ‪ ۸۶‬ را هر دو به ميزان ‪ ۵‬درصد افزايش داده است"

نتیجه گیری: ۵ با  ‪ ۱۳/۷‬متناسب است!!

هویجوری

به : کامیارخان روزنگار الممالک

 

از آن جا که مصالح مملکت متبوعتان و کیان اراضی محروسه یتان ( همین روزنگار بابا ) را در خطر دیدیم و شمایان را به حضور ملوکانه ی خود مشتاق، بیش از این جان ارادتمندان این آستان را به سوهان انتظار نمی ساییم و لهذا بر خود فرض دانستیم که قدم در این راه پر خطر نهاده و گزند طراران و صعوبت مسیر را به جان خریده و از این تاریخ رسما اراده نمودیم افاضات شاهانه ی خود را با نام "نویسنده ی جدید" به پیشگاه مریدان و مشتاقانمان بذل نماییم.  و بدین سان هر وقت عشقمان کشد و میلمان آید التفاتی به شما خواهیم نمود و بر این صفحات با قلم زرین خود پستی خواهیم افزود.  باشد که با حضورمان موجبات ارتقا ی روزافزون عرصه ی نویسندگی مملکتتان را میسر سازیم.

 

                                                                                  

نوزدهم برج ثور از سنه ی یک هزار و سی صد و هشتاد و هفت خورشیدی

 

خیلی مخلصیم ها

نویسنده ی جدید

   

گداجا

من نویسنده جدیده ام ها...

آخه عزیز من، مگه نمی دونی؟ اساسا چون معلم ها زیادند، زیادی هم هستن.  این مبنای تمامی تصمیماتی که دولت (نا) مردان می گیرن.  بد نیست بدونی اخیرا وزیر کم خرد آموزش و پرورش از علما استفتا کرده بود که حقوق معلم ها توی تابستون توجیه شرعی داره یا نه، خدا رحم کرد که جوابیه ی علما این بوده که شرعا هیچ خدشه ای نداره و گر نه این کوتوله های فکری کم مونده بود این آب باریکه ی قشری فرهنگی رو ببرن.  و اما عنوان همین پست: چندی است وزارت آموزش و پرورش به گداجا ( گداخونه ی جمهوری اسلامی ایران ) تغییر عنوان داده. 

 

 

ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان

در آستانه ي هفته ي بزرگداشت مقام معلم قراره مبلغ ۱۲۰ هزار تومان از حقوق فروردين معلماي مناطق محروم كم بشه!

حق مناطق محروم كه سال گذشته از فروردين تا بهمن پرداخت شده بايد بر گردونده بشه....

نمي دونم از محروميت به در اومديم يا اين كه ..............................

چون معلماي شهرستاني و مناطق غير محروم اين بند رو ندارن از جريان بي اطلاعند و احتمالا اعتراضي هم انجام نمي شه و كسي خبر دار نخواهد شد.

منبع:
http://www.mualem.blogfa.com

به پیوست نوشته ی قبل

حرفم سر آن بود که در مشرق زمین به خصوص ایران، غم اصالت بیشتری به نسبت شادی دارد و این بدان معنی نیست که رد پای شادی را نتوان در زندگی هایمان جست.  حتما موارد بی شماری هم می توان یافت که بر شادی ها و خوشی هایمان دلالت دارد.  اما هم چنان باز معتقدم که اصالت را به غم می دهیم.  ببینید در تمام پهنه ی مشرق زمین تا چه حد به ساخت آرامگاه ها بها می داده اند، اقوام مشرقی همگی در این که مراسم وداع با مردگانشان بسیار با شکوه بوده و هست، مشترکند.  همین هند که بدان اشاره کردید، فیلم های هند به وضوح روحیات غم پرستانه یشان را به تصویر می کشد.  اصلا اوج هنر هند را می توان در معماری تاج محل دید که آن هم یاد بود مرگ همسر شاه جهان است ( بماند که یکی از معمارهای اصلی تاج محل ایرانی بوده ).  یا همین معماری ایرانی، هیچ دقت کرده اید شاخص ترین نماد معماری ایرانی اسلامی، "گنبد" چه شباهتی به قطره ی اشک دارد ... از این دست موارد فراوانند.

و اما غم و شادی

اون عنوان بی متن کار من بود.  کامیار بی تقصیره.  اما می خواستم درباره ی غم و شادی و پیوندش با زندگیمون بگم.  بذار کمی به سراغ گویش رسمی برم.

غم و شادی اثر وضعی تعلیق آدمی بین آسمان و زمین است!  آن گاه که آدم به آسمان نگریست و به دوری خود از عرش کبریایی ذات اقدس الهی پی برد، غم زاده شد و آن زمان که نظر به زمین گرداند و به مقام خلافت الهی خود در زمین واقف گشت شادی پدید آمد.  آری، غم حاصل ابتعاد آدم است از آسمان.  به بیانی غزل گونه، هجران و فراق آدم از سرچشمه ی لا یزال هستی منشا اندوه و حزن آدمیان است و از دیگر سو، شادی نتیجه ی بلا فصل شأن والای آدمی در میان مخلوقات است.  چه بهجت انگیز است که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار تو هستند. 

اساسا تاریخ گواهی است بر این مدعا که ایرانیان از همان آغازین روزهای حیات مدنی خود در این سرزمین مقدس همواره به آسمان نگاه داشته اند و آرزوها ی خود را بیشتر در آسمان می جستند تا در زمین.  شاید هم از همین حیث است که واضعان ستاره شناسی ایران زمینی اند.  به هر صورت همه می دانند که شرقیان عالم از غربیان آن، با آسمان بیشتر پیوند داشته اند.  این نه از باب قضاوت و ارزش گذاری بود، که صرفا توصیفی از خصایل شرقیان و غربیان است که الحق هم نگاه زمینی مغرب نشینان، در حرکت قافله ی تمدن بشری فراوان پر اثر بوده است.

اما حاصل بحث، چه بخواهیم و خوشمان بیاید و چه غیر از آن ، تار و پود حیات فردی و جمعی ما ایرانیان با غم پیوند خورده که من این را حاصل همان نگاه تاریخی این مردمان به آسمان می دانم.  خوب به محیطی که در آنیم نظاره کنیم. مگر غیر از این است، اساسا غم پرستیم.  شعر ما، موسیقی ما، هنر و فرهنگ ما، همه مؤید این نظر است.  شکوه عزای امام حسین علیه السلام در ایران بی نظیر است.  ابراز همدردی های ما ایرانیان در غم های عزیزانمان مثال زدنی است، به گونه ای که جزء کشورهایی هستیم که بیماری های روحی ناشی از دست دادن نزدیکان، در میان ما بسیار نادر است چون که دیگران خوب خوب می دانند چگونه با ما ابراز همدردی کنند.  اصولا عرفای ما زندگی در چارچوب حیات خاکی را بزرگترین غم آدمی بر می شمرند و شادی واقعی را در بالاترین مرتبه ی عشق، که همانا فنا می باشد می دانند.  ببیند چه تلازمی بین حیات و غم و هم چنین  فنا و شادی قایلند . و بسیارند از این نشانه ها در میان ما که غم را ستودنی می نمایانند.

شاید هم این بارزترین وجه تضاد دو گفتمان فرهنگی ایرانی و مغرب زمینی باشد.

بگذریم، بزار ساده تر حرف بزنم.  اصلا به لباسامون دقت کردی؟ به رنگشون؟ به ماشینامون دقت کردی؟ یا سفید و یا سیاه و تیره. به معماریمون؟ به فضاهای شهریمون؟ به خیابونا و کوچه ها مون؟ ... تو می گی میشه از اینا انرژی گرفت ؟ میشه تو این وسط دلی تازه کرد ؟ حال و هوایی عوض کرد ؟ ... نمی دونم.  اگه پدرانمون از ما نرنجن شاید باید بگیم ماها به یه خونه تکونی اساسی اونم از بن تاریخ نیاز داریم.

منابع جدید دینی

پس از آن که حجاب توسط آیت الله مکارم وارد اصول دین شد، این بار نیز نظرات آقای خمینی توسط برادر حسین، وارد منابع چهارگانه ی (قرآن، حدیث، اجماع و عقل)  دریافت احکام و معالم دین شد. اینجا را بخوانید.

غم و شادی

توسط نویسنده ای غیر از کامیار

در ایران چه خبر است؟

۱- شبکه ماهواره‌ای پی ام سی (شبکه موسیقی ایرانی که همه جور آهنگ لس آنجلسی و غربی پخش می کند) سایت اینترنتی خود را روی دامین ملی ایران (IR) ثبت کرده و بدون مزاحمت در حال پخش کلیپ‌ها و موزیک‌های قدیمی و جدید و به دو زبان فارسی و انگلیسی ایرانی است. شبکه ماهواره‌ای پی ام سی، یک شبکه ویژه پخش موسیقی‌های ایرانی و همچنین کلیپ‌های خوانندگان مشهور ایران و جهان است که چندی پیش نیز شایعه حمایت‌های رسمی ایران مطرح شده بود. جل الخالق!!


۲- به گزارش «فردا»، استاندار يكي از استانهاي شمال شرقي كشور گفته است رويكرد ما اين خواهد بود كه با وجود جوانگرايي از گماردن مديران مجرد در پستهاي دولتي بشدت جلوگيري خواهيم كرد.به گزارش «فردا»، وی خاطر نشان کرد: کارگروه حجاب و عفاف موظف است در دستگاههای اجرایی استان برای ترویج فرهنگ عفاف و حجاب و شناسایی و اخراج زنان بدحجاب در ادارات مازندران اقدام جدی و سریع انجام دهد.

کشکول

1-عطریانفر با شهروند امروز به مناسبت 12 اردیبهشت و شهادت مطهری مصاحبه کرده است.آنچه مشخص است اینه که گروه فرقان با انگیزه ی مذهبی دست به ترور امثال مطهری و مفتح و امثالهم می زدند. از کل نوشته هم می شد برداشت کرد که ترور کنندگان  شهید مطهری، قصاص شدند. اما تا جایی که ما از قضیه ی قتل های محفلی کرمان فهمیدیم اینه که طبق قانون اگر کسی فکر کند کسی دیگری مهدورالدم است و او را بکشد از مجازات تبرئه می شود!!

2-نمایشگاه کتاب که افتتاح شده است و از منزل ما تا نمایشگاه جیک ثانیه (نه یک کم بیشتر) است. پس هر کدوم از دوستان که خواست نمایشگاه برود و دوست داشت ما را هم خبر کند.

خداحافظ دانشگاه

امروز جشن فارغ التحصیلی دانشگاه برگزار شد. کسانی که تا پایان شهریور ماه فارغ­التحصیل شده بودند دعوت بودند. بالتبع من که دو سه ماه پیش دفاع کرده بودم جزء جشن نبودم. از یک طرف لباس فارغ التحصیلی داییم را همین چند ماه پیش تحویل داده بودم و حسرت می خوردم که چرا این کار را کردم حداقل نگهش می داشتم تا الان که بتوانم در جشن شرکت کنم. از یک طرف دیگه هم دل و دماغی برای جشن نبود، کسی از دوستان جز رسول و امین م. و ریحانه ش.  نبود. با آن دو تای آخری که آشناییت چندانی نداشتم می ماند رسول که به نظرم خودش مردد بود برود یا نه. همه ی جشن فارغ التحصیلی به بعد از جشن رسمی بر می گردد آن جا که همه جمع می شوند، خانواده ها می آیند، عکس می گیرند.
 یاد 18 اسفند 84 بخیر. چه شب خاطره انگیزی بود. بعد از جشن که جمع شدیم و رفتیم سمت دانشکده چه قدر عکس گرفتیم و عکس گرفتند. در یک لحظه آن قدر فلاش خورد که همه به یاد دیدار رییس جمهورها افتادند که عکاس ها امانشان نمی دهند. این دخترهای مهجور همدوره ای ما که خجالت می کشیدند بیایند عکس بیندازند بیشتر عکس می گرفتند. آخرش هم معلوم نشد اون همه عکس کجا رفت. بیشتر عکس ها هم از دوربین حامد بود که روی سایت گذاشت؛ من هم ده – دوازده تایی عکس داشتم و گذاشتم، بقیه هم بردند برای خودشان. من همه قبلش می خواستم سرم را اصلاح کنم مویم آن قدر کوتاه شده بود مسخره! عین بچه های دبستانی! بهرحال این از حوادثی است که یکی دوبار بیشتر در زندگی کسی اتفاق نمی افتد. این هم که گذشت. مال ما می ماند سال دیگه همین موقع. اما چه دیر وقت! مثل این که کسی جای شامش صبحانه بخورد. این هم از حماقت های شریفی است دیگر!

یاد قدیم ها که می افتم دلم می گیرد. چه قدر سر کلاس رفتن، کپ زدن و پروژه های گروهی لذت آور بود. الان زمانه هرکسی از آن جمع رو یک گوشه ای پرت کرده است.

معلم

اولين روز دبستان بازگرد

کودکيها شاد و خندان باز گرد

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

 

خاطرات کودکی زيبا ترند

يادگاران کهن مانا ترند

 

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد چاپلوس

 

کاکلی کنجشککی باهوش بود

فيل نادانی برايش موش بود

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

با وجود سوز و سرمای شديد

ريز علی پيراهن از تن ميدريد

 

تا درون نيمکت جا ميشديم

ما پر از تصميم کبری ميشديم

 

پاک کن هايی ز پاکی داشتيم

يک تراش سرخ لاکی داشتيم

 

کيفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها برنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدايی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

 

همکلاسی های درس رنج و کار

بچه ها از دکه سيگار زار

 

بچه های دکه سيگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاشکی ما باز کوچک ميشديم

لااقل يک روز کودک ميشديم

 

ای معلم نام و هم يادت بخير

ياد درس آب و بابايت بخير

 

ای دبستانی ترين احساس من

بازگرد این مشق ها را خط بزن

کلام

"محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد.  "   تولستوی

  "ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم ."    شوپنهاور

  "
آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند. "   جرج برنارد شاو

  "
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند. "   علی شریعتی

  "
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت."  لویی پاستور

  "
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.  "  فردریش نیچه

  "
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است.  "  نادر شاه افشار

"  اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت."  موريس مترلينگ

“ 
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری.  گابریل گارسیا مارکز

  "
لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد. "  فرانتس كافكا

  "
گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد. "  جبران خلیل جبران


 “
اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی .  ارد بزرگ

  "
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند "  . گوته

  "
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی."  مهاتما گاندی

  "
کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد  "  .  فردوسی حکیم

  "
تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است. " انگلس

  "
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند. "   امرسون

  "
از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش."   آلبرت انيشتن

  "
براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت. "   دالايي لاما

  "
انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد. "   چخوف

  "
لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد. "   بودا

  "
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. "  گراهام بل

 

*معمولا از چیزهای این طوری خوشم نمیاد اما این ها واقعا به نظرم جالب اومدند مخصوصا اونی که می گه چیزهای خوب وقتی انتظارشون رو نداری رخ می دهند.

دمی زیر آسمان این شهر

مطلب زیر از دست نوشته های یکی از دوستان بسیار عزیز من است که لطف کرده و برایم فرستاده و از من خواسته است آن را این جا قرار دهم:

 

" تمامی رخدادهای این نوشته واقعی بوده و شخصیت های آن همگی حقیقی اند."

وقتی که دو زاری کج و کوله ام افتاد، مثل پتک خورد تو سرم. هنوزم که قریب به پنج ساعت ازش می گذره گیج و گنگم . ماجرا به ویار من تو خرید لباس مربوط می شه.  نذر کردم ماهی یه شلوار بخرم! نمی دونم چرا، اما کلا خرید لباس مخصوصا شلوار رو دوست دارم. شایدم چون (چشم حسود کور) خوش تیپم.  وقتی لباس نو به تنم میره هی مادر بزرگم قربون صدقه ام می ره! (مبتلا به همه ی خوش تیپا) منم هی دلم می خواد لباس نو بخرم. امروز بعد از ظهرهم یکی از اون خریدها اتفاق افتاد. رفتم خرید. بازهم شلوار. بعد از چند دور گشتن مفصل و اجرای مراسم سنتی چونه زنی بالاخره پسندیدم و خریدم. تو آخرین مغازه ای که رفتم و از همون جا هم خریدمو انجام دادم شاید حدود یک ربعی توقف داشتم و این فرصت کافی ای بود تا بفهمم تو چه ویرانه ای داریم زندگی می کنیم.

اون گوشه ی این فروشگاه عریض و طویل معروف، میز صاحب مغازه بود. روی صندلی جلوی میز، پیر زنی نشسته بود.  مادر اون پسری بود که داشت لباسشو پرو می کرد و یحتمل پا درد مجبورش کرده بود  بره اون جا بشینه. گرم حرف زدن با زن جوونی بود که رو صندلی کناریش بود. مثل مادر بزرگ خودم که تا پیش کسی بشینه مخ یارو رو به کار می گیره این مامان بزرگ مهربون هم داشت از رشادت ها و شجاعت هاش برای اون زن جوون می گفت. ظاهرا جاهای خنده دارش هم بود، چون زن جوون لبخندکی زده بود. به این دلیل  نظرم به این صحنه جلب شد که یکی از فروشنده ها داشت با صدایی سوت مانند به اون زنه مرس می زد اما اون جذب حرفای مادربزرگ شده بود. کمی اون طرف تر صاحب مغازه داشت با موبایل به پشت خطیه بد و بی راه می گفت. ماجرای چک و وصول بدهی و از این چیزها بود.

به طرفش رفتم . حرف هاش با موبایل تموم شد. گفتم آقا اینو پسندیدم. بفرمایید چنده. بیست و خورده ای بود. به رسم خودم چونه زدم باهاش. یارو هم یهو 20 – 30 درصد قیمتو انداخت . پولو تقدیم آقا کردم. اووو! این خانومه زنش بود. چون اونجا که بودم شنیدم زنه به مادر بزرگ می گفت این مغازه با انصافه و جنساش خاطر جمعه. کلک داشت تبلیغ مغازه ی خودشونو می کرد. یه جوری بود . جدا تا حالا ندیده بودم. زن خوش سیمایی بود. رو لباش خنده بود اما چشماش گریه می کرد. به شیطون لعنتی فرستادمو رفتم اون ور.

آقا می بخشید، تا این جا خوبه؟ صدای یکی از فروشنده ها بود که دولا شده بود و پاچه ی منو گرفته بود. می خواست بلندی شلوارمو سنجاق بزنه تا بده برام پایینشو بدوزن. رفتم تو اتاق پرو، شلوار خودمو پوشیدم.

اومدم بیرون . صاحب مغازه و زنش از پله های کنار اتاق پرو رفتن طبقه ی بالا. 

این جا که هیچ کی نیست. اون مامان بزرگ و پسرش هم رفته بودن. چشم انداختم که اون گوشه یکی از اون چند فروشنده رو دیدم. مغازه خالی بود. رفتم و گفتم آقا پایین اینو بدوزین. نشستم تا آماده شه.  گفت 5 دقیقه طول داره، می دیم خیاطی تو کوچه کناریمون.  گفتم باشه، منتظر می مونم. یهو یادم اومد ماشین زیر تابلو توقف ممنوعه. رفتم دیدم خدا رو شکر جریمه نشدم.  اما ماشین جلویی برگ جریمه داشت. تو راه برگشت به مغازه دو زاریم افتاد که بلا نگرفته از خودش قبض گذاشته زیر برف پاک کن که اگه افسر اومد ببینه و رد شه. ای کلک، می گن ایرانیا با هوشن. 

ای بابا این چیه پامه. زرشک.  کفشمو تو اتاق پرو جا گذاشتم.  با دم پایی اون جا اومدم بیرون. رفتم کفشمو بیارم. تو اتاق پرو که رفتم توجهم به صدایی شبیه قلیون جلب شد که از بالای سر میومد. اومدم بیرون و کفشمو پوشیدم. گفت کوچه بغلی خیاطی داره کارامونو می دیم به اون. گفتم بله، یه بار فرمودید.  شاگرد خیاطی اومد، با شلوار من. گرفتمشو خوشحال و خندان از این که به کلکسیون شلوارام یکی اضافه شده بود راهی خونه شدم.

تو را ه داشتم مناسک خرید رو دوره می کردم... چقدر خنگم من... اون صدا قلیون بود؟  بذار فکر کنم... نه، حتما نبود.  ببینم، نکنه اون چهار پنج تا فروشنده هم رفته بودن بالا. اون صداها... نکنه اون زن جوون زن صاحب مغازه نبود. وای خدای من ... اون قیافه تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی شه. چشمای زار با لبای خندون...

شخصیت اصلی این قصه نه اون زن جوون بیچاره ست. نه اون فروشنده های لا اوبالیه. نه اون مامان بزرگ قصه گو . نه ویار شلوار خریدن منه... بذار بیارمش. آها، اینه هاش. نهج البلاغه، خطبه ی 27، امام علی علیه السلام می فرمایند:

"فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا، ما کان به ملوما، بل کان عندی جدیرا."

 و این یعنی " اگر از خبر این حادثه جانگداز، مسلمانی از غصه بمیرد، سرزنش ندارد، بلکه از نظر من سزاوار است این گونه بمیرد! " حالا حادثه چه بود؟ سپاه معاویه سال 38 هجری تو سر حدات ممالک اسلامی به شهر انبار تعرض می کنه و زیور رو از پای زن غیر مسلمانی می کشه!

قطع به یقین فاصله ی اون فروشگاه تا قلب حکومت ، میدون پاستور، بیش از 4-5 کیلومتر نیست. نمی خوام حرف سیاسی بزنم اما مگه چاره ی دیگه ای هم هست... چند تا مرد تو این مملکت هستن که از این همه تعرضاتی که به زن مسلمان، اونم بیخ گوش حکومت، تو همین تهرون می شه بمیرن...  این بد بختی از هر چی که ناشی می شه بشه، از اقتصاده، از فرهنگه، از مریخی هاست یا از ونوسی هاست یا ازهر چه... مهم اینه که نباید برای این موضوعات راهی پیدا کرد بلکه باید از این قصه های غصه دار دق کرد.

حس مزخرف

چند دقیقه قبل یکی از دانشگاه های فوق العاده خوبی (به قول استادم در حد و حدود کلتک و استنفورد و بهتر از ایلینوی ات اربانا-شمپین) رو که پذیرش گرفته بودم decline کردم. در لحظه ی آخر می خواستم جلوی ایمیل رو بگیرم که بعدا متوجه شدم رفته است. عجب حس مزخرفیه! توکل به خدا دیگه ببینیم چی پیش میاد.

من یتوکل الله فهو حسبه

مطلب زیر را در وبلاگ بی عنوان دیدم، خوشم آمد گفتم شما هم بخوانید

"

هر که بر خدا توکل کند پس خدا وی را بس است

توکل مرحله­ای متاخر از توحید، ایمان و امید است. ابتدا انسان باید به خدا به عنوان تنها تاثیرگذار در امور عالم ایمان داشته باشد سپس به یاری و رحمت و حکمت وی امیدوار باشد و بالاخره به او توکل نماید.توکل مقامی است که جز از طریق طی کردن پله های ابتدایی آن (توحید، ایمان و امید) کسب نشود.در رسیدن به اهداف دو دسته اسباب تاثثیرگذارند: اسبابی که در حدود و اختیارات ما است (که عموما مادی هستند) و اسبابی که از حدود و اختیارات ما خارجند (که عموما غیر مادی هستند). انسان متوکل ضمن ایجاد تمام اسبابی که در حدود وی است، خداوند را به عنوان تنها موثر در امور به رسمیت شناخته و ایجاد سایر شرایط را از او انتظار دارد.نقش توکل در کارها و امور انسان یک تغییر دهنده نگرش است. جان آدمی با توکل دگرگون می شود نه اینکه جهان مستقل از انسان دگرگون شود. و درست به دلیل اینکه توکل در انسانهای متوکل جان را زیر وزبر می کند، جهانشان را نیز به واسطه تحول انسان متحول می کند. توکل منش انسان را عوض می کند، دل را از اضطراب و نگرانی دور و آرامش و اطمینان را به ارمغان می آورد، اما خداوند مسببات امور را جز به همان اسباب پدید نخواهد آورد خواه مادی باشد و خواه از جنس تدبیر. و از این رو هنگامی که آن مرد اعرابی شتر خود را رها کرد و گفت : "توکلت علی الله" رسول گرامی ما فرمود: " ببند زانوی اشتر را و توکل کن"* 

    *گفت پیغمبر به آواز بلند     با توکل زانوی اشتر ببند