افطار در MIT

 امشب با یکی‌ از بچه های ریاضی (علی اکبر) رفتیم افطار MIT. امشب قرار بود ایرانی‌‌ها افطار بدهند. بعد از مدتی بالاخره یه غذای ایرانی‌ خوردیم که حسابی‌ چسبید. افطار هاروارد خیلی‌ بزرگ تره ولی ایرانی هاش خیلی کمند و به جز من و علی اکبر و گاهی یکی از بچه های برق فقط یک دانشجوی پسادکترا میاد. در MIT خودشون غذا را میکشند ولی‌ در هاروارد می روی هرچی‌ خواستی‌ میکشی و معمولا اینقدر زیاد میاد که آخرش میگند لطفا با خودتون ببرید، چند شب پیش من یک کم دیر رسیدم ودر صف فقط ۲-۳ نفر پشت من بودند که من گفتم بالاخره امشب غذا کم اومد که در همین حین خانومی یک ظرف خیلی بزرگ به همون اندازهٔ قبلی‌ گذاشت رو میز. فقط مشکل هاروارد (علاوه بر کم بودن ایرانی ها) اینه که غذای هندی میدهند که خیلی‌ ادویه داره و به مذاق من سازگار نیست. درسته که من از بچه ها پرسیدم و دانشگاه تقریبا کمک خاصی‌ بابت افطار نمی‌کنه (چون هزینش زیاد است و هر شب ششصد هفتصد دلاری میشه) و تقریبا همش از کمک‌های مردمی است. اما بالاخره باید هاروارد و MIT یه فرقی‌ داشته باشند دیگه.

ایرانی‌های MIT خیلی زیادترند و فکر کنم حدود پانزده - بیست تایی می شدند. بعد از غذا هم با بچه ها رفتیم چای و قهوه که بسیار حال داد. کلی‌ هم صحبت کردیم. بچه های MIT هم بچه های خیلی‌ خوبی بودند. در اون جمع خیلی‌‌ها هم المپیادی بودند. علی اکبر هم 3 ساله لیسانس و یک ساله فوق گرفته ! و ۲ مدال المپیاد جهانی ریاضی‌ داره (نقره و فول طلا). خلاصه ما اونجا دیگه حرفی‌ واسهٔ گفتن نداشتیم :( .

با جناب اعلم هم از نزدیک آشنا شدیم که اگر چه nice بودنش از روی وبلاگش معلومه اما خودش دیگه خیلی nice تره :)


امشب در یک موردی که به این ماجراها ربط نداره می خواستم به هاروارد فحش بدهم که چون طولانی شده می ذارمش برای بعد. فقط میگم ای هاروارد فلان فلان شده!

مروری بر برخی از افکار سروش

در اینجا قسمتی‌ از حرفها و عقاید آقای سروش جمع آوری شده.

شخصی‌ در جواب نامهٔ آقای سروش به آقای خامنه‌ای اینها رو به عنوان اعتقادات ایشون اورد. من اینهارو میزارم اینجا چون بنظرم خیلی‌ جالبه و خوبه که حفظ بشه. شایان ذکر که بقیهٔ اون مقاله مغلطه بیش نبود ولی‌ این جمع آوری خیلی‌ کار خوبی‌ بود. من نمونه اون رو نتونستم با سرچ تو اینترنت پیدا کنم. امیدوارم برای شما هم سودمند باشه.


در حيطه ولايت باطني، رابطه مريد و مرادي برقرار است، اما در حيطه ولايت سياسي، حتي ائمه هم وجوب اطاعت ندارند چه برسد به فقيه! مردم مي‌توانند بر امام معصوم هم خرده بگيرند، انتقاد كنند و در جايي فرمانش را اطاعت نكنند! (سروش، ماهنامه كيان بهمن 77) ولايت منحصر در شخص نبي اكرم است و با رفتن او، ولايت نيز خاتمه مي‌يابد! ولايت پيامبر بعد از او به كسي منتقل نشده است! (كيان آبان 77)

تفكر ديني با استخدام طبيعت منافات دارد يا حداقل خنثي است! (هفته نامه آبان خرداد 78) حقيقت دين همان تجربه فردي ديني است كه در مورد پيامبران «تلقي وحي» نام گرفته و دين هيچ ارتباطي به امور اجتماعي و سياسي و حكومتي ندارد، هر كسي همان قدر ديندار است كه به اين تجربه فردي رسيده باشد. (روزنامه صبح امروز خرداد 78)

ارتداد حق طبيعي هر انساني است! (كيان فروردين 78) هيچ ديني عقلا نمي‌تواند مردم را از انتخاب دين ديگر منع كند چون خود آن دين زاييده انتخاب بوده. (صبح امروز شهريور 78) در تعارض تكاليف ديني و حقوق بشر، حقوق بشر مقدم است! متاسفانه فقهاي ما اطلاعات برون ديني ندارند و متوجه اين نكات نيستند(صبح امروز شهريور 78)

ارزش‌هاي ديني دائما در تغييراند، اگر روزي فاطمه مي‌گفت بهترين زنان كسي است كه نامحرم او را نبيند، امروز كسي نمي‌تواند اين را بپذيرد!(ماهنامه زنان دي 78)  فرهنگ شهادت خشونت آفرين است! (روزنامه نشاط خرداد 78) در تاريخ جديد خدايي كه مومنان كشف مي‌كنند ممكن است با خدايي كه گذشتگان كشف و تجربه مي‌كردند متفاوت باشد! (كيان ش 52)

مخالفت محققانه با دين كفر نيست. چون كفر موضع‌گيري در مقابل خداست ولي مخالف دين از روي تحقيق در قبال خدا موضع‌گيري نكرده است. (راه نو مرداد 77) مفاهيم ديني مانند ذم دنيا، رضا به قضاي الهي و توكل و زهد و … مناسب دوران تاسيس يك نهضت و انقلاب مي‌باشد، چون لازمه انقلاب، بريدن از دنيا و از خودگذشتگي است، اما براي دوران ثبات، كارآيي ندارد! (روزنامه ايران دي 77)

دين ورزي روحانيان، عوامانه و مصلحت‌انديشي است، عاطفي، تقليدي، تعبدي، سنتي و ميراثي است. ملاك، حجم عمل است نه انديشه و تعقل. روضه‌خواني‌ها و زيارات دسته جمعي، تعصب و تجزم و تكفير و طرد، در اين نوع دينداري، زياد به چشم مي‌خورد. (كيان بهمن 78)

قرائت هاي مختلف از دين زدودني نيستند و همه را بايد به رسميت شناخت، اينها در ذات يكي هستند (روزنامه ايران دي 78) جهان مدرن پرده از رازهاي موهوم ديني برداشته و دين را از صحنه اجتماعي به يك حيطه‌ كاملا فردي عقب رانده است (كيان مرداد 77)

احكام اسلام آميخته به اسطوره‌اند و اگر از آنها اسطوره‌زدايي شود به راحتي به مرور زمان قابل تغيير اند. مثلا حجاب جنبه اسطوره‌اي دارد نه اينكه براي حفظ عفت باشد! (ماهنامه زنان دي 78) انقلاب ما بر اساس اسلام اسطوره‌اي بنا شده، نه اسلام عقلاني. روحانيت ما هميشه عوام‌زده و دنباله‌رو عوام بوده‌اند و عوام هم اسلام اسطوره‌اي را بهتر قبول مي‌كنند تا اسلام عقلايي (روزنامه نشاط خرداد 78)

حكومت ديني جلوي رشد علمي مردم را مي‌گيرد. در نظام لائيك تركيه، روحيه علم‌جويي و حقيقت‌طلبي بهتر رشد كرده است زيرا آنجا ارزش هاي ديني را با علم مخلوط نكرده‌اند (نشاط خرداد 78) اگر قبول كنيم اسلام يا پاره‌اي از احكام آن سياسي است، بايد اين احكام، موقت باشند چون حكم سياسي موقت است. (كيان فروردين 78)

عین ایران

یک چیزی که من از یک آمریکایی شنیدم و برایم عجیب بود این است که وقتی دختری شروع می کند تا با پسری قرار ملاقات (دیت) بگذارد، پدر وی معمولا می خواهد تا با پسر ملاقات کند و خلاصه ببیند که طرف مناسب است یا نه. در نبود پدر گاه برادر بزرگتر این تقاضا را دارد. اما خانواده ها کاری به کار پسرها ندارند. عین ایران که پسرها آزادی عمل بیشتری دارند. معمولا تصور ما از غرب این است که آنجا همه در آزادی مطلق هستند!

اولین روز کلاس ها

 بالاخره امروز اولین روز رسمی کلاس‌ها بود و من اولین کلاس رسمی خودم را در ساعت 10 داشتم. چند دقیقه قبل از ده رسیدم دم کلاس. یکی – دو نفر چینی هم دم کلاس منتظر بودند اما کلاس قبلی هنوز تمام نشده بود. کلاس تقریباً پر بود. از دور که تخته را نگاه کردم کاملاً محو تمییزی، مرتبی، خوش خطی و مطالبی شدم که روی تخته نوشته شده بود. حالت استاد، تن صداش هم عین پروفسورهای واقعی بود، به نظر مبحث تحلیل ابعادی می رسید و من در فکر این بودم که چه درسی ممکنه باشه. خلاصه می گند که در یک نگاه عاشق شد، من هم از بیرون کلاس عاشق درس شدم. وقتی ساعت کمی از ده گذشته بود و کلاس تمام شد، دیدم بعله درس سیالات است و استاد درس کسی نیست جز استاد اعظم (ما اگه در حوزه درس می خوندیم باید می‌گفتیم، الاستاذ الاعظم، شیخ الفقهاء، …..حضرت آیت الله العظمی، خلاصه هرچی بگی کمه) جناب جیمز رایس. این جناب جیمز رایس بســـــــیـــــــــــار بســــــیــــــــار خوف هستند و در هر زمینه‌ای که وارد شده‌اند به تمام معنی ترکانده اند. اصلاً یک روش مهمی در مکانیک شکست است به نام J-integral که ایشان اختراع کرده‌اند و به افتخار خودشان آن را چون اول اسمش J است این‌طوری نام گذاری کرده است. من شرح حال رایس را که می‌خواندم اگر چه الان دقیق یادم نیست ولی کارش اصلاً این‌جور چیزها نبوده و در دوره ی پسا دکترا یک مدتی روی این مبحث کار کرده‌ و این نوع انتگرال را اختراع کرده است. قبلاً هم باید مقاله‌ای می‌خواندم که اون با دانشجویش حدود سی سال قبل یا بیشتر نوشته بود در زمینه ی ژئوتکنیک (اگرچه کار بیشتر مکانیکی بود). مقاله ی خوفی بود و من تقریباً خیلی برایم سخت بود و نمی فهمیدم، به استادی که خودش از دانشگاه معتبر نورث وسترن (شجاع و کاظمی را نمی گویم) فارغ التحصیل شده بود و اتفاقاً کارش هم همین مقاله بود گفتم که مقاله ی سختی است و من نمی فهمم، گفت که من هم خودم چندین بار خوانده‌ام و هنوز قسمت هاییش را نمی فهمم. حالا این جناب رایس به نظر مدتی است که تغییر ذائقه داده‌ و رو آورده‌ به سیالات. اون الان علاوه بر این درس، درس دیگری به نام «هیدرولوژی و ژئومکانیک زیست محیطی»!!! درس میده. سه ترم دیگر هم قرار است الاستیسیته ی پیشرفته ارائه کنه !!! این مباحث کاملاً در دنیای متفاوتی است و از اینجا به خفانت این شخص پی ببرید. جیمز رایس معتبرین جایزه در زمینه ی مکانیک کاربردی که جایزه ی تیموشنکو نام دارد ومعمولا به خاطر یک عمر تلاش در این زمینه داده می‌شود و به نظرم گاهی با حضور رئیس جمهور ایالات متحده اهدا می شود را برده است.

کلاس ما حدود ده و ده دقیقه شروع شد و ظاهراً اینجا رسم است که اول کار ده دقیقه دیرتر شروع می‌کنند به جای اینکه در آخر زودتر تمام کنند و ظاهراً این رسم در برنامه‌های دانشگاه هم رسوخ کرده است و مراسم معمولاً ده دقیقه دیرتر شروع می شود.

اینجا رسم است که معمولاً در جلسات به خودشان بر چسپ می‌زنند یا کارت آویزان می کنند. مثلاً در جلسه ی آشنایی دانشکده، منشی دانشکده من را از روی برچسپم شناخت و گفت که فلانی در مورد تو به من ایمیل زده است و می‌توانی به فلان جا مراجعه کنی. حالا. دیشب هم در خوابگاه جلسه داشتیم که بچه‌ها با خود خوابگاه، امکانات و همچنین قوانینش آشنا بشوند و چون مسئول طبقه ی اول مریض بود نصفی از بچه‌های طبقه ی اول هم اومده بودند به طبقه ی ما برای این جلسه. خلاصه علاوه بر این بر چسپ ها هر کسی هم خودش را معرفی کرد. من به نظرم خیلی کار بی خودی می اومد چون من که خودم به شخصه اسم کسی را نمی تونم به یاد بیارم مگه اینکه طرف آمریکایی باشه و در ضمن اسمش هم معروف باشه و من قبلاً شنیده باشم. حالا این را داشته باشید

امشب رفته بودم بوفه ی مدرسه شام بخورم. وقت کمی بود چون هشت می‌بستند، من اگرچه غذای خیلی زیادی نکشیدم اما بهرحال خیلی پر شده بودم، خودتان دیگر حال پس ار افطار را می‌دونید دیگه. وقت خارج شدن یکی از دخترهای آمریکایی با این همکلاسی سابق کره ای ما سلام و علیکی کرد و به من هم گفت تو باید کامی باشی! من تعجب کردم که این از کجا اسم من را می دونه، شاید از این دوستم پرسیده، باید ازش بپرسم، من در همین فکرها بودم که خودش گفت تو جلسه ی دیشب، اسمت به نظرم جالب اومد (حالا تو اون جلسه بیست پنج – شش نفر آدم بودها). بعد هم مسیرمون تا در خروج یکی بود و کمی صحبت کردیم. موقع خروج گفت که ما داریم می‌رویم دسر بخوریم، دوست داری با ما بیایی؟ من هم اگرچه خیلی پر بودم قبول کردم چون فرصت خوبی بود که با دوستان جدیدی آشنا بشوم. داخل کافی شاپ هم یک عده ی دیگری به جمع ما پیوستند و دوازده نفر شدیم که به غیر از من، یک چینی و یک بلغاری که به غیر از اینکه کمی لهجه داشت خیلی خوب انگلیسی صحبت می کرد بقیه آمریکایی بودند. یک بار هم قبلاً با یک سری از بچه‌های مسلمان رفته بودیم رستوران که اکثرشون دانشجوی لیسانس بودند و همشون یا نسل دومی بودند و یا از کوچیکیشون در آمریکا زندگی کرده بودند. توی اون جلسه من تقریباً به جز ایده های کلی شاید ده درصد از حرف هاشون را می‌فهمیدم چون اصلاً مبحث بحث‌ها مشخص نیست و وقتی که دور یک میز نشسته اید و همه هم حرف همدیگر را می‌فهمند علاوه بر استفاده ی زیاد از اصطلاحات اصلاً خیلی بلند و رسا هم صحبت نمی کنند. این دفعه بهتر بود و این خانم هم یک کمی مراعات ما را می‌کرد و یک جاهایی را توضیح می داد. اما بالاخره از هر دری صحبتی است دیگر. مثلاً این خانمه  (ببخشید من اسمش را یادم نمی یاد) گفت که من غذای ایرانی دوست دارم، یک بار بامیه (فکر کنم خودشون لغتی واسش ندارند) خوردم و خوشم اومد و داشت برای یکی از پسرها توضیح می‌داد که بامیه چیه. من می‌خواستم بگم که مزه اش شبیه بادمجان است و یادم افتاد که بادمجان به انگلیسی می‌شود aubergine. بعد هم این‌ها نفهمیدند که من چی می گم و من به تلفظم شک کردم و تعجب هم کردم که این‌ها نفهمیدند چون حتی اگه تلفظ بد باشه معمولاً با کمی سعی می‌فهمند که طرف چی می‌خواهد بگوید. شب که آمدم لغت‌نامه را نگاه کردم و فهمیدم که کهای دل غافل ، aubergine واژه ی بریتیش است و در آمریکایی باید بگوییم eggplant. اگر چه من این واژه را دیده بودم اما همون aubergine تو ذهنم مونده بود. این هم از مشکلات اینکه من هیچ وقت به آمریکایی توجه نداشتم و حتی سعی می‌کردم که تلفظ های بریتیش را یاد بگیرم اگر چه مثل اکثر ایرانی ها تلفظ هام قاطی پاطی است و ترکیبی است از هر دو. خلاصه زبان من گل بوده، به سبزه هم آراسته شده است.

پ.ن: امسال جایزه ی تیموشنکو را باژانت از دانشگاه نورث وسترن برد.

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

 می دونستید که امپایر استیت که در سال 1931 ساخته شده است بلندتر از برج میلاد که حدود هشتاد سال بعد ساخته شده است؟ اگر چه این ساختمان خیلی در دنیا معروف است ولی ارتفاعش را نمی دانستم و اصلاً باور نمی‌کردم که هشتاد سال پیش ساختمانی به چنین بلندی ساخته باشند. این را ببینید.

             عکس امپایر استیت از ویکی پدیا
                                          عکس از ویکی پدیا

چینی ها در اقلیت

 دیروز اینجا orientation (جلسه ی معارفه؟) کلیه ی دانشجویان تحصیلات تکمیلی مدرسه ی علوم و هنر بود. بنابر گفته ی یکی از بچه‌های این جا، ظاهراً از بین 667 نفر فقط من و یک نفر دیگر در ریاضی پذیرفته شده ایم. البته عصر که با یکی از دوستان از ایران حرف می‌زدم می‌گفت که دو نفر دیگر را او می‌شناسد که اینجا پذیرش گرفته‌اند یکی در فلسفه ی علم و دیگری در معماری.

نکته ی جالب قضیه در این جلسه این بود که بر خلاف انتظار دانشجویان چینی و کره ای در اقلیت بودند و بیشتر قیافه ها آمریکایی و اروپایی بود. حتی در روز قبل که جلسه ی orientation پذیرفته شدگان دکترای مهندسی و علوم کاربردی بود باز هم بیشتر آمریکایی بودند. حتی آن‌هایی که قیافه ی شرق آسیایی داشتند با توجه به بدون لهجه بودنشان می‌شد حدس زد که متولدین آمریکا هستند. امروز هم یک سمیناری رفتم که توسط بچه‌های دانشکده ارائه می‌شد و باز هم نکته ی بسیار جالب این بود که من شمردم و از بین 24 نفر فقط 9 نفر شرق آسیایی بودند. اگرچه ممکن است این آمار در ابتدا زیاد به نظر برسه اما اگر با کلاسی که در دانشگاه قبلی داشتم مقایسه بشه آمار کمی به حساب میاد چون در اون کلاس 19 نفر دانشجو بودیم که به غیر از من و یک هندی و یک آمریکایی سیاهپوست بقیه همه از چین (و نه حتی از کره و ژاپن) بودند.

امروز هم با یک ایرانی به نام یحیی آشنا شدم که بچه ی به ظاهر خیلی خوبی میومد. یحیی دانشجوی دکترای سنگاپوره و قرار شش ماه اینجا با استاد راهنمای من کار کنه. البته زمینه ی کاریش با من خیلی متفاوته.


پ.ن:

۱- چیزی که باید تأکید کرد اینه که در این شهر نمیشه از روی قیافه مشخص کرد که طرف کجاییه. توی خیابون اینجا خیلی می‌بینی که ظاهراً دو آمریکایی دارند میایند اما وقتی از کنارت رد شدند می‌فهمی که دارند آلمانی، ایتالیایی و یا به زبان اروپای شرقی حرف می‌زنند و خلاصه این نوع اقلیتی که از روی قیافه نمی شه تشخیصشون داد زیاده این جا. اما باز بیشتر افرادی که در همون جلسه ی orientation بودند آمریکایی اصیل بودند


۲- توضیحات جلسه ی orientation را شاید بعداً نوشتم.

کره ای ها ملت سرد؟

 الان با همکلاسی کره ایم در لابی پایین نشسته‌ایم، جایی که ایر کاندیشنر دارد و می‌شود از گرما و رطوبت فرار کرد. پسری آن طرف تر نشسته بود وقتی رفت این دوست من به من گفت که من حدس می‌زنم کره ای باشد چون قیافش به کره ای ها می‌خورد، کره ای ها چشم‌های تیزی دارند. پرسیدم از روی قیافه می‌توانی تشخیص دهی طرف کره ای است، چینی و یا ژاپنی است. گفت نه خیلی سخت است و خیلی وقت‌ها اشتباه می‌شود اما این قیافش شبیه یکی از دوستام بود به علاوه اینکه کره ای ها خیلی خوش برخورد نیستند. مثلاً وقتی نشست بهت سلام کرد؟ گفتم نه. گفت این جا می‌بینی حتی به کسی که برای اولین بار می‌بینند مردم سلام می‌کنند ولی کره ای ها این‌طوری نیستند. پرسیدم شما فقط با کسانی که می‌شناسید سلام و علیک می کنید؟ گفت در حقیقت حتی کسانی را که می‌شناسیم وقتی می بینیمشان رویمان را اغلب آن ور می‌کنیم و ignore شان می کنیم. الان دارند با هم حرف می‌زنند معلوم شد که درست گفته است و طرف کره ای است.


پ.ن: این نوشته مربوط به دیشب است که الان پست شد.

۲- این گفته حتماً مثال نقض دارد، چون بعضی از کره ای ها خوش برخوردند مثلا خود این طرف که همش میره با همه حرف بزنه. یا یک دختر کره ای این جا هست که علاوه بر قیافه ی خوب بسیار پر انرژی است و همیشه هم لبخند به لب داره و خوش برخورده.