بالاخره امروز اولین روز رسمی کلاس‌ها بود و من اولین کلاس رسمی خودم را در ساعت 10 داشتم. چند دقیقه قبل از ده رسیدم دم کلاس. یکی – دو نفر چینی هم دم کلاس منتظر بودند اما کلاس قبلی هنوز تمام نشده بود. کلاس تقریباً پر بود. از دور که تخته را نگاه کردم کاملاً محو تمییزی، مرتبی، خوش خطی و مطالبی شدم که روی تخته نوشته شده بود. حالت استاد، تن صداش هم عین پروفسورهای واقعی بود، به نظر مبحث تحلیل ابعادی می رسید و من در فکر این بودم که چه درسی ممکنه باشه. خلاصه می گند که در یک نگاه عاشق شد، من هم از بیرون کلاس عاشق درس شدم. وقتی ساعت کمی از ده گذشته بود و کلاس تمام شد، دیدم بعله درس سیالات است و استاد درس کسی نیست جز استاد اعظم (ما اگه در حوزه درس می خوندیم باید می‌گفتیم، الاستاذ الاعظم، شیخ الفقهاء، …..حضرت آیت الله العظمی، خلاصه هرچی بگی کمه) جناب جیمز رایس. این جناب جیمز رایس بســـــــیـــــــــــار بســــــیــــــــار خوف هستند و در هر زمینه‌ای که وارد شده‌اند به تمام معنی ترکانده اند. اصلاً یک روش مهمی در مکانیک شکست است به نام J-integral که ایشان اختراع کرده‌اند و به افتخار خودشان آن را چون اول اسمش J است این‌طوری نام گذاری کرده است. من شرح حال رایس را که می‌خواندم اگر چه الان دقیق یادم نیست ولی کارش اصلاً این‌جور چیزها نبوده و در دوره ی پسا دکترا یک مدتی روی این مبحث کار کرده‌ و این نوع انتگرال را اختراع کرده است. قبلاً هم باید مقاله‌ای می‌خواندم که اون با دانشجویش حدود سی سال قبل یا بیشتر نوشته بود در زمینه ی ژئوتکنیک (اگرچه کار بیشتر مکانیکی بود). مقاله ی خوفی بود و من تقریباً خیلی برایم سخت بود و نمی فهمیدم، به استادی که خودش از دانشگاه معتبر نورث وسترن (شجاع و کاظمی را نمی گویم) فارغ التحصیل شده بود و اتفاقاً کارش هم همین مقاله بود گفتم که مقاله ی سختی است و من نمی فهمم، گفت که من هم خودم چندین بار خوانده‌ام و هنوز قسمت هاییش را نمی فهمم. حالا این جناب رایس به نظر مدتی است که تغییر ذائقه داده‌ و رو آورده‌ به سیالات. اون الان علاوه بر این درس، درس دیگری به نام «هیدرولوژی و ژئومکانیک زیست محیطی»!!! درس میده. سه ترم دیگر هم قرار است الاستیسیته ی پیشرفته ارائه کنه !!! این مباحث کاملاً در دنیای متفاوتی است و از اینجا به خفانت این شخص پی ببرید. جیمز رایس معتبرین جایزه در زمینه ی مکانیک کاربردی که جایزه ی تیموشنکو نام دارد ومعمولا به خاطر یک عمر تلاش در این زمینه داده می‌شود و به نظرم گاهی با حضور رئیس جمهور ایالات متحده اهدا می شود را برده است.

کلاس ما حدود ده و ده دقیقه شروع شد و ظاهراً اینجا رسم است که اول کار ده دقیقه دیرتر شروع می‌کنند به جای اینکه در آخر زودتر تمام کنند و ظاهراً این رسم در برنامه‌های دانشگاه هم رسوخ کرده است و مراسم معمولاً ده دقیقه دیرتر شروع می شود.

اینجا رسم است که معمولاً در جلسات به خودشان بر چسپ می‌زنند یا کارت آویزان می کنند. مثلاً در جلسه ی آشنایی دانشکده، منشی دانشکده من را از روی برچسپم شناخت و گفت که فلانی در مورد تو به من ایمیل زده است و می‌توانی به فلان جا مراجعه کنی. حالا. دیشب هم در خوابگاه جلسه داشتیم که بچه‌ها با خود خوابگاه، امکانات و همچنین قوانینش آشنا بشوند و چون مسئول طبقه ی اول مریض بود نصفی از بچه‌های طبقه ی اول هم اومده بودند به طبقه ی ما برای این جلسه. خلاصه علاوه بر این بر چسپ ها هر کسی هم خودش را معرفی کرد. من به نظرم خیلی کار بی خودی می اومد چون من که خودم به شخصه اسم کسی را نمی تونم به یاد بیارم مگه اینکه طرف آمریکایی باشه و در ضمن اسمش هم معروف باشه و من قبلاً شنیده باشم. حالا این را داشته باشید

امشب رفته بودم بوفه ی مدرسه شام بخورم. وقت کمی بود چون هشت می‌بستند، من اگرچه غذای خیلی زیادی نکشیدم اما بهرحال خیلی پر شده بودم، خودتان دیگر حال پس ار افطار را می‌دونید دیگه. وقت خارج شدن یکی از دخترهای آمریکایی با این همکلاسی سابق کره ای ما سلام و علیکی کرد و به من هم گفت تو باید کامی باشی! من تعجب کردم که این از کجا اسم من را می دونه، شاید از این دوستم پرسیده، باید ازش بپرسم، من در همین فکرها بودم که خودش گفت تو جلسه ی دیشب، اسمت به نظرم جالب اومد (حالا تو اون جلسه بیست پنج – شش نفر آدم بودها). بعد هم مسیرمون تا در خروج یکی بود و کمی صحبت کردیم. موقع خروج گفت که ما داریم می‌رویم دسر بخوریم، دوست داری با ما بیایی؟ من هم اگرچه خیلی پر بودم قبول کردم چون فرصت خوبی بود که با دوستان جدیدی آشنا بشوم. داخل کافی شاپ هم یک عده ی دیگری به جمع ما پیوستند و دوازده نفر شدیم که به غیر از من، یک چینی و یک بلغاری که به غیر از اینکه کمی لهجه داشت خیلی خوب انگلیسی صحبت می کرد بقیه آمریکایی بودند. یک بار هم قبلاً با یک سری از بچه‌های مسلمان رفته بودیم رستوران که اکثرشون دانشجوی لیسانس بودند و همشون یا نسل دومی بودند و یا از کوچیکیشون در آمریکا زندگی کرده بودند. توی اون جلسه من تقریباً به جز ایده های کلی شاید ده درصد از حرف هاشون را می‌فهمیدم چون اصلاً مبحث بحث‌ها مشخص نیست و وقتی که دور یک میز نشسته اید و همه هم حرف همدیگر را می‌فهمند علاوه بر استفاده ی زیاد از اصطلاحات اصلاً خیلی بلند و رسا هم صحبت نمی کنند. این دفعه بهتر بود و این خانم هم یک کمی مراعات ما را می‌کرد و یک جاهایی را توضیح می داد. اما بالاخره از هر دری صحبتی است دیگر. مثلاً این خانمه  (ببخشید من اسمش را یادم نمی یاد) گفت که من غذای ایرانی دوست دارم، یک بار بامیه (فکر کنم خودشون لغتی واسش ندارند) خوردم و خوشم اومد و داشت برای یکی از پسرها توضیح می‌داد که بامیه چیه. من می‌خواستم بگم که مزه اش شبیه بادمجان است و یادم افتاد که بادمجان به انگلیسی می‌شود aubergine. بعد هم این‌ها نفهمیدند که من چی می گم و من به تلفظم شک کردم و تعجب هم کردم که این‌ها نفهمیدند چون حتی اگه تلفظ بد باشه معمولاً با کمی سعی می‌فهمند که طرف چی می‌خواهد بگوید. شب که آمدم لغت‌نامه را نگاه کردم و فهمیدم که کهای دل غافل ، aubergine واژه ی بریتیش است و در آمریکایی باید بگوییم eggplant. اگر چه من این واژه را دیده بودم اما همون aubergine تو ذهنم مونده بود. این هم از مشکلات اینکه من هیچ وقت به آمریکایی توجه نداشتم و حتی سعی می‌کردم که تلفظ های بریتیش را یاد بگیرم اگر چه مثل اکثر ایرانی ها تلفظ هام قاطی پاطی است و ترکیبی است از هر دو. خلاصه زبان من گل بوده، به سبزه هم آراسته شده است.

پ.ن: امسال جایزه ی تیموشنکو را باژانت از دانشگاه نورث وسترن برد.