اولین روز کلاس ها
کلاس ما حدود ده و ده دقیقه شروع شد و ظاهراً اینجا رسم است که اول کار ده دقیقه دیرتر شروع میکنند به جای اینکه در آخر زودتر تمام کنند و ظاهراً این رسم در برنامههای دانشگاه هم رسوخ کرده است و مراسم معمولاً ده دقیقه دیرتر شروع می شود.
اینجا رسم است که معمولاً در جلسات به خودشان بر چسپ میزنند یا کارت آویزان می کنند. مثلاً در جلسه ی آشنایی دانشکده، منشی دانشکده من را از روی برچسپم شناخت و گفت که فلانی در مورد تو به من ایمیل زده است و میتوانی به فلان جا مراجعه کنی. حالا. دیشب هم در خوابگاه جلسه داشتیم که بچهها با خود خوابگاه، امکانات و همچنین قوانینش آشنا بشوند و چون مسئول طبقه ی اول مریض بود نصفی از بچههای طبقه ی اول هم اومده بودند به طبقه ی ما برای این جلسه. خلاصه علاوه بر این بر چسپ ها هر کسی هم خودش را معرفی کرد. من به نظرم خیلی کار بی خودی می اومد چون من که خودم به شخصه اسم کسی را نمی تونم به یاد بیارم مگه اینکه طرف آمریکایی باشه و در ضمن اسمش هم معروف باشه و من قبلاً شنیده باشم. حالا این را داشته باشید
امشب رفته بودم بوفه ی مدرسه شام بخورم. وقت کمی بود چون هشت میبستند، من اگرچه غذای خیلی زیادی نکشیدم اما بهرحال خیلی پر شده بودم، خودتان دیگر حال پس ار افطار را میدونید دیگه. وقت خارج شدن یکی از دخترهای آمریکایی با این همکلاسی سابق کره ای ما سلام و علیکی کرد و به من هم گفت تو باید کامی باشی! من تعجب کردم که این از کجا اسم من را می دونه، شاید از این دوستم پرسیده، باید ازش بپرسم، من در همین فکرها بودم که خودش گفت تو جلسه ی دیشب، اسمت به نظرم جالب اومد (حالا تو اون جلسه بیست پنج – شش نفر آدم بودها). بعد هم مسیرمون تا در خروج یکی بود و کمی صحبت کردیم. موقع خروج گفت که ما داریم میرویم دسر بخوریم، دوست داری با ما بیایی؟ من هم اگرچه خیلی پر بودم قبول کردم چون فرصت خوبی بود که با دوستان جدیدی آشنا بشوم. داخل کافی شاپ هم یک عده ی دیگری به جمع ما پیوستند و دوازده نفر شدیم که به غیر از من، یک چینی و یک بلغاری که به غیر از اینکه کمی لهجه داشت خیلی خوب انگلیسی صحبت می کرد بقیه آمریکایی بودند. یک بار هم قبلاً با یک سری از بچههای مسلمان رفته بودیم رستوران که اکثرشون دانشجوی لیسانس بودند و همشون یا نسل دومی بودند و یا از کوچیکیشون در آمریکا زندگی کرده بودند. توی اون جلسه من تقریباً به جز ایده های کلی شاید ده درصد از حرف هاشون را میفهمیدم چون اصلاً مبحث بحثها مشخص نیست و وقتی که دور یک میز نشسته اید و همه هم حرف همدیگر را میفهمند علاوه بر استفاده ی زیاد از اصطلاحات اصلاً خیلی بلند و رسا هم صحبت نمی کنند. این دفعه بهتر بود و این خانم هم یک کمی مراعات ما را میکرد و یک جاهایی را توضیح می داد. اما بالاخره از هر دری صحبتی است دیگر. مثلاً این خانمه (ببخشید من اسمش را یادم نمی یاد) گفت که من غذای ایرانی دوست دارم، یک بار بامیه (فکر کنم خودشون لغتی واسش ندارند) خوردم و خوشم اومد و داشت برای یکی از پسرها توضیح میداد که بامیه چیه. من میخواستم بگم که مزه اش شبیه بادمجان است و یادم افتاد که بادمجان به انگلیسی میشود aubergine. بعد هم اینها نفهمیدند که من چی می گم و من به تلفظم شک کردم و تعجب هم کردم که اینها نفهمیدند چون حتی اگه تلفظ بد باشه معمولاً با کمی سعی میفهمند که طرف چی میخواهد بگوید. شب که آمدم لغتنامه را نگاه کردم و فهمیدم که کهای دل غافل ، aubergine واژه ی بریتیش است و در آمریکایی باید بگوییم eggplant. اگر چه من این واژه را دیده بودم اما همون aubergine تو ذهنم مونده بود. این هم از مشکلات اینکه من هیچ وقت به آمریکایی توجه نداشتم و حتی سعی میکردم که تلفظ های بریتیش را یاد بگیرم اگر چه مثل اکثر ایرانی ها تلفظ هام قاطی پاطی است و ترکیبی است از هر دو. خلاصه زبان من گل بوده، به سبزه هم آراسته شده است.
پ.ن: امسال جایزه ی تیموشنکو را باژانت از دانشگاه نورث وسترن برد.