لاجونی

داشتم امروز به دوستان می گفتم که دخترهای اینجا خیلی لاجونی هستند و ....

دوستان تعجب کردند که این واژه ی لاجونی را ما تا حالا نشنیده ایم. چون ما در خانواده از این دست کلمات زیاد استفاده می کنیم معنیش را بالبداهه می دونستم ولی به معنی لغویش دقت نکرده بودم. همان جا تجزیه اش کردم. الان به دهخدا مراجعه کردم دیدم که همچین کلمه ای داریم و خوشبختانه درست هم تجزیه کرده بودم.  

لاجون . (ص مرکب ) (از: لای عرب + جون (= جان فارسی ) (در تداول عامه ). ضعیف و نزار. سست بنیه . ناتوان . کم بنیه . بی بنیه .

کلا خیلی از واژه هایی که من استفاده می کنیم و برای دوستان ناآشنا است واژگانی از  فارسی قدیم (به خصوص تهران) است که دارد کم کم از دایره ی لغات افراد حذف می شود.

 

خدا شانس بدهد

 

 

ایشون شاهزاده سوئد هستند!

لُب کلام

از آن جایی ممکن است برای برخی از دوستان این فکر پدید آمده باشد که من می گویم ایران از آمریکا بهتر است می خواستم لب کلامم را بگویم. هدف من از نوشتن برخی اشکالات این جا آن نیست که بگویم زندگی در ایران بهتر از آمریکا است یا بالعکس. بلکه می خواهم بگویم آن تصور بهشت و جهنمی و یا صفر و صدی بالکل و از اساس بی پایه است. همان مشکلاتی که ما در ایران  فکر می کنیم فقط در ایران وجود دارد و غرب (و یا لااقل آمریکا) با آن ها در گیر نیست مثل رشوه و پارتی بازی ، بی قانونی، ترافیک شدید و مشکلات حمل و نقل، آب گرفتگی معابر، قطع برق و اینترنت، امکانات دانشگاهی و ... در این جا (و چه بسا در مواردی بیشتر) هم موجود است. در برخی زمینه ها هم ازما خیلی جلوترند و در برخی از زمینه ها هم ما خیلی جلوتریم. این کل مطلبی است که می خواهم بدان اشاره کنم.  

گورسسون

وقتی این جا بهت حرف زور زدن و هیچ گهی هم نتونستی بخوری حتی این که مثل ایران صدایت را بلند کنی، می فهمی این جا چه قبرستون خونه ای است.  

Time

The clock is running.

Make the most of today.

Time waits for no man.

Yesterday is history.

Tomorrow is a mystery.

Today is a gift.

That's why it is called the present.


Source: Unknown, probably before 1225!

خدایا به حق بنی فاطمه                              که بر قول ایمان کنم خاتمه

یوسف گمگشته

 تقدیم به حامد و وحید

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور                 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن                وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                        دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                           چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                        چون ترا نوح است کشتیبان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب               باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                  سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و منزل بس                هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                           جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و شبهای تار                                 تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

                                                     حافظ

خواری در برابر بیگانگان

متاسقانه قاطبه ی این ملت در برابر دشمن قوی تر احساس خواری و ذلت کرده و دست به ستایش آن می زنند.چنگیز و تیمور این کشور را گرفتند؛ چه غارت ها که نکردند، چه خون ها که نه ریختند و چه سرها که نبریدند. شاید بتوان از آن ها از خونخوارتین افراد کل تاریخ بشر نام برد. ولی چه پادشاهان ایران که خود را از نسل چنگیز و تیمور ندانستند و بدان افتخار نکردند.  همین امروز روز را بنگرید که چند نفر اسم بچه هایشان را چنگیز و تیمور می گذارند.
لیکن احساس خواری و ذلت در برابر اجنبی قوی تر مختص عوام نیست بلکه این بلایی است که گریبان گیر روشنفکران و متفکران جامعه ی ایرانی را در طول قرن ها شده است. بگذارید تا یک مثال بزنم. اسکندر به ایران حمله کرد و خشونت زیادی در برابر کسانی که در برابرش مقاومت می کردند به کار برد. در هنگام بر تخت نشستن نیز تمام رقبایش را (عموها و پسر عموها) را کشت. این ها را من نمی گویم، بلکه این ها اعترافات فیلم Alexander است. این شخصیت را بگذارید در کنار کوروش بزرگ. بروید همین کتاب درسی دانشگاه را که در جمهوری اسلامی برای درس تاریخ هخامنشیان تدریس می شود بخوانید. جز بزرگواری و رفعت نظر چیزی نمی بینید. من واقعا تعجب می کردم وقتی این ها را می خواندم. به آژدی دهاک (ضحاک)، پدر بزرگش، که در کودکی قصد جان وی را داشت و خون های زیادی ریخته بود و با وی جنگیده بود رحم می کند، از خونش می گذرد و تنها به زندانی کردن وی در کوه های البرز اکتفا می کند. در برابر شهرهایی که مدت های طولانی در برابرش مقاومت کردند بر خلاف اسکندر با عطوفت کامل برخورد می کند. در استوانه ی خود (Cyrus Cylinder) که الان در لندن نگهداری می شود می نویسد که مردم هیچ شهری را به زور تحت فرمان خود نگرفتم. استوانه ای که از آن به عنوان اولین منشور حقوق بشر یاد می شود. اگر کسی آن را نخوانده است اکیدا توصیه می کنم که برود و حتما بخواند. کسی که اولین امپراتوری کل جهان را تاسیس می کند. کسی که در تورات در حد یک پیغمبر مورد ستایش قرار گرفته است و بنا بر نظر علامه طباطبایی، توصیفات قرآن از ذی القرنین بیشترین مقاربت را با وی دارد. با همه ی این ها بگذارید جایگاه این دو را در تاریخ ادبیات ایران با هم مقایسه کنیم. کوروش در ادبیات ایران کلا محو است. من حتی یک بیت شعر هم به خاطر ندارم که از کوروش نامی برده شده باشد. آن چه هست فقط جمشید و دارا است که معمولا با داریوش سوم یکی دانسته می شود. اما وضع اسکندر را در ادبیات نظاره کنید. اسکندر در ادبیات نماد عقل است و معمولا با نیکی از وی یاد می شود. نظامی "اسکندر نامه" می نویسد و فردوسی هم که  نه می توانسته در برابر جو غالب از اسکندر بد گویی کند و نه می توانسته حمله ی وی را به ایران توجیه نماید نسب وی را به ایران می رساند و وی را ایرانی معرفی می کند. بعضی شاعران و نویسندگان پا را فراتر گذاشته و می گویند وی با خضر نبی به دنبال آب حیات رفتند و خضر نوشید اما همین که اسکندر خواست از آب حیات بنوشد به ناگاه هوا تاریک شد و نتوانست. ببینید چه جایگاهی در ادبیات برای وی در نظر گرفته اند؟ وی را همراه و قرین یک پیغمبر قرار داده اند. برخی دیگر که از این مقایسه خجالت زده شده اند گفته اند که نه، منظور از این اسکندر، اسکندر دیگری است. این است وضع روشنفکران ایران. دیگر از عوام چه انتظاری است؟ 

اعتراضیه

دارم پنج پست پایین تر را می خوانم. عصبی می شوم. نمی دانم نویسنده اش چه قدر خوار و ذلیل اجنبی بوده است. بیچاره! ما واقعا این طوریم؟
 
پ.ن: قرار بود بیش از یک پست در یک روز ننویسم اما دیگه نمی شد.

حس من

 واقعا از این ها که شش ماه میایند این جا و به ننه باباشون میگند مامی و ددی خوشم نمیاد.  اما از یک طرف دیگه یک ضرب المثل هست که میگه   If you go to Rome, do as the Romans do 

حالا این احساس منه. احساس هم منطق پذیر نیست. شاید این حس من هم منطقی نباشه. نمی دونم.

9 دانش آموز ایالت آرکانزاس

این را بخوانید. جالب است.