تفکرات آتی


...

 

هیچ با خود نیندیشیده بودم که شاید روزگارانی بخواهم استواری دیوار پشت سر را به کسی‌ نشان دهم،

و هیچ نمیدانستم چه مسرت بخش خواهد بود حمایت کردن از دو شانه، دو دست، دو نگاه، یک قلب و سر انجام از یک نسل، از یک دنیا.

همان دم که فهمیدم دیوار افریده شده ام، نگاه خویش از حمایتت بر نگرفتم و بر نخواهم گرفت تا ابد.


به یک معشوق در آینده

...


علی

Some Quotes

They that give up essential freedom for temporary safety, do not deserve neither freedom nor safety.

Abraham Lincoln

 

An injustice any where is a threat to justice every where.

Martin Luther King Jr.

 

We were born with these rights:

1- Life

2- Liberty

3- Pursuit of happiness

Constitution of the United States of America

مهر مادری

مهر مادری

خنده را روی لب مادر ببینید!

آیا شریف مقصر خروج نخبگان از کشور است؟

یکشنبه ی پیش روزنامه ی شریف در خبری از قول دکتر سهراب پور نارضایتی خود از جو شدیدی که علیه شریف راجع به مهاجرت نخبگان ایجاد شده است شدیدا ابراز کرده بود. وی با ارقام و آمار نشان می داد که از 1600 فارغ التحصیل شریف تنها حدود 300 نفر (تقریبا 20 درصد) از کشور خارج شده اند در حالی که برخی اعلام می دارند 90 درصد دانشجویان شریف کشور را ترک می کنند. به همین خاطر هم در اقدامی نادر سه شنبه ی همین هفته وی به مجلس فراخوانده شده بود در خالی که طبق قانون مجلس فقط وزرا را می تواند احضار کند. البته بعدا عباسپور (رییس کمیسیون آموزش) مساله را رفع و رجوع کرده بود که این احضار نبوده و هدف تبادل نظرات و پیدا کردن راهکار بوده است.

اگر چه شاید فقط همین تعداد از شریفی ها به خارج از کشور مهاجرت کنند ولی اگر آمار دقیق تری بگیریم و مثلا 10 درصد بالای رشته ها را در نظر بگیریم عددی به مراتب بالاتر را به دست می آوریم. و از همه مهم تر هم آن که آن هایی که می روند، می روند که بمانند.

در همان شب یکی از گزارشگران کاسه لیس سیما گزارشی از دو محقق ایرانی تهیه کرده بود اولی فارغ التحصیل کانادا بود و برگشته بود و دیگری همین جا درس خوانده بود. از اولی پرسید که چرا برگشتی و به دومی گفت چرا نرفتی؟ می دانید این سوال چه موقع ایجاد می شود؟ وقتی که پیش فرض ذهنی افراد این باشد که خارج از داخل بهتر است و گرنه طرح چنین سوالاتی بی معنا است. حقیقت قضیه آن است که عموم جامعه زندگی در خارج از کشور را بر زندگی در داخل ترجیح می دهند. آن هایی هم که نمی روند چون مشکل دارند نمی روند. پول ندارند، شغل نمی توانند پیدا کنند، هزار وابستگی و مشکل در داخل دارند و از همه مهم تر زبان هم بلد نیستند، اما دوست دارند که در خارج از کشور زندگی کنند. خب شرایط برای شریفی ها مهیا است، نه تنها از این طرف چنین خواستی وجود دارد بلکه از آن سوی مرزها هم نسبت به پذیرش و پرداخت پول به آن ها تمایل وجود دارد و چه چیز بهتر از این؟

به جای این که صورت مساله را غلط طرح کنیم و افرادی مثل سهراب پور را به مجلس فرا بخوانیم بهتر است کسانی به مجلس فراخوانده شوند که مسببان اصلی ایجاد این حس در جامعه هستند.

چند جمله

نمیدونم این از کانت هست یا دکارت.

با خود فکری می‌کند و میگوید:

 وای بر ملتی‌ که قهرمان نداشته باشد.

پس از اندکی‌ تامل خود را اصلاح می‌کند و میگوید:

وای بر ملتی‌ که احتیاج به قهرمان داشته باشد.

 

از یک پیام الکترونیکی:

زندگی‌ بازی‌ کردن با کارت‌های خوب نیست، زندگی‌ خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.

انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.

 

 

روشی برای حالگیری از دختران

اولی(پسر): شما خواهر کوچکتر هستید؟

دومی: اه، جوونتر از خواهرم به نظر می رسم؟

اولی: نه، چون رفتارهای خواهرتون موقتر بود گفتم

 

پ.ن: این ماجرای واقعی در دانشگاهمون اتفاق افتاده بود!

شاکی

من واقعا دارم دیگه جوش میارم ها. بابا جون من از دستت شاکیم، داره کلاهمون میره تو هم ها. من امشبو بهت وقت میدم. اه، چیش

امضاء: پهلوون پنبه

پرزیدنت آباما

 

خوب بالاخره به رغم پیشبینی‌‌های اولیه‌ در ساله پیش و قبل از انتخابات حزبی، آقای باراک حسین آباما رئیس جمهور آمریکا شد. همهٔ مردم دنیا خوشحال هستن و آمریکا تونست با یک حرکت تکتیکی بدون هیچ گونه هزینه ای، در عرضه بسیار کوتاهی‌ و فقط با خوب و دوست داشتنی نشان دادن آقای آباما به جهان و سپس انتخاب ایشون، کاری کنه که بسیاری از مردم دنیا خوشحال باشن و ذهن منفیشون نسبت به آمریکا تا حد زیادی از بین بره. همین بس که اگر آقای احمدی نژا اگر جان مک کین انتخاب میشد، پیام تبریک احتمالا نمیفرستاد.

حالا بگذارید خوشحال باشیم و با حرفهای سیاسی فلسفی‌ منطقی‌ و گاهی بی‌ منطق!، خوشحالی‌ رو خراب نکنیم. این موضوع همیشه بعد از انتخابات پیش میاد و حال و هوای خوبیه. آدم با امید زنده است. منم خوشحالم و امیدوار به تغییر.

واسهٔ این پست میخوایم ببینیم نظر خواننده‌ها چی‌.

لطفا نظر بدید که خوشحالید از این موضوع یا نه، بعد بگید که چقدر از کاندیدا و برنامه هاشون اطلاع داشتید و آیا به نظر خودتون شما هم تحت تاثیر رسانه ها طرفدار یک کاندید شدید یا دلیل محکمی داشتید.

منتظریم

 

Victory Speech

پرزیدنت اوباما؟

عکسی از دیوار داخلی دانشگاه شریف

برخی مشتاقانه منتظرند تا سناتور اوباما بشود پرزیدنت اوباما. چون او با ما ست. فقط یادمان نرود که وی در جلسه ی AIPAC (لابی صهیونیستی) تمام اورشلیم (بیت المقدس) را پایتخت اسرائیل خواند در حالی طبق همه ی اسناد حقوقی سازمان ملل (و نه اسناد مورد ادعای ایران و کشورهای مسلمان) بیت المقدس شرقی سرزمینی اشغال شده است و بارها از  اسرائیل خواسته شده است از آن خارج شود. مساله ی بیت المقدس شرقی از مطالبی است که تقریبا هیچ فلسطنیی حاضر به عقب نشینی در برابر آن نیست و چنین اظهارات و حمایت هایی در شعله ور ماندن اختلافات در منطقه عامل موثری است. در سال های اخیر آمریکا تردیدی در وتو نمودن قطعنامه های سازمان ملل که علیه اسرائیل مطرح شده اند به خود راه نمی دهد (علاوه بر رایزنی های پشت پرده). طبق آمار دو – سه سال پیش آمریکا 78 بار از حق وتوی خود استفاده کرده که 39 مورد آن مربوط به اسرائیل بوده است یعنی نیمی از آن ها. با انتخاب دموکرات ها روزهای سخت تری در انتظار فلسطینیان است.

پ.ن: عکس اول تصویری است از آثار باقی مانده از اوایل انقلاب بر یکی از دیوارهای داخلی دانشگاه  شریف

پ.ن۲:  خب بالاخره یک موقع هایی هم دلم می خواهد حرف های گنده تر از دهانم بزنم. عمه ه می ره به برادرزادش که می خواسته عروس بشه میگه که برو بالای مجلس بنشین و حرف های گنده گنده بزن اون هم میره میشینه بالای طاقچه و میگه شتر گاو کرگدن. حالا شده حکایت ما.

باز باران با ترانه

عاشق هوای ابری و بارانی هستم. عاشق لطافت باران و گوهرهایی که از آسمان می بارند.

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

پ.ن: ۱- اگر عکس ها را save کنید می توانید آن ها را با وضوح بالا مشاهده نمایید.

۲- تصویر دوم و سوم از مناظر نروژ هستند.

وطن

 

خوب امروز می‌خوام راجع به یک موضوع داغ صحبت کنم. موضوع وطن.

این موضوع مدتها است ذهن من را به خودش مشغول نگاه داشته است. البته الان دیگه یواش یواش تصمیمم رو گرفتم و می‌خوام نظرم رو بگم. یک ۲-۳ سالی‌ هست که فکر می‌کنم اینکه یواش یواش پخته شده.

وطن یعنی‌ چی‌؟

جواب کوتاه: وطن یعنی‌ همه دنیا!

آیا باید نسبت به کشور محل تولد تعصب داشت یا نه؟

جواب کوتاه: خیر!

 

قبل از اینکه بخاید قضاوت کنید، جلوی هر گونه پیش داوری رو بگیرید، ۲ ۳ خط پایین رو بخونید بد قضاوت کنید. پس خواهشا با ذهنیت قبلی‌ این چیزارو نخونید.

من متولد تهرانم، کشور ایران.

ولی‌ آیا این کافیه که تعصب داشته باشم نسبت به یک جا.

بذارید برگردیم به عقب تر. چی‌ شد که من متولد ایرانم؟ چه زحمتی برای این کار کشیدم. چه عاملی موثر بوده که من متولد اینجام. هیچی‌... عواملی خارج از دست ما. می‌تونستم چشم باز کنم ببینم متولد سویس هستم یا متولد اسرائیل یا مراکش. چطوره می‌شه اینهمه تعصب داشت نسبت به چیزی که هیچ نقشی‌ در انتخابش نداشتم. یا اینکه یک عده خیلی‌ به خودشون مینازن که متولد آمریکا هستن یا پدر مادرشون وکیل یا وزیر یا استاد دانشگاه یا دکتر یا مهندسن. می‌شه یک بار هم که شده با خودشون فکر کنن، خوب تو که برای این موضوع زحمتی نکشی یا انتخاب آگاهانه و هوشمندانه‌ای نکردی که بخوای بهش بنازی، پس این حرفا چی‌.(حتی اگه انتخاب هم کرده بودی بازم نمی‌شد، حالا این موضوع بماند) هم چین مواردی در رابطه با دین و چیزای دیگه پیش میاد که آدم‌ها بی‌ اینکه فکر کنند، خودشون رو بخاطر نژاد، دین، و خیلی‌ چیزای دیگه بالاتر یا بهتر از بقیه میبینن.

به علاوه شما در آیات قرآن حتی یک مورد رو پیدا نمیکنید که بگه برای کشورتون بجنگید. همیشه میگه در راه حق! حق هم که هیچ مرزو محدوده‌ای نمیشناسه.

دوباره برگردیم سر وطن. تا اینجا دیدیم که ما که خودمون ناخواسته به یک کشوری وارد شدیم و ناخواسته برامون پدر مادر، خواهر برادران، دین حتی مدرسه انتخاب کردن. من شخصا فکر می‌کنم بیشتره تاعصبی که مردم نسبت به یک چیز دارن به این خاطر که به خاطر اون چیز مورد حمله و هجوم قرار میگیرن و میترسن که اون چیز از دستشون بره. حالا یا کشوری که اشغال بشه، یا مال که از دست بره، یا فکر‌ها یا ایده‌ای که سست بشه و از این قبیل چیزها. اینها باعث می‌شه که مردم بخوان نسبت به یک چیزی تعصب داشته باشن و ازش دفاع کنن. ولی‌ اگر اون حمله‌ها نباشه و آدم با همه دوست باشه، یک خورده بشینه گوش بده به حرف بقیهٔ ملل،  میبینه که تمامی مردم در تاریخ شون هجوم و حمله داشتن، تجاوز داشتن، ایثار داشتن، فساد داشتن، یکی‌ کمتر یکی‌ بیشتر، یکی‌ شأعرش فردوسی‌ یکی‌ شکسپیر. همه زبونه مادریشون رو دوست دارن. یکی‌ فارسی‌، یکی‌ ترکی‌، یکی‌ عربی‌، یکی‌ انگلیسی. همه با زبونه مدریشون اختن و باهاش راحت ترن. فرهنگ کشورشون رو دوست دارن هرچند میتون غلط باشه و ...

اینجا یک درس بزرگ روانشناسی‌ میگیریم که از حرفهای روان شناس‌ها یادم اومد و اینکه " ما خوبیم حتی اگر عیب داشته باشیم!"

حالا ما چرا بیایم فاصله بندازیم بین مردم به خاطره یک اسم. بخاطر یک مرزی که فاصله ۲ کشور کمتر از ۱ سانتیمتر هست و مرز آشو پدرانمون توسط جنگای تاریخی‌ مشخص کرده باشیم. چرا بنازیم به این که در فرهنگمون کسی‌ رو داریم به اسم حافظ که شعر‌هایی‌ گفت که هیچ ابوالبشری ناگفته. درسته که هیچ جایی‌ حافظ نداره و حافظ از همه بهتره ولی‌ ۱- اگر عمقی نگاه کنی‌ حافظ هیچ ربطی‌ به ما نداره، فقط وجه اشترکمون اینکه ما به صورت اتفاقی در داخل مرز کشوری متولد شدیم که حافظ هم ۷۰۰ سال بد در داخل همون مرز متوللد شده. چه بسا اگه ما داخل اون مرز متولد نمیشدیم یا اینکه به جای الان ۸۰۰ سال قبل بودیم، این پز هارو نمیتونستیم بدیم. آسان چرا دنبال پز باشیم، مگه کمبود داریم. ۲- چرا همش در فکر بزرگ نشون دادن باشیم. مگه کمبود داریم.

ما هر کدوم یک علایقی داریم و با یک چیزیی‌ اخت هستیم. خیلی‌ موقع‌ها حتی شباهتمون با پسر همسایه کمتر از شبهتمون با یک بلژیکی در آمریکا است و با اون خارجی راحت تر از پسر همسایه هستیم که آهنگ متالیکا گوش میده و شیطون پرسته!  و دنبال مواد مخدره و پارتی رفتن.


آدم نباید بذاره این سیاست مدارها اونو در بنده این چیزها گرفدار کنن تا بتونن به مقاصدشون برسن. ما همه متولد این کرهٔ خاکی هستیم، هر کدوم در یک جایی‌. به صرف اینکه در چه محیطی‌، چه شهری، چه خانوده‌ای و زیر سایهٔ چه پدر مادری بزرگ شدیم، فرهنگ مختلف داریم، به شکل‌های مختلف هستیم، به زبون‌های مختلف حرف می‌زنیم و چیز‌های مختلف دوست داریم. دارایی‌های هر کس برای خودش بسیار ارزشمند و قابل احترام، ولی‌ اینکه یکی‌ فکر کنه که دارایی‌های اون از بقیه بهتره یا مهمتره، این قابل قبول و به طور کلی‌ با اصول آزادی و برابری در ستیزه.خوب که این مرز‌های جغرافیایی هم نباشه و همه چیز یکسان بشه تا از این اختلافات جزئ هم کاسته بشه.


علی‌


پی نوشت ۱: اگر ما مطلبی از جای دیگه بنویسیم حتما منبع رو ذکر می‌کنیم.

پی نوشت۲: دوستان گفتن که سخت و غیر قابل فهم مینویسی، یکی‌ دیگه هم گفت غیر قابل فهم نوشتن هنر نیست، گفتم چشم. منم ساده نوشتم. ولی‌ باحاله آدم گاهی از لغات سخت استفاده کنه. مغزش به کار میافته ؛-)


کامنت

 در این پست فقط می‌خواستم بگم که به یک رسم خوب که از وبلاگ برادرم یاد گرفتم، وقتی‌ شما عزیزان لطف می‌کنید مطالب من رو میخونید و کامنت میذارید، من دیگه بهش جواب نمیدم تا اون قسمت برای خوانندگان محفوظ باشه و من فقط نظرات شما رو میخونم. اینجوری از بحث اضافه هم خود داری می‌شه ؛-). البته اگه دیدم جایی‌ موضوع پیش اومده که بهتره باز بشه، مطلب جدید مینویسم.


علی‌

فاصله ها

غذاخوری هاروارد

علی الظاهر این غذاخوری هاروارد است. مقایسه کنید با غذاخوری دانشگاه های ایران. من که این ترم سلف نرفته ام که عکسی بگیرم بذارم در کنار این عکس برای مقایسه و شرمندگی! تازه الان سلف شریف کلی پیشرفت کرده و ساختمان دار شده، هفت سال پیش که توی سوله غذا می خوردیم!

قسمت جالب ماجرا هم این بود که کلی خرج کردند و یک ساختمان چند طبقه برای سلف ساختند که عملا طبقات بالا هیچ استفاده ای نمی شود. سلف برادران هم دو طبقه دارد و وقتی طبقه ی پایین شلوغ میشود کارگرها هی بزور بچه ها را بالا می فرستند. با افزایش شدید ظرفیت دانشگاه هم که عملا این سلف در ساعات شلوغ دیگر جوابگو نیست.

چند سالی بود که دانشگاه می خواست ساختمان های اطرافش را بخرد و توسعه یابد. حتی من نامه هایی را که به همسایه ها فرستاده بودند دیده بودم، یعنی عزم جدی وجود داشت. چند ماهی است که بعضی از ساختمان های کوچه ی بالای دانشگاه را خراب کرده اند و دارند آپارتمان سازی می کنند، آن هم با چه سرعتی (دو ماهه از خراب کردن تا تکمیل اسکلت بتونی یک پنج طبقه!!) خلاصه ما تعجب کردیم که چه شد که دانشگاه از خیر خرید ساختمان های اطراف گذشته و گذاشته آن جا آپارتمان بسازند که بنابر خبر دوستان دانشگاه می خواهد برود جای دیگر و احتمالا دهکده ی المپیک! هنوز ساختمان دانشکده ی کامپیوتر که از هشت سال پیش ساختنش شروع شده به پایان نرسیده که دانشگاه (و یا نهادهای دیگر) تصمیمات جدید گرفته اند!

دانشگاه تهران هم با طرحی بلندپروازانه قصد داشت خیلی خودش را توسعه دهد، از شرق به خیابان وصال، از غرب به کارگر و از شمال به بلور کشاورز برسد. خلاصه خیلی هم زور زدند و مثلا برای این که همسایه ها را فراری بدهند برق آن خیابان ها قطع می کردند. ظاهرا بودجه شان ته کشیده و فعلا خبری از خریدهای بیشتر نیست.

خیلی از بحث دور افتادم چیز دیگر می خواستم بگم. می دونید که حداکثر سرعت مجاز برای کاربران خانگی در ایران ۱۲۸ کیلوبایت است (البته نمی دانم که چطور بعضی از شرکت ها سرعت ۲۵۶ ارائه می دهند، مثلا سرویس اینترنت من مثلا ۲۵۶ کیلوبایت است) اما در بریتانیا بحث روی این است که چرا سرعت ما ۳۲ مگابایت است. می خواستم بگم فاصله ی ما از غرب فاصله ی سلف سرویس شریف است با هاروارد و ۱۲۸ کیلو است با ۳۲ مگ.

پ.ن: باید اینو اضافه کنم که همه ی این مشکلات درست، ولی ما هم خیلی از اهل غر زدن هستیم. مثلا چون من آی دی و پسورد یکی از دانشگاه های آمریکا را دارم به منابع الکترونیکیشون هم دسترسی دارم. باید بگم که دانشگاه شریف به منابع بیشتری دسترسی دارد و به عنوان نمونه آن دانشگاه به تعداد مشخصی از ژورنال های السویر دسترسی دارد و نه همه ی آن ها(برخلاف شریف) و خیلی از ژورنال های مهم هم که هیچ . چند وقت پیش در خانه می خواستم یک مقاله ای دانلود کنم دیدم که با استفاده از  آی دی آن دانشگاه نمی شود به یکی از دوستان اس ام اس زدم که از دانشگاه دانلود کن و برایم ایمیل بزن.

باد معده و سعدی!

حالا که بحث شعر است مناسب است که این توصیه ی سعدی را در گلستان اینجا نقل کنم:

 

شکم زندان باد است ای خردمند                 ندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچد فرو هل                    که باد اندر شکم باری است بر دل

 

پ.ن: باور کنید من بی تقصیرم، بروید خر سعدی را بگیرید.

 

از نا کجا آباد(1)

...

و نداستم که چرا پلکان لرزانم، دستان نافذت را لمس نکرد،

و نداستم که چرا دستان اشک آلودم، چشمان لطیفت را ندید.

همی‌ میبایستی بویی از تو بر میگرفتم و توتیای گوش خویش می‌کردم تا هم حدیثت را آویزه گوش خویش کرده باشم و هم هر دم که در مسیر تاریک و پر پیچ و خم زندگی‌ گامی‌ خطا و رو به عقب برداشتم، بوی دلپذیرت با نرمی و لطافت، بدون شماتت و سرزنش، راهنمای من باشد تا مسیر خود را باز یابم.

...