مولوی و عینک بدبینی

ای بسا کس رفته ترکستان و چین

او ندیده هیچ، الا مکر و کین

ای بسا کس رفته تا شام و عراق

او ندیده جز مگر کبر و نفاق

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان سبب عالم کبودت می نمود

گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش

این روزها حرف هایی مثل عینک بدبینی و نیمه ی خالی لیوان و امثالهم مد شده است. اما این شعرها را نه شاعری معاصر  بلکه مولوی در قرن هفتم سروده است. فقط آن زمان ها عینک نبوده، نوشته ی شیشه ی کبود!! این از همان رازهای ماندگاری وی است که اشعار او را میراث بشری کرده است.

شیران علم

ما همه شیریم ، شیران عَلَم  //   حمله مان از باد باشد دم به دم

حمله مان پیدا و ناپیداست باد  //  جان فدای آن که ناپیداست باد

مولوی می گوید که ما مانند شیرهای روی پرچم (=علم به فتح عین و لام) هستیم که وقتی باد می وزد، آدم خیال می کند شیرها در حال حرکت و حمله هستند در حالی که این باد است که آن ها را به حرکت و حمله در می آورد. این حرکت شیرهای روی پرچم واضح است ولی بادی که آن ها را به حرکت در می آورد قابل دیدن نیست. باد در مصرع آخر هم به معنی "بادا" است.

برخی مصرع اول را به صورت "ما همه شیران، ولی شیر علم" هم ذکر کرده اند که این دیگر به سلیقه ی خوانندگان بستگی دارد

پ.ن: ممکن است این معانی برای اکثریت واضح باشد ولی چون برخی از دوستان عنوان کرده بودند که معانی برخی از متون را دقیق متوجه نمی شوند لازم دیدم کمی توضیح بدهم.

حق طلاق زنان، سیاست یک بام و دو هوا (2)

بدلیل بحثی که مریم (خواب زمستانی) این جا پیش کشیده و در ضمن به پاسخ های من هم جواب داده، بالاخره زمینه ای پیش آمد که بار دیگر در زمینه ی حق طلاق بنویسم و در ضمن برخی کامنت ها را که آن بحث جواب نداده بودم این جا پاسخ بگویم.

مثل همه ی بحث های درست و حسابی باید اول از همه باید حق طلاق زنان را تعریف کنیم. اگر حق طلاق زنان این گونه تعریف شود که یک روز زن برود محضر که می خواهم طلاق بگیرم و در جواب بدون پرسش و پاسخی بگویند بفرمایید این طلاق و این هم مهریه و نفقه ی عده و .... . من با این حق مخالفم. اگر دوستان تعریف دیگری در ذهن دارند باید اول آن را بیان کنند.

خب برای کسانی که بحث اول من را نخوانده اند و با به یاد نمی آورند به طور خلاصه بگویم که طلاق دو نوع است اول رجعی که در آن مرد پس از طلاق حق رجوع به زن را دارد (یعنی برگردد سر خانه و زندگی بدون هیچ مقدمه ای) و دوم بائن که در آن مرد حق رجوع بعد از طلاق را ندارد. از انواع طلاق بائن ، طلاق خلع و مبارات است.

1-      طلاق خلع: در این طلاق، زن از مرد کراهت شدید دارد و با بخشیدن مالی به مرد طلاق می گیرد.

a.       این مال می تواند از مهریه ی زن بیشتر باشد ولی قانون گذار این مقدار بیشتر را محدود کرده است که واقعا مبلغ کمی است (مثلا هزار یا ده هزار تومان). حتی اگر قانونی هم  وجود نداشته باشد قاضی می تواند در این مورد داوری کند تا در حق زن اجحاف نشود.

b.       برخی از مراجع (مثلا مرحوم احمد خوانساری) فتوا داده اند که اگر این کراهت ناشی از کتک زدن زن، فحاشی، آزار و اذیت و امثالهم باشد بر مرد حرام است که این مبلغ را بگیرد. ( به گمانم البته این موارد می شود جزء عسر و حرج هم به حساب بیاید).

2-      طلاق مبارات: در این نوع طلاق، مرد و زن هر دو به طلاق رضایت دارند ولی زن با بخشیدن مبلغی به مرد از وی طلاق می گیرد. در حقیقت با پرداخت این مبلغ حق رجوع را از مرد می گیرد. این مبلغ نباید از مهریه بیشتر باشد.

حالا حرف من این است که شارع و قانونگذار با این قوانین بحث طلاق را برای فرد در صورتی که طرف مقابل ناراضی باشد بسیار هزینه بر کرده است. از یک طرف اگر مرد بخواهد بدون رضایت زن وی را طلاق دهد باید مهریه، نفقه ی عده و نحله را (که همان طور که قبلا گفتم گاه واقعا مبلغ بسیار زیادی می شود) بپردازد. از طرف مقابل هم زن باید مهریه را واگذار کند.

اگر گفته شود: چرا باید طلاق هزینه- بر باشد و چرا دست و پای افراد را ببندیم و آن ها را در حالتی که همدیگر را دوست ندارند در کنار هم نگه داریم.

می گویم: واقعا این مساله آن قدر جواب های مختلف دارد که نمی دانم که چه طور شروع کنم .

(1)                          گاهی احساس بر عقل غلبه می کند و باعث تصمیماتی می شود که بعدا باعث پشیمانی است. در حقیقت این هزینه ترمزی است برای تصمیمات احساسی. پرداخت هزینه باعث می شود افراد اندکی تامل نمایند. گاهی اوقات قد بازی، غرور، چشم و هم چشمی و ناراحتی های آنی و زود گذر باعث طلاق می شود. چه بسیار زنان و مردانی که پس از طلاق بسیار از آن پشیمان شده اند. همچنین مهریه ی فوق العاده کم هم همین اشکال را دارد. حالا این که بحث طلاق است و خسارت بسیار؛ بحث ازدواج هم همین طور است. در ایالت آریزونا (لاس وگاس) ازدواج بسیار آسان است و مثل خرید بلیط  یا پرداخت عوارض اتوبان، افراد با ماشین می روند و ازدواج می کنند. اخیرا فیلمی ساخته اند که زن و مردی یک شب (چنان که افتد و دانی) با هم ازدواج می کنند و صبح که بر می خیزند تازه می فهمند که چه اشتباهی کرده اند.

(2)                          در مساله ی طلاق، معمولا زن و مرد فقط در مورد خود تصمیم نمی گیرند بلکه معمولا پای بچه ها هم در میان است و پدر و مادر باید با سنجیدن دقیق تر مساله از هم طلاق بگیرند.

خلاصه آن که پیامبر فرمود که بدترین حلال ها نزد من طلاق است (به قول مولوی از زبان پیامبر "ابغض الاشیاء عندی الطلاق")

این که چرا شارع در صورت عدم رضایت هزینه را این قدر زیاد کرده است هم که واضح است. برای این که بزنی و تمام کاخ آمال  یک نفر را ویران کنی باید هزینه ی زیادی بپردازی. همان گونه که برای زنی که با داشتن چند بچه ی قد و نیم قد، شوهرش می خواهد تجدید فراش کند و  وی را بدون داشتن امکاناتی از خانه بیرون کند؛ برای مردی هم که سال ها با عشق کار کرده و چه قدر برای رخت و لباس و خوراک و تفریح زن و فرزند هزینه کرده و حالا زیر سر زن بلند شده است و می خواهد با کس دیگری برود و بچه ها را به امان خدا برای پدر رها کند نیز دل بسوزانید. آیا در مورد آخر می پذیرید که زن مهریه هم طلب کند؟

اگر (مثل خورشید خانم) گفته شود: در صورتی باید زن مهریه نگیرد که در بیرون کار کند

می گویم: (1) اگر مشکل آن قدر حاد است که زن نمی تواند تحمل کند، این می شود جزء موارد عسر و حرج (2) اگر مشکل آن قدر حاد نیست، حداقل مهرش را ببخشد. این که او نمی تواند پس از جدایی کار کند مشکل مرد نیست. می خواست زن حرفه ای یاد بگیرد تا به موقع از آن استفاده کند.

ممکن است در جواب گفته شود: زنی که سال هاست فقط در خانه کار کرده است چه گونه بعدا کار پیدا کند.

می گویم: زن باید در همان سال های اول زندگی مشکلات مرد را بفهمد و دو – سه سال از بازار کار جدا ماندن نمی تواند وی را در صورت داشتن تخصصی کاملا از قافله ی کار عقب بیندازد.

 حالا شما موردی می گویید که زن اجازه ی کار در بیرون خانه را نداشته، سال ها گذشته و در همان ابتدا مشکل را نفهمیده، مشکل آن قدر حاد نیست که برود زیر مجموعه ی عسر و حرج، خانواده ی وی هم وی را قبول نمی کند.

 می گویم :
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد //  گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
این شخص اگر طلاق همراه با مهریه هم بگیرد باز همین آش و همین کاسه است. این شخص حتما مهریه ی بالایی هم نداشته است و بزودی مهریه اش هم ته می کشد. در ضمن این ها همه استثناء هستند و نمی شود روی استثناء قانون وضع نمود.

در کل دادن حق طلاق به زنان (حداقل به صورت کلی و قانون و به نظرم حتی به صورت موردی) فساد بیشتری به همراه خواهد داشت. خلاصه فکر کنم این دفعه به همه ی سوالات پاسخ گفتم و مو لای درزش نمی رود. به قول سعدی:

رها نمی کند این نظم چون زره در هم // که خصم تیغ تعند برآورد ز نیام.

بگذارید حرفم را خلاصه کنم: مهریه با حق طلاق جور در نمی آید. یا خر یا خرما، هردو با هم نمی شود. اولی اسلامی-ایرانی است و دومی غربی. یا رومی روم یا زنگی زنگی. حالا زن ها می توانند انتخاب کنند مهریه را یا حق طلاق را. اگر زنی الان مهریه دارد و حق طلاق ندارد، گفتم که مشکلی نیست و طبق قانون با بخشیدن مهریه اش می تواند طلاق بگیرد. اگر کسی استدلال مخالف دارد باید بیاید جلو و بگوید نه جور در می آید و این معجون بهتر از هر دو سیستم غربی و اسلامی کار می کند.

اما به نظرم هم برای زنان و هم برای مردان و انسجام خانواده ها بهتر است زنان مهریه را انتخاب کنند. توضیح بیشتر باشد برای بعد اگرچه در متن به صورت اشاره گفتم که چرا.

ابراز درونیات

گاهی وقت ها یک کارهایی پیش میاد که لازمه برای انجام اون کارها از دوستات کمک بگیری. اگرچه من از این کار اصلا خوشم نمیاد اما بعضی وقت ها واقعا مجبور میشی. بعضی ها که اصلا حاضر نیستند هیچ کاری انجام دهند و اگر هم انجام بدهند با غرغر و خواهش و تمنا ست. خب این افراد را بگذاریم کنار چون بیشتر همصحبت هستند. بعضی از این دوستان هم خیلی nice برخورد می کنند. اعتراض ندارند، غر نمی زنند و با تمام وجود کمک می کنند. در ظاهر همه چیز خوبه اما خب بعضی وقت ها برآورد خواسته ها واقعا براشون سخته و برای تو هم خیلی فوتی فوری نیست، مشکل از همین جا شروع میشه که هیچ وقت غرغری و شکایتی در کار نیست و تو نمی فهمی این کار چه قدر براشون سخته. از اون جایی که دقیق نمی تونی باید تخمین بزنی و برای این که safety رو رعایت کنی باید دست بالاتر گیری. همین میشه که فاصله ات را با اون ها حفظ کنی و بیشتر مراقبت کنی. اما بعضی های دیگه هم هستند که ظاهر و باطنشون یکیه و بسته به اهمیت کار  که در اولویت باشه یا نباشه اگه کاری براشون سخت باشه راحت میگند و گاها یک غری هم زنند. تو اون وقت با اون ها احساس صمیمیت بیشتری می کنی. بذارید یک مثال بزنم که روشن تر بشه. فرض کنید که شما از همسایتون کاری بخواهید، اگه روابطتون حسنه باشه به احتمال قریب به یقین اون رو انجام میده (مثلا بخواهید که بعد از رفتن شما در پارکینگ را ببندد –البته این مال پنج – شش سال پیش است که درها اتوماتیک نبود) اما باز شما احساس راحتی نمی کنید که کار بعدی رو به اون بگید اما در خانواده ی خودتون ممکن است کاری که از دیگران می خواهید (مثل آوردن لیوان) با غر زدن انجام بشه ولی باز شما جرات دارید کار دومتون رو هم بگید. البته از آن طرفش هم هست که اگر با کسی صمیمی نباشید و اون یک برخورد هارد بکنه خیلی واسه ی آدم گرون تموم میشه و خلاصه این کار ظرافت می خواهد.

 به هر حال در مورد دوستان خیلی صمیمی کلا ابراز کردن بعضی چیزها خوبه  برای این که من بفهمم و اون کار رو تکرار نکنم اما این کار نیاز به مهارت دارد که موجب رنجش نشود. مثلا گفتن به در که دیوار بشنود.

عدم نگفتن ناراحتی یک مشکل دیگر هم دارد و اون هم این که چون تو نمی دانی و به رفتارت ادامه می دهی، ناراحتی هم روی هم تلنبار میشه و یک دفعه که سر باز می کند تو اصلا انتظارش را نداری.

البته این بحث ادامه دارد و حتما نیاز به تکمیل و توضیح. فعلا این متنی ویرایش نشده است.

زمین از نگاه بیرون

زمین در روز 

زمین در شب از نگاه بیرون

زمین در شب چه قدر زیباست!

زمین در شب

زمین در شب

پر رویی گاهی جواب می دهد!

این ماجرا بر می گردد به حدود دو سال پیش. سر کلاس نشسته بودیم تا کلاس شروع شود. استاد درس پیرمردی  بود. دختری داشت با او سر نمره چونه می زد که اگه به من نمره ندهید نمی دونم بابام* چی کار می کنه و از این جور حرف ها. استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد اما دختر بیرون از کلاس باز بلند بلند به حرف هایش ادامه می داد که شما قول دادید و تا ساعت دو نمره ها رد می شود. استاد درس را ادامه می داد و دختر هم صحبت هایش را. کاملا حواس همه را پرت می کرد. استاد دم در رفت و یک کم به دختره فحش داد و در را بست و مشغول درس دادن شد. اما این بار دختره بلند تر از قبل شروع کرد و با این که در کلاس بسته بود آن چنان داد و هواری راه انداخته بود که کاملا کلاس** را به هم ریخته بود و اصلا ادامه ی درس غیر ممکن بود.  بالاخره استاد از رو رفت. بیرون رفت و دو سه تا فحش داد (نه فحش بی تربیتی ها، بیشتر دری وری) و گفت بیا تا نمره ات را درست کنم و با هم رفتند آموزش. این هم نتیجه ی پررویی.

*بابام یا باباش. چون شاید واسه دوستش نمره می خواست که بعید می دونم این قدر دوستش را مرام کش کرده باشد.

**اون جا فقط همین یک کلاس وجود داشت.

پ.ن: متوجه نشدید این عکس پایینی چیه؟

!!!

از خون جوانان وطن لاله دمیده

این تصنیف تاریخی، هفتمین تصنیف از مجموعه تصنیف های عارف است.
او در مقدمه آن نوشته است
:
این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است. بواسطه عشقی كه حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تضنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد.   این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران بیاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است :

بند یك

هنگام  می و فصل  گل و گشت  چمن  شد

در بار بهاری  تهی از زاغ   و  زغن  شد

از ابر كرم ،  خطه ی  ری رشك ختن شد

دلتنگ  چو من مرغ   قفس  بهر وطن  شد

چه كجرفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند دو

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده

در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند سه

خوابند  وكیلان  و خرابند    وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند  به  یك  خانه  ویران

یارب  بستان  داد فقیران  ز امیران

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند چهار

از اشك همه  روی  زمین  زیر  و  زبر كن

مشتی  گرت از خاك  وطن  هست  بسر كن

غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند پنج

از دست  عدو  ناله ی  من  از سر درد  است

اندیشه هر آنكس  كند از مرگ،  نه مرد است

جان  بازی عشاق، نه چون  بازی نرد  است

مردی  اگرت هست،  كنون  وقت  نبرد است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند شش

عارف   ز ازل ،  تكیه  بر ایام  نداده  است

جز جام، به كس دست، چو خیام  نداده است

دل جز بسر زلف دلارام نداده است

صد زندگی ننگ بیك نام نداده است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

آزادی کجایی که ...

۱- من فوتبالی نیستم و به خصوص از علی کریمی هم خوشم نمیومد. نمی دانم دقیقا علی کریمی چه گفته و به چه لحنی گفته است کهکه در ۱۰ سال اخیر هیچگاه فدراسیون را این قدر ضعیف و بی‌برنامه ندیده است (که حرف حقی است). بعد هم که هیات رییسه فدراسیون در جلسه ای با حضور علی آبادی (به این می گند عدم دخالت دولت در فوتبال) جبهه گیری کرد و اونو از تیم ملی محروم کرد. دیشب هم تلویزیون صحبت نایب رییس فدراسیون فوتبال رو پخش کرد که با لحن فوق العاده بدی و با کج کردن لب و لوچش چند بار تکرار کرد که علی کریمی در حدی نیست که از این حرف ها بزند. آخه مردتیکه احمق اگر کاپیتان دوم تیم ملی در این حد نیست، چه کسی در این حد است؟ از طرف دیگر جزای یک انتقاد هم شده است ساقط شدن از هستی.

۲-  علی آبادی که از نزدیک ترین افراد به این یارو (ا.ن) است گفته است نباید کسی بگویید پرسپولیس. همه باید از عنوان پیروزی استفاده کنند چرا که مردم خاطره ی خوشی از شعار "استقلال، پیروزی، جمهوری اسلامی" دارند.

آخه  ... (فحشش رو خودتون بدهید) ، آزادی رو که در عمل کشتید، در لفظ هم می خواهید پاکش کنید؟

پ.ن: فکر نمی کنید موارد بالا به هم مربوطند؟!

کجایند مردان بی ادعا؟

خبر زیر را در سایت تابناک خواندم. دریغم آمد از اشاره نکردن به آن. اگر به اطراف خود دقت کنیم این گونه افراد را می توانیم ببینیم.
 
تابناک:
 
پس از رهايي از مشغله‌هاي شخصي، سري به سايت‌هاي خبري ـ تحليلي داخلي و خارجي زدم تا اخباري از کشور عزيزمان مرور کنم كه با مطلب زير روبه‌رو شدم و در هنگام خواندن آن، اشک حسرت از چشمانم جاري شد. به ويژه آن‌ که در ايام سياست‌زده و بحران فرهنگي ناشي از گرفتاري‌هاي اقتصادي حاکم بر جامعه و تنبلي روشنفکران ديني، ياد عزيزاني که روزي الگوي همه ما بودند يا به فراموشي سپرده شده و يا با کارهاي کليشه‌اي و عدم نوآوريي، به مرور زمان، راه فراموشي را در ذهن‌هاي خسته ما گرفته‌اند و اين چهره‌هاي روحاني و اسوه‌هاي انسانيت در‌هاله‌اي از مظلوميت قرار گرفته‌اند و کساني هم که خود را منتسب به خيل اسوه‌هاي پاکي و کرامت مي‌دانند، تنها بر سر سفر اين عزيزان نشسته و هر کدام براي خود سهمي مي‌طلبند.

نوشته زير، فارغ از اين‌که گذشته و حال نويسنده آن به کجا وصل است، نشان از نورانيت اعمال و رفتار نيکان ديار ما دارد، به گونه‌اي كه چهره‌‌اي چون مهرانگيز كار را نيز به ستايش وامي‌دارد؛ چهره‌اي كه عمدتا بايد او را در صداي آمريكا و مشغول جوسازي عليه ايران و جمهوري اسلامي يافت و سراغ گرفت و اذعان كرد كه لطافت نيكمردي و انسانيت فرزندان جبهه و جنگ، زبان چنين افرادي را نيز به ستايش باز مي‌كند:
 
نيکمردان کجا رفتند
مهرانگيز کار:

سال‌هاست با اسم رضا دوست محمدي آشنا شده‌ام. از آن هنگام که سيامک پورزند سرانجام پس از افت و خيزهاي بسيار و عبور از چاله چوله‌هاي امنيتي و پس از تحمل زندگي ... در بازداشتگاه‌هاي غيرقانوني که هنوز نمي‌دانيم کجاها بوده است، سر از زندان اوين درآورد، نام رضا دوست محمدي رئيس وقت زندان اوين وارد زندگي ما شد. همه از او مانند يک نيک مرد ياد مي‌کردند که جامه زندانبان پوشيده بود.

رضا دوست محمدي پس از سال‌ها حضور در جبهه‌هاي جنگ ايران و عراق به صورت يک شيميايي 70 درصدي وارد قوه قضاييه شد و در سال‌هاي 1384- 1381 زندان اوين را مديريت کرد. زندانياني که او را مي‌شناسند مي‌گويند دوست محمدي از حقوق انساني زنداني باخبر بود و تا جايي که زورش به قانون شکنان مي‌رسيد به کمتر از آن رضايت نمي‌داد. اسفند ماه سال 85 خبر رسيد که دوست محمدي به دليل جراحات شيميايي درگذشته است. همچنين خبر رسيد، زندانياني که هنوز دربند هستند و از او خاطراتي دارند و زندانياني که آزاد شده‌اند، عموما به سوگ زندانبان نشسته‌اند. شگفت‌آور بود. باور نمي‌کردم و چون از صحنه دور شده بودم، به نظرم مي‌رسيد گزافه‌گويي است و حتي در خبرها نشان از هذيان‌هايي مي‌ديدم که اغلب زندانيان گرفتارش مي‌شوند.

چند بار دست بردم به قلم تا چيزي بنويسم در ستايش دوست محمدي، هربار دست و قلم هر دو لرزيد. مبادا شنيده‌ها درست نباشد. از نوشتن دست کشيدم، اما نام او در قلبم باقي ماند؛ مثل يک اميد، مثل يک آرزو، مثل يک رويا که نمي‌خواستم باور کنم واقعيت داشته است.

خبر را در روزنامه اعتماد 31/1/87 خواندم و افسوس خوردم بر آن همه بدبيني و ترديد که ستايش از يک نيک مرد را به تأخير‌انداخت. خبر حاکي از آن بود که انجمن دفاع از حقوق زندانيان، رضا دوست محمدي را در جاي اولين زندانبان نمونه انتخاب کرده است. شهودي در جلسه حاضر بوده‌اند؛ از آن جمله آقايان يوسفي اشکوري زنداني ستمديده، بهمن کشاورز و محمد علي نجفي توانا دو حقوقدان برجسته ايراني. اينک باور مي‌کنم که مي‌شود زندانبان بود، قوانين ناظر بر زندان را اجرا کرد و با اين وصف نام خود را به نيکي بر صفحه روزگار نقش بست.

در خاطراتم مي‌کاوم. به ياد مي‌آورم پس از انقلاب دوست محمدي يکي دوتا نبوده‌اند. به ياد مي‌آورم يکي از آنها را. اوايل انقلاب بود. از همه خوان‌ها گذشتم و پاسپورت جديد گرفتم. با دو دختر کوچکم که يکي هنوز توي قنداق بود و يکي دوازده ساله عازم سفر به انگلستان شدم براي عيادت برادرم که بيمار بود. در فرودگاه مهرآباد بي‌دليل از خروجم جلوگيري کردند. ساعت‌ها در سرگرداني به سر برديم. حتي اجازه نمي‌دادند بچه‌ها را به دستشويي ببرم. دختر دوازده ساله‌ام از يک فرصت استفاده کرد و تيز به سمت تلفن عمومي دويد تا يکي را از وضعيت ما باخبر کند. مأموري که لوله تفنگش از قد و بالاي خودش بلندتر بود به سويش شتافت و محکم کوبيد روي دستش. نقابي از اشک چهره دختر را در خود پوشيد. هواپيما ما را جا گذاشت. چمدان‌ها رفت، ما بر جا مانديم. گفتند به جاي لندن بايد برويد طبقه بالا و بازجويي بشويد. ساعت‌ها گذشت. سپيده دميده بود که وارد آن اطاق شديم. جواني با لباس پاسداري پشت ميزي نشسته بود. از راديو مارش جنگ پخش مي‌شد. حال و روز بچه‌ها را که ديد گفت خواهرم اول بچه‌ها را ببريد دستشويي تا نفس تازه کنند. عجله هم در کار نيست. بعد بياييد با هم صحبت کنيم. مثل اين بود که دنيا را به من داده باشند. دختر کوچکم از ساعت‌ها پيش نياز به تعويض پوشک داشت و از فرط سوزش و درد يک بند مي‌گريست. مأموران نگذاشته بودند او را به دستشويي برسانم. با التماس خواسته بودم محافظ مقابل دستشويي بگمارند، رضايت ندادند و بددهاني کردند. به زبان امروزي به صورت «لساني» امر به معروف و نهي از منکر شديم. فرمودند اگر ما در درست و حسابي بودي تنها و بي‌سرپرست راه نمي‌افتادي بروي لندن!

باري، از دستشويي بيرون آمديم و روبه‌روي ميز پاسدار نشستيم. حرف‌هايم را شنيد. اوراق هويت را ديگران به او داده بودند. رفت سراغ تلفن و بي‌سيم. بازگشت و گفت شرمنده‌ام. شما موردي نداريد. همه ارگان‌ها را چک کردم. آن مأموران جاهل و نادان را عفو کنيد. افسوس مي‌خورم که پرواز انجام شده و نمي‌توانم با همين پرواز راهي‌تان کنم، اما ترتيب همه کارها را براي پرواز هفته بعد مي‌دهم. حلال کنيد. سپس شماره تلفن خود را روي کاغذ نوشت و شماره تلفن من را گرفت و دستور داد براي ما تاکسي بگيرند و يک نفر مأمور شد به من و بچه‌ها کمک کند تا سوار تاکسي شويم. روزهاي بعد آن نيکمرد تلفن زد و گفت همه کارها روبه‌راه شده و اگر در فرودگاه با کمترين مشکلي مواجه شديد به مأموران بگوييد فورا با من تماس بگيرند. همچنين گفت خودم از دور و نامحسوس همه چيز را زير نظر دارم و سر پست حاضرم.

سالي از آن ماجرا گذشت. رفته بودم فرودگاه تا دوستي را بدرقه کنم که ناگهان ديدم پوسترها به در و ديوار آويخته است و عکس آن نيکمرد که در جنگ شهيد شده بود بر آن پوسترها نقش بسته است. عزادارش شدم. در تنهايي و با خلوص. مثل همان زندانياني که در سال 85 عزادار دوست محمدي شدند و من درکشان نمي‌کردم، ديگران هم ‌اندوه من را درک نکردند و برخي به من خنديدند.

آن سلسله از نيکمردان را کجا پيدا کنيم؟ با نيکمردان چه کرده‌اند؟ آيا باور کردني است که همه آنها از دنيا رفته باشند؟ آيا باور کردني است که همه آنها به شبکه‌هاي فساد پيوسته باشند؟ مي‌شود باور کرد که همه خانه‌نشين شده باشند؟ چرا از آن سلسله مرداني که جغرافياي ايران و غرور ملي ايران را بدون چشم داشت مالي و جاه و مقام از دشمن بازپس گرفتند در صحنه سياست داخلي و خارجي ايران چندان اثري نمي‌بينيم؟ آيا حضور دارند و حق اظهار نظر از آنها سلب شده است؟ پرسش‌ها بي‌شمار است.

بگذريم و به زنده ياد رضا دوست محمدي برگرديم با مروري بر چند شنيده از زندانياني که دعاگويش هستند:

يک زنداني مي‌گفت دوست محمدي به زندانيان سياسي که مطمئن بود با سليقه‌هاي سياسي‌اش سازگاري ندارند احترام مي‌گذاشت. به آنها سر مي‌زد. با آنها ديدار هفتگي داشت. کنار تخت و پتوي زندانيان بيمار و سالخورده سياسي مي‌نشست و به آنها اميد و آرامش مي‌بخشيد. ناله‌ها را مي‌شنيد. پيرمردي که از خلق و خوي انساني دوست محمدي قصه‌ها در سينه دارد مي‌گويد: يک بار که دو روحاني براي ناهار مهمانش بودند، من را هم به اطاق خود فراخواند. آن دو روحاني را نمي‌شناختم. از من خواستند تا آنچه را در بازداشتگاه‌هاي غيرقانوني (که خود نمي‌دانستم کجاها بوده است) بر من روا داشته‌اند، شرح بدهم.

زنداني سالخورده ديگري مي‌گفت روزي که ليگابو از سازمان ملل متحد آمده بود و مي‌خواست چند زنداني مشخص را بالاي استخر در محوطه باز زندان اوين تنها و بدون حضور مأموران ببيند، دوست محمدي آمد، مانند يک اخطار کنار استخر ايستاد تا کساني که آمده بودند مانع ديدارهاي خصوصي زندانيان با ليگابو بشوند، نتوانند کاري بکنند. پيرمرد مي‌گفت آن روز قاضي پرونده من هم از راه رسيد. يکراست با لبخند پرمهر به سويم آمد. من خود را توي پتو پيچيده بودم و از بيماري مي‌لرزيدم. قاضي که معرفي‌اش ضرورتي ندارد من را در آغوش گرفت و بوسيد. نمي‌توانم طعم آن بوسه را توصيف کنم. فقط گريستم و آرزوي مرگ کردم. بوسه آن کس که آمر و عامل بر انواع شکنجه‌ها بود چه لطفي داشت و چه دليلي داشت؟ آيا تظاهرات تبليغاتي بود در مقابل ليگابو؟ بي گمان چنين نبود. ما که دوست محمدي را مي‌شناختيم مي‌دانستيم بوسه قاضي شيوه‌اي است براي جلب رضايت دوست محمدي که مي‌دانست شجاعانه آنچه را بر من گذشته بود، بي وقفه به هرجا که مي‌توانست گزارش مي‌داد.

سرانجام اين دوست محمدي بود که فهميد چه بر سرم آورده‌اند. کميسيون پزشکي تشکيل داد و من را به بيمارستان اعزام کرد. خود به ديدارم آمد و وقتي پاهايم را زنجير شده به تخت بيمارستان ديد فرياد و فغان برآورد از آن همه بي‌مروتي. روزي ديگر آمد و ديد زنجيرها را بر حسب دستورش بازگشوده‌اند، اما دو سه تکه زنجير کنار تخت جاگذاشته‌اند. باز هم فرياد و فغان کرد و گفت نمي‌خواهند بي‌مروتي‌ها فراموش بشود و...

آن پيرمرد به فرزندانش وصيت کرده است اگر روزي و روزگاري زور دوست محمدي‌ها به جانيان و خشونت ورزان چربيد و توانستيد با امنيت خاطر به سرزمينتان بازگرديد، پيش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابيد، شماره قبر رضا دوست محمدي را پيدا کنيد. اول برويد بر تربت او بوسه بزنيد و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشويد.

ايران لبريز است از نيکمردان و نيکزناني با خلق و خوي کساني که گاهي از آنها به مناسبتي ياد مي‌کنيم و اغلب هم با تأخير.

خبرنگار «تابناک» ـ پاريس

ذکر مصیبت

شنفتم که آقا زاده­ی یکی از وزرای معزول دولت خدمتگهزار، با معدل زیر 15 برای دکترا پذیرفته شده اسب!  این خبر رو هم کلاسیش بهم گفت.  به درستیش کاملا مطمئنم.  

مردیم از عدالت خدااا