یوسف گمگشته
تقدیم به حامد و وحید
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون ترا نوح است کشتیبان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و منزل بس هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
حافظ