متاسقانه قاطبه ی این ملت در برابر دشمن قوی تر احساس خواری و ذلت کرده و دست به ستایش آن می زنند.چنگیز و تیمور این کشور را گرفتند؛ چه غارت ها که نکردند، چه خون ها که نه ریختند و چه سرها که نبریدند. شاید بتوان از آن ها از خونخوارتین افراد کل تاریخ بشر نام برد. ولی چه پادشاهان ایران که خود را از نسل چنگیز و تیمور ندانستند و بدان افتخار نکردند.  همین امروز روز را بنگرید که چند نفر اسم بچه هایشان را چنگیز و تیمور می گذارند.
لیکن احساس خواری و ذلت در برابر اجنبی قوی تر مختص عوام نیست بلکه این بلایی است که گریبان گیر روشنفکران و متفکران جامعه ی ایرانی را در طول قرن ها شده است. بگذارید تا یک مثال بزنم. اسکندر به ایران حمله کرد و خشونت زیادی در برابر کسانی که در برابرش مقاومت می کردند به کار برد. در هنگام بر تخت نشستن نیز تمام رقبایش را (عموها و پسر عموها) را کشت. این ها را من نمی گویم، بلکه این ها اعترافات فیلم Alexander است. این شخصیت را بگذارید در کنار کوروش بزرگ. بروید همین کتاب درسی دانشگاه را که در جمهوری اسلامی برای درس تاریخ هخامنشیان تدریس می شود بخوانید. جز بزرگواری و رفعت نظر چیزی نمی بینید. من واقعا تعجب می کردم وقتی این ها را می خواندم. به آژدی دهاک (ضحاک)، پدر بزرگش، که در کودکی قصد جان وی را داشت و خون های زیادی ریخته بود و با وی جنگیده بود رحم می کند، از خونش می گذرد و تنها به زندانی کردن وی در کوه های البرز اکتفا می کند. در برابر شهرهایی که مدت های طولانی در برابرش مقاومت کردند بر خلاف اسکندر با عطوفت کامل برخورد می کند. در استوانه ی خود (Cyrus Cylinder) که الان در لندن نگهداری می شود می نویسد که مردم هیچ شهری را به زور تحت فرمان خود نگرفتم. استوانه ای که از آن به عنوان اولین منشور حقوق بشر یاد می شود. اگر کسی آن را نخوانده است اکیدا توصیه می کنم که برود و حتما بخواند. کسی که اولین امپراتوری کل جهان را تاسیس می کند. کسی که در تورات در حد یک پیغمبر مورد ستایش قرار گرفته است و بنا بر نظر علامه طباطبایی، توصیفات قرآن از ذی القرنین بیشترین مقاربت را با وی دارد. با همه ی این ها بگذارید جایگاه این دو را در تاریخ ادبیات ایران با هم مقایسه کنیم. کوروش در ادبیات ایران کلا محو است. من حتی یک بیت شعر هم به خاطر ندارم که از کوروش نامی برده شده باشد. آن چه هست فقط جمشید و دارا است که معمولا با داریوش سوم یکی دانسته می شود. اما وضع اسکندر را در ادبیات نظاره کنید. اسکندر در ادبیات نماد عقل است و معمولا با نیکی از وی یاد می شود. نظامی "اسکندر نامه" می نویسد و فردوسی هم که  نه می توانسته در برابر جو غالب از اسکندر بد گویی کند و نه می توانسته حمله ی وی را به ایران توجیه نماید نسب وی را به ایران می رساند و وی را ایرانی معرفی می کند. بعضی شاعران و نویسندگان پا را فراتر گذاشته و می گویند وی با خضر نبی به دنبال آب حیات رفتند و خضر نوشید اما همین که اسکندر خواست از آب حیات بنوشد به ناگاه هوا تاریک شد و نتوانست. ببینید چه جایگاهی در ادبیات برای وی در نظر گرفته اند؟ وی را همراه و قرین یک پیغمبر قرار داده اند. برخی دیگر که از این مقایسه خجالت زده شده اند گفته اند که نه، منظور از این اسکندر، اسکندر دیگری است. این است وضع روشنفکران ایران. دیگر از عوام چه انتظاری است؟