امروز جشن فارغ التحصیلی دانشگاه برگزار شد. کسانی که تا پایان شهریور ماه فارغ­التحصیل شده بودند دعوت بودند. بالتبع من که دو سه ماه پیش دفاع کرده بودم جزء جشن نبودم. از یک طرف لباس فارغ التحصیلی داییم را همین چند ماه پیش تحویل داده بودم و حسرت می خوردم که چرا این کار را کردم حداقل نگهش می داشتم تا الان که بتوانم در جشن شرکت کنم. از یک طرف دیگه هم دل و دماغی برای جشن نبود، کسی از دوستان جز رسول و امین م. و ریحانه ش.  نبود. با آن دو تای آخری که آشناییت چندانی نداشتم می ماند رسول که به نظرم خودش مردد بود برود یا نه. همه ی جشن فارغ التحصیلی به بعد از جشن رسمی بر می گردد آن جا که همه جمع می شوند، خانواده ها می آیند، عکس می گیرند.
 یاد 18 اسفند 84 بخیر. چه شب خاطره انگیزی بود. بعد از جشن که جمع شدیم و رفتیم سمت دانشکده چه قدر عکس گرفتیم و عکس گرفتند. در یک لحظه آن قدر فلاش خورد که همه به یاد دیدار رییس جمهورها افتادند که عکاس ها امانشان نمی دهند. این دخترهای مهجور همدوره ای ما که خجالت می کشیدند بیایند عکس بیندازند بیشتر عکس می گرفتند. آخرش هم معلوم نشد اون همه عکس کجا رفت. بیشتر عکس ها هم از دوربین حامد بود که روی سایت گذاشت؛ من هم ده – دوازده تایی عکس داشتم و گذاشتم، بقیه هم بردند برای خودشان. من همه قبلش می خواستم سرم را اصلاح کنم مویم آن قدر کوتاه شده بود مسخره! عین بچه های دبستانی! بهرحال این از حوادثی است که یکی دوبار بیشتر در زندگی کسی اتفاق نمی افتد. این هم که گذشت. مال ما می ماند سال دیگه همین موقع. اما چه دیر وقت! مثل این که کسی جای شامش صبحانه بخورد. این هم از حماقت های شریفی است دیگر!

یاد قدیم ها که می افتم دلم می گیرد. چه قدر سر کلاس رفتن، کپ زدن و پروژه های گروهی لذت آور بود. الان زمانه هرکسی از آن جمع رو یک گوشه ای پرت کرده است.