مطلب زیر از دست نوشته های یکی از دوستان بسیار عزیز من است که لطف کرده و برایم فرستاده و از من خواسته است آن را این جا قرار دهم:

 

" تمامی رخدادهای این نوشته واقعی بوده و شخصیت های آن همگی حقیقی اند."

وقتی که دو زاری کج و کوله ام افتاد، مثل پتک خورد تو سرم. هنوزم که قریب به پنج ساعت ازش می گذره گیج و گنگم . ماجرا به ویار من تو خرید لباس مربوط می شه.  نذر کردم ماهی یه شلوار بخرم! نمی دونم چرا، اما کلا خرید لباس مخصوصا شلوار رو دوست دارم. شایدم چون (چشم حسود کور) خوش تیپم.  وقتی لباس نو به تنم میره هی مادر بزرگم قربون صدقه ام می ره! (مبتلا به همه ی خوش تیپا) منم هی دلم می خواد لباس نو بخرم. امروز بعد از ظهرهم یکی از اون خریدها اتفاق افتاد. رفتم خرید. بازهم شلوار. بعد از چند دور گشتن مفصل و اجرای مراسم سنتی چونه زنی بالاخره پسندیدم و خریدم. تو آخرین مغازه ای که رفتم و از همون جا هم خریدمو انجام دادم شاید حدود یک ربعی توقف داشتم و این فرصت کافی ای بود تا بفهمم تو چه ویرانه ای داریم زندگی می کنیم.

اون گوشه ی این فروشگاه عریض و طویل معروف، میز صاحب مغازه بود. روی صندلی جلوی میز، پیر زنی نشسته بود.  مادر اون پسری بود که داشت لباسشو پرو می کرد و یحتمل پا درد مجبورش کرده بود  بره اون جا بشینه. گرم حرف زدن با زن جوونی بود که رو صندلی کناریش بود. مثل مادر بزرگ خودم که تا پیش کسی بشینه مخ یارو رو به کار می گیره این مامان بزرگ مهربون هم داشت از رشادت ها و شجاعت هاش برای اون زن جوون می گفت. ظاهرا جاهای خنده دارش هم بود، چون زن جوون لبخندکی زده بود. به این دلیل  نظرم به این صحنه جلب شد که یکی از فروشنده ها داشت با صدایی سوت مانند به اون زنه مرس می زد اما اون جذب حرفای مادربزرگ شده بود. کمی اون طرف تر صاحب مغازه داشت با موبایل به پشت خطیه بد و بی راه می گفت. ماجرای چک و وصول بدهی و از این چیزها بود.

به طرفش رفتم . حرف هاش با موبایل تموم شد. گفتم آقا اینو پسندیدم. بفرمایید چنده. بیست و خورده ای بود. به رسم خودم چونه زدم باهاش. یارو هم یهو 20 – 30 درصد قیمتو انداخت . پولو تقدیم آقا کردم. اووو! این خانومه زنش بود. چون اونجا که بودم شنیدم زنه به مادر بزرگ می گفت این مغازه با انصافه و جنساش خاطر جمعه. کلک داشت تبلیغ مغازه ی خودشونو می کرد. یه جوری بود . جدا تا حالا ندیده بودم. زن خوش سیمایی بود. رو لباش خنده بود اما چشماش گریه می کرد. به شیطون لعنتی فرستادمو رفتم اون ور.

آقا می بخشید، تا این جا خوبه؟ صدای یکی از فروشنده ها بود که دولا شده بود و پاچه ی منو گرفته بود. می خواست بلندی شلوارمو سنجاق بزنه تا بده برام پایینشو بدوزن. رفتم تو اتاق پرو، شلوار خودمو پوشیدم.

اومدم بیرون . صاحب مغازه و زنش از پله های کنار اتاق پرو رفتن طبقه ی بالا. 

این جا که هیچ کی نیست. اون مامان بزرگ و پسرش هم رفته بودن. چشم انداختم که اون گوشه یکی از اون چند فروشنده رو دیدم. مغازه خالی بود. رفتم و گفتم آقا پایین اینو بدوزین. نشستم تا آماده شه.  گفت 5 دقیقه طول داره، می دیم خیاطی تو کوچه کناریمون.  گفتم باشه، منتظر می مونم. یهو یادم اومد ماشین زیر تابلو توقف ممنوعه. رفتم دیدم خدا رو شکر جریمه نشدم.  اما ماشین جلویی برگ جریمه داشت. تو راه برگشت به مغازه دو زاریم افتاد که بلا نگرفته از خودش قبض گذاشته زیر برف پاک کن که اگه افسر اومد ببینه و رد شه. ای کلک، می گن ایرانیا با هوشن. 

ای بابا این چیه پامه. زرشک.  کفشمو تو اتاق پرو جا گذاشتم.  با دم پایی اون جا اومدم بیرون. رفتم کفشمو بیارم. تو اتاق پرو که رفتم توجهم به صدایی شبیه قلیون جلب شد که از بالای سر میومد. اومدم بیرون و کفشمو پوشیدم. گفت کوچه بغلی خیاطی داره کارامونو می دیم به اون. گفتم بله، یه بار فرمودید.  شاگرد خیاطی اومد، با شلوار من. گرفتمشو خوشحال و خندان از این که به کلکسیون شلوارام یکی اضافه شده بود راهی خونه شدم.

تو را ه داشتم مناسک خرید رو دوره می کردم... چقدر خنگم من... اون صدا قلیون بود؟  بذار فکر کنم... نه، حتما نبود.  ببینم، نکنه اون چهار پنج تا فروشنده هم رفته بودن بالا. اون صداها... نکنه اون زن جوون زن صاحب مغازه نبود. وای خدای من ... اون قیافه تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی شه. چشمای زار با لبای خندون...

شخصیت اصلی این قصه نه اون زن جوون بیچاره ست. نه اون فروشنده های لا اوبالیه. نه اون مامان بزرگ قصه گو . نه ویار شلوار خریدن منه... بذار بیارمش. آها، اینه هاش. نهج البلاغه، خطبه ی 27، امام علی علیه السلام می فرمایند:

"فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا، ما کان به ملوما، بل کان عندی جدیرا."

 و این یعنی " اگر از خبر این حادثه جانگداز، مسلمانی از غصه بمیرد، سرزنش ندارد، بلکه از نظر من سزاوار است این گونه بمیرد! " حالا حادثه چه بود؟ سپاه معاویه سال 38 هجری تو سر حدات ممالک اسلامی به شهر انبار تعرض می کنه و زیور رو از پای زن غیر مسلمانی می کشه!

قطع به یقین فاصله ی اون فروشگاه تا قلب حکومت ، میدون پاستور، بیش از 4-5 کیلومتر نیست. نمی خوام حرف سیاسی بزنم اما مگه چاره ی دیگه ای هم هست... چند تا مرد تو این مملکت هستن که از این همه تعرضاتی که به زن مسلمان، اونم بیخ گوش حکومت، تو همین تهرون می شه بمیرن...  این بد بختی از هر چی که ناشی می شه بشه، از اقتصاده، از فرهنگه، از مریخی هاست یا از ونوسی هاست یا ازهر چه... مهم اینه که نباید برای این موضوعات راهی پیدا کرد بلکه باید از این قصه های غصه دار دق کرد.