1-

روزی من سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم.

ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین
درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت.
ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام
فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد.  منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد
 کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین
ببرد و ما را
به بیمارستان بفرستد!)).....

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می
 گویم:
((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله
 هستند.
آنها سرشار از ناکامی،  خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله  در اعماق
 وجودشان
 تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی
 میکنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله  روزشان را بگیرند و
 خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با
 شما خوب رفتار می کنند
دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.


2-

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا،
جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 
روز اول ماه و
هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود
ويلان از روزي
که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش
من يازده سال با
ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که
چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت
من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون
اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادمهمين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه دادتا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نهگفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش
كني؟
گفتم: نه
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي
خوش بگذروني؟ گفتم: نهگفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!! 
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين
.... 
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به
خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي
زنده‌اي؟ جواب دادم: نهويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
امروز روز جهاني آدمهاي آشفته
است
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي
بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
پيام امروز اينست
:
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن