در خوابگاه ما پسر آمریکایی مسلمانی به نام نبیل است که مطالعات خاورمیانه می خونه. سال دوم ارشد است، و با اینکه فارسی را دو سال است آغاز کرده است فارسی را خوب حرف می زنه. به غیر از زبان فارسی، عربی و آلمانی و اتیوپایی هم می خونه. چند وقت پیش یک کتاب عربی دستش دیدم و پرسیدم که چیه؟ گفت الحکمه المتعالیه ملاصدرا است. خلاصه چند روز پیش با به من گفت که با بچه‌های کلاس فارسیمون داریم می‌رویم یک رستوران ایرانی این نزدیک و از من هم دعوت کرد که بروم. من هم که نمی خواستم بروم هالووین پارتی امشب باهاشون رفتم. به غیر از من دستیار آموزشی کلاسشون هم که یک دختر ایرانی به نام آزاده بود و از دبیرستان آمده بود آمریکا و یک پسر ایرانی دیگر هم آمده بود که هنر خونده بود و تازه از ایران ظاهراً به بهانه ی کنفرانس آمده بود و باز هم ظاهراً قصد موندن داشت. کسانی که در اون کلاس بودند این‌ها بودند (1) یک پسر از مادر ایرانی و پدر ترک و متولد انگلیس که فیزیک می خوند. (2) یک پسر آمریکایی با قیافه ی کاملاً آمریکایی که الهیات می خوند (3) یک پسر هندی به نام گوکول که مطالعات هند می خوند (4) یک پسری از جمهوری دومینیکن (در آمریکای مرکزی) با پدری فرانسوی و مادری از تبار لبنان (5) یک دختر خیلی خوشگل که ظاهراً نسل دومی از لبنان بود چون خودش گفت آمریکایی است ولی بقیه گفتند لبنان.

کلا اینکه کسی به فارسی علاقه‌مند باشه چیز شیرین و جالبی برای ما است. اما گفتنی های جلسه این‌ها بودند

  1. همه شون می‌گفتند زبان فارسی زبان ساده‌ای است. همه هم پس از دو سال کم و بیش می تونستند خوب فارسی صحبت کنند. نبیل قبلاً به من گفته بود که عربی در مقایسه با فارسی خیلی مشکل‌تر است.

  2. اون پسری که از هند بود واقعاً فوق‌العاده بود. انگلیسیش که عالی بود هیچ ولی اصلاً غیر قابل باور بود برای من که این فقط دو سال است دارد فارسی می‌خواند. چند تا مثال: از ما پرسیدند که homesick چی میشه به فارسی. ما گفتیم ما همون homesick می‌گویند گفت میشه «دلتنگ خانواده »! یا باز آزاده از من پرسید که شما به TF (این جا Teaching Fellow می گویند) چه می‌گویید. من گفتم می‌گوییم TA. گوکول گفت «دستیار آموزشی»!!! بحث سیمرغ شد، اون پسر ایرانیه ازش پرسید که عطار را می‌شناسی؟ گفت من منطق‌الطیر را البته به انگلیسی خوانده‌ام (بابا من هنوز نخوانده ام). بعد از غذا چای قند پهلو آوردند. بحث قند شد. من گفتم که به زبان فارسی گاهی قند می گویند و چون از هند بود این شعر حافظ را شروع کردم به خواندن که «شکرشکن شوند همه طوطیان هند» که دیدم ادامه داد «زین قند پارسی که به بنگاله می رود».

  3. اون پسر ایرانیه پرسید که به انگلیسی «منزوی» چی میشه؟ بعد ترجمه کرد «تنها و مجرد ….». من گفتم میشه isolated. خلاصه بحث مجرد و متاهل و این‌ها شد که نبیل تعریضی زد و گفت که در عربی «عزب» می گویند. بنده خدا آزاده که نمی دونست ولی من گفتم در فارسی هم می گویند. بعد هم این شعر سعدی را خواندم که «من گرسنه در برابرم سفره ی نان// همچون عزبم … (این جا به بعدش را خود نبیل تقریباً حدس زد) بر در حمام زنان»

  4. اون پسر ایرانیه سر غذا برگشت به من گفت که «من پنج تا ایالت رفتم. فلان و فلان و فلان و نیویورک هم رفتم خوشم نیومد چیز تازه‌ای نداشت برای من که تهران را دیده‌ام، اما اینجا بهتره. این آمریکا هیچ چیزی ندارد و آمریکایی ها یک مشت احمقند البته منظورم این بچه‌ها نیست و …» . من سرم را از خجالت نتونستم بلند کنم.

فقط این را بگویم که هالووین اینجا همه گیر نیست و اتفاقاً اکثریت شرکت نمی کنند. من از بچه‌ها پرسیدم که شما پرسیدم که شما هالووین پارتی نمی روید؟ یکی از دخترها جوابی داد که خودمونیش این میشه که یعنی چی یک دختر بیست و چهارساله ی مست عنر عنر پا شه بره هالووین پارتی. هالووین مال بچه هاست. من یک مشت نخودچی کیشمیش گذاشتم کنار که وقتی بچه‌های همسایه در زدند بهشون بدم.