رهیدن دکتر الهی قمشه ای از مرگ با نذر پدر
در ویدیوی زیر دکتر حسین الهی قمشه ای ماجرای رهیدن از مرگ
خود را با یادآوری شهادت امام حسین توسط پدر و نظر او بیان می کند. پدر وی (مرحوم
مهدی الهی قمشه ای و صاحب ترجمه ی معروف قرآن و مفاتیح) این ماجرا را به شعر
درآورده است.
http://www.youtube.com/watch?v=OKUgwKp-Rhk&feature=related
چون در ایران دسترسی به یوتیوب مشکل است من این جا خلاصه ی
ماجرا را نوشته ام و در انتها هم شعرهای
مرحوم الهی قمشه ای را که به بیان این ماجرا می پردازد آورده ام
خلاصه: دکتر قمشه ای وقتی حدود یکسال و نیمش بوده دچار بیماری
سختی میشود و وقتی دکتر بالای سرش می آید می گوید کارش امروز- فردا تمام است و
خلاصه همه منتظر مرگ نوزاد بوده اند و حتی مادرش برای این که مرگ فرزند را نبیند
به اتاق دیگر رفته بوده است. پدر وی نذر می کند که اگر نوزاد از این بیماری جان
سالم به در ببرد قصه ی سلطان شهیدان دین را به نظم در آورد. به محض این که او این
نذر را می کند یاد تشنگی فرزند خردسال امام حسین (ع) می افتد و می بیند که این طفل
هم از بی آبی خیلی بی تاب است (چون دکتر گفته بوده که به وی آب ندهید) با خودش می
گوید که اگر این طفل من تا صبح بمیرد بهتر است تشنه لب از دنیا نرود. به همین خاطر
چند قطره آب در دهان وی می ریزد و می بیند که انگار طفل جان دوباره ای یافت. با
شنیدن صدای کودک مادر از اتاق دیگر به این جا می آید و به طفل شیر می دهد و می
بینند که حال بچه خیلی خوب شد. (انگار آب بدنش تمام شده بوده است). بعد از این واقعه هم مرحوم قمشه ای به نذر خودش وفا می
کند و داستان زندگی امام حسین (ع) را به شعر در می آورد که الان در دیوان وی موجود
است.
داد مرا واهب یکـتای من خوش پسری انجمن آرای من
در ورق دفتر نام و نشان نام حسین آمدش از آســمان
شاخ گلی بر شده یکسال و نیم سخت ز تقدیر قضا شد سقیم (=بیمار)
وا نشده غنچه ی خوشــبوی او زرد شده رنگ رخ روی او
گاه بنالید و گهی خواب کرد گه
به اشاره طلب آب کرد
دائمش از شعله ی تب ناله بود جان مرا شعله ی جواله بود
بیشترین قصه مرا سوخت جان کش
نبودش از درد زبان بیان
کاش زبان داشت که از درد خویش کرد بیان حال رخ زرد خویش
تا خبر یاس طبیب بدن شعله
ی غم زد به تن و جان من
(طبیب گفت کارش تمام است و مرا بالای سر مرده آورده اید؟ و
صحبت این بود که امشب دفنش کنیم یا فردا)
خواست خزان زود وزد بر گلم بر
کف تاراج دهد سنبلم
نو گل جانم جبروتی کند نو
گل باغم ملکوتی کند
لیک نگارنده ی لوح قضاء محو
کرم کرد خط اقتضاء
لطف حقم نیک سرانجام کرد بر
دلم این واقعه الهام کرد
عهد نمودم که گر این طفل ناز باز رهد زین مرض جانگداز
قصه ی سلطان شهیدان دین نظم
کنم نغز چو در ثمین
باری از آن عهد به خاطر رسید تشنگی کودک شاه شهید
با دل خود گفتم اگر طفل من تا
به سحر جان نبرد (ببرد) زین محن
به که هم از سوز و تب و التهاب جان ندهد (بدهد) تشنه لب و جان
کباب
یک دو سه قطره که ز آب زلال ریختمش در دهن آن خسته حال
بر سر هوش آمد و فریاد کرد اندکی
از غصه دلم شاد کرد
طفل که از ضعف حیاتی نداشت وز
خطر مرگ نجاتی نداشت
آب طلب کرد و بسی نوش کرد مرگ
تو گویی که فراموش کرد
مادر گریان به اتاق دگر، با دل ناشاد به فریاد بود منتظر ضربت صیاد بود
ناله ی طفل چو بشنید زار آمد
و بگرفت سرش در کنار
بر دهنش مام چو پستان نهاد شیر
بنوشید و دلی کرد شاد