پشتم باد خورده
این چند وقت که ننوشتم هیچ مشکلی نبود، مطالبم هم ته نکشیده بود. چون معمولا من یک سری چیزهایی رو که به ذهنم می رسه برای نوشتن، توی یک فایل تیتروار می نویسم بعدا کاملش می کنم و آخرش هم کپی- پیست! خلاصه این که مطلب هم به اندازه خیلی زیاد بود اما این که ننوشتم دلیلش این بود که وقتی آدم یک روز مطلبی را به فردا موکول می کنه، فردا هم به پس فردا و همین طور الی آخر. به قول معروف باید بگم پشتم باد خورده بود!
پ.ن: یکی دیگه از دوستان هم (که به قول سعدی در کجاوه انیس من بودی و در حجره جلیس ) رفت! حالا خودش به کنار
، کلی کار و راهنمایی واس ما انجام میداد. الان با نبودش حتما یک جاهایی از کار ما خواهد لنگید!
خلاصه جمعیت آن طرف کم کم بیشتر از این طرف می شود و آخر کار هم می شود اکثریت مهاجر و اقلیت محاضر (بر گرفته از حضر
)
پی نوشت پی نوشت: فکر کنم اولین کاری که این دوست ما پس از رسیدن به غربت انجام داده این بوده که توی اورکات محل زندگی را از تهران به لوس آنجلس تغییر دهد!! چه بسا هم این کار را قبل از رفتن انجام داده باشد. چون همیشه توصیه اش به دیگرانی که می رفتند این بود که تا رسیدید توی اورکات محل زندگیتون را تغییر دهید!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:17 توسط کامیار
|