روزنگار هژدهم فروردین
دیروز (یکشنبه) طبق قرار ساعت 8.5 صبح رفتم به اتاق استاد راهنما. قرار بود revision مقاله را سابمیت کنیم. شبش خیلی کم خوابیده بودم و حالم هم خوش نبود. صبح هم یک کم سریال خوردم و خلاصه گشنه هم بودم. یک ساعت کار سابمیت طول کشید. بعد از آن برای کاری باید می رفتم خیابان سمیه. فشار خونم واقعا افتاده بود دنبال یک بقالی می گشتم که یک شکلاتی بخورم که یک تعاونی مصرف دیدم. داخل شدم. حال و هوای دوران جنگ و بیست سال پیش می داد. به معنای تمام فکسنی. داخل یخچال هم چیز برانگیزاننده ای نداشت، نه مترویی، نه اسنیکرزی چیزی. ناچار سه تا تک تک خریدم. شب یک قسمت هایی از پرسپولیس را دیدم. یک قسمتی در این فیلم هست که دختره در دوران جنگ می رود داخل یک فروشگاه، هیچ چیز نیست و دو زن سر یک جنسی دارند با هم کتک کاری می کنند، یاد فروشگاه صبحی افتادم*. خونه که رسیدم حالم خوب نبود بعد از ناهار خوابیدم. ساعت سه با صدای موبایل از خواب بیدار شدم. دیدم استاد راهنمایم است. با خوشحالی زنگ زده بود که چک میل نکردی؟ مقالمون accept شده. نگاه کردم سه ساعت بعد از فرستادن revision پذیرفته شده است. از submit اولیه تا تاریخ acceptance کمتر از یک ماه شد. آن هم در یکی از بهترین ژورنال های علم مواد. استاد راهنمای ما که از هفت دنیا آزاد است . این وسط باید از یک انسان غریبه و فوق العاده شریفی که هیچ گاه وی را ندیده ام تشکر نمایم که آن بماند برای بعد.
*اینی را که می خواهم بگویم بیست و چهار-پنج ساله ها به بالا یادشان می آید. یادم می آید وقتی کوچک بودم آن اوایل روی بستنی ها مثل امروزه شکلات می مالیدند. من آن وقت دوست نداشتم و شکلات های رویش را می دادم پدرم بخورد. یک مدتی که گذشت و جنگ شدت گرفت دیگر کاکائو وارد نمی شد و شکلات های روی بستنی ها قطع شد. آن موقع دلم لک زده بود برای آن شکلات ها تا سال ها بعد در دوران رفسنجانی که درها باز شدو بار دیگر کاکائو وارد. هر چه قدر هم که به رفسنجانی فحش بدهم ، نمی توانم سیاستی را که در پیش گرفت و بعد از مدت ها محرومیت، مردم بار دیگر کمی روی سعادت دیدند تحسین نکنم حالا هر چقدر هم که این اقتصاد خوانده های کوپنی به کارش فحش بدهند.