1- این نظامی بدبخت اون وقت هم جرات نداشته از این حرف ها بزنه. اگه نوشته ی قبلی رو با دقت بخونید می فهمید که اشاره کرده ام که در مورد این شعر یک اشکالی وجود دارد. ماجرا از این قرار است که لیلی را شوهر می دهند. کسی برای این که عشق لیلی رو از سر مجنون بیرون کند  می آید پیشش و این حرف ها رو می زنه که همه ی زن ها این جوریند و اون جوریند (شعر پست قبل)  همین لیلی که تو اون قدر عاشقشی الان با شوهرش همش در حالت بوس و کنار است و خلاصه این جور حرف ها. مجنون که این حرف ها را می شنود این قدر سرش را به دیوار می کوبه که خون جاری می شه و اون شخص هم دلش به رحم میاد و مجبور می شه اصل ماجرا رو بگه که لیلی از وقتی شوهرش داده اند رفته داخل اتاق و شوهرش رو هم راه نمی ده. حالا هرکس اصل ماجرا رو نخوند و خیال کرد نظامی خیلی با دل و جرات بوده، مسلم است که اشتباه کرده. حالا این ماجرای زیر رو بخونید و از دیده، عبر کنید.

2- ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل كرده است:
زماني كه نايب كنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سركار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاك بر سرت كنم؛ فلاني كنسول است؛ تو نايب كنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد كنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاك بر سرت كنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو كنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ كه خانم باز گفت:" خاك بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاك بر سرت كنم!"
القصه آنكه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم كه خانم حسابي يكه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي كرد؛ سري جنباند و آهي كشيد و گفت:" خاك بر سر ملتي كه تو نخست وزيرش باشي !"

3- امروز دیدم کلی در دانشگاه برای یک کمپین هشت و نیم ملیون امضاء در جهت مبارزه با قوانین تبعیض آمیز علیه مردان تبلیغ کرده اند. متاسفانه فقط تبلیغات بود! جایی نداشت امضاء کنیم.