باسمک یا شافی
خدایا در جوانی ، پیر گشتم ، مرا در یاب. حالم گرفته است.

روی ماه،دستمال نمدار می کشم
نوک قاشق آسمون رو می چشم
می پاشم ستاره ها رو سر رات
که بیای قدم بزاری رو چشام
شبا رو جمع می کنم تا می زنم
رنگ روغنی به فردا می زنم
همه ی تلخی ها رو دور می ریزم
رنگ روغنی به فردا می زنم
طعم شیرینی به دریا می زنم
واسه اومدنت برنامه هاست
همه جاده ها آبپاشی میشه
نوک هر پرندهای شاخه گلی ست
کف رودخونه هامون کاشی میشه
یه حساب تازه ای باز می کنم
نارنین ، غزل، غزل داد
توی کوچه های شمشاد
با لب ترانه فریاد
گل نرجس باغت آباد
کاش که این فاصله راکم کنی ،محنت این قافله راکم کنی
کاش که همسایه ما می شدی ،مایه ی آسایش ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود ، یک شبه حلال مسائل شود
نام تو آرامه ی جان من است ، نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب ،بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم ، تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما ، کی و کجا وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان
به لبت نیاز دارد ، به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
«مرحوم آقاسی»
منبع شعر ها : یادگاری جزر و مد