دوستی
امروز محمود هم رفت. من نسبت به دفعه ی قبل دیرتر رسیدم و بنابر دلایلی که قبلا گفته بودم قرار شد زودتر برگردیم. دیدارمان خیلی کوتاه شد. وقتی آمدیم بیرون دوباره خیلی دلم می خواست برگردم و یک بار دیگر ببینمش.
دل من دیر زمانی است كه میپندارد
«دوستی» نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بیگمان سنگدل است آنكه روا میدارد
جان این ساقه نازك را
دانسته
بیازارد!
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار
دانههایی است كه میافشانیم
برگ و باری است كه میرویانیم
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بینیازت سازد، از همه چیز و همه كس
زندگی، گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نو زیده است هنوز
دانهها را باید از نو كاشت
آب خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج میباید كرد
رنج میباید برد
دوست می باید داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست یكدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
-مالامال از یاری، غمخواری-
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو
-ای دیده به دیدار تو شاد-
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد!