تبليغاتX
روزنگار

روزنگار


واقعا جالبه که آدم بخواد در زندگی‌ اش تعادل رو بر قرار کنه. بعد بفهمه اولا خیلی‌ معلوم نیست که نقطه تعادل،  نقط درستی‌ باشه و اینکه هر کسی‌ نقطه تعادل خودش را پیدا میکنه. ثانیا این نقطه تعادل داره عوض اینکه زندگی‌ آدم را بهتر کنه، داره آتش به خرمن میزنه! اینکه حالا پا در هوا هستم و نمیدونم راه حل چیه. بذارید چند تا مثل بزنیم:

۱- کار کردن: آقا من اومدم گفتم بیام و مثل این آمریکایی‌‌ها روزی ۷-۸ ساعت خوب کار کنم بدون حاشیه، بعد از ۷-۸ ساعت برم سراغ تفریح. آخر هفته هام هم دست خودم باشه.این روش در زندگی‌ فردی خیلی‌ خوب کار کرد و واقعا پیشرفتم قابل ملاحظه بود. صبح ۷:۳۰ میومدم دانشگاه و عصر ۴:۳۰ میرفتم خونه. صبح پر انرژی و عصر میرفتم خونه به زندگیم می‌رسیدم. حالا ببینیم مشکلات چی‌: تو آفیس ما بیشتری‌ها دیر میاین، یعنی بعد از ۱۰ یا ۱۱ و ۷-۸ شب می‌رن. جدا از اینکه خوب آدم مدت زیادی نمیبینتشون، وقتی‌ برنامه بزارن بعد از ۷-۸ شب میذارن که عملا تو دانشگاه نیستی‌. بعد ما کلا این فرهنگ را داریم که بد از هر ۲-۳ ساعت کار دوست داریم استراحت کنیم، حرف بزنیم، چایی بخوریم و ... اگر یکی‌ خیلی‌ متمرکز کار کنه، بقیه فکر ایکنن داره خودشو میگیره و این رفتار باعث میشه یواش یواش یارو از جمع بقیه جدا بشه. به علاوه چون خیلی‌ها حتی در آخر هفته کار می‌کنن، خیلی‌ موقع‌ها در دسترس نیستن که بشه کار مشترک انجام داد.

۲- مذهب: این یکی‌ دیگه فوق‌العاده جالب و رو اعصابه. آقا جون ما یک اشتباهی‌ کردیم یا خانوادمون یک اشتباهی‌ کردن، منو نه پارتی برو بار آوردن نه مسجد برو. در حالی‌ که عملا دور هم جمع شدن مردم در اینجا یا بخاطر مذهب و انجام چیزهای مذهبی، یا به خاطره رفتن به پارتی، مهمونی‌ و تفریحات از این قبیل. حالا وقتی‌ آدم اهل هیچ کدوم نباشه، ملت جایی‌ نمیگن که آدم باهاشون بره. اینکه دوباره از بقیه جدا میشه. حالا اینهمه راه هست از قبیل سینما، رستوران،رفتن به طبیعت، پیاده روی، دیدن جاهای جالب و ... حتی دور هم جمع شدن و حرف زدن و بازی کردن، ولی‌ انگار همهٔ زندگی‌ رو برای یک عده خلاصه کردن در نماز روزه برای یک عده در پارتی و عرق خوری.  نمیدونم چرا حد وسطی اینجا نیست. خیلی‌ کمن آدم‌هایی‌ که اهل هر دو باشن/نباشن.  اینکه دوباره پا در هوایی‌.

 حالا علی‌ مونده و حوضش!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:14  توسط Ali  | 

فرض کنید یک دختری رو میشناسید  و میتونید بهش تلفن بزنید. و فرض کنید که دختر مجرّد هست، ایرانی‌ هست ولی‌ در خارج از ایران.

شما قراره ۵۰ تماس تلفنی داشته باشید. حالا ببینید چه اتفاقاتی میفته.

۱- اگر سالی‌ فقط یک بار تلفن بزنید، اسم شما هست نامرد و کسی‌ که یادی از دوستهای قدیمیش نمیکنه.

۲- اگر هر ۶ ماه زنگ بزنید، ممکن بعد از هر تماس قرار بذارید که همو ببینید یا اینکه یک جایی‌ برید.

۳- اگر هر ماه زنگ بزنید، طرف پیش خودش فکر میکنه شاید شما قصدی دارید ولی‌ مطمئن نیستید. ۵-۶ ماه تا ۱ سال شاید این فک تو  کلّش باشه ولی‌ بعدش فراموشتون میکنه، باد از ساله اول هم دیگه عملا شما نمیتونید بهش زنگ بزنید.

۴- اگر هر ۲ هفته یک بار بهش زنگ بزنید طرف میفهمه بهش علاقه مندید و میخواید برید بیرون باهاش و بیشتر بشناسیدش. مطمئنا بعد از ۲ سال چیز خوبی‌ از آب در میاد. شما اینجا یک جنتلمن هستید.

۵- اگر هر هفته زنگ بزنید، شما خیلی‌ زیاد علاقه به رابطه با اون نشون دادید و اون ممکن لوس بشه و شما اسمتون بشه عاشق آویزون.

۶- اگر هر روز بهش زنگ بزنید، به نظر اون یک آدم دیوانه هستید که تا حالا با کسی‌ نبوده و الان مثل بچه‌ها عشق اون شده. احتمالا بعد از 1 هفته یک چیزی بهتون میگه که دیگه مزاحمش نشید.

۷- اگر هر یک ساعت بهش زنگ بزنید، اسمتون هست دیوانه روانی‌.

۸- اگر هر یک دقیقه بهش زنگ بزنید، بد از تماس ۲ یا ۳ اسمتون هست مزاحم تلفنی.

۹- اگر هم هیچ وقت بهش زنگ نزنید، اونه که همش به شما زنگ میزانه و اون وقت شما این فکر هارو راجبش خواهید کرد. دو نقطه دی

نتیجه گیری اخلاقی‌، زمان بندی خیلی‌ مهمه و تاثیر مستقیم رو رابطه، نظر اشخاص و درک اشخاص از آدم داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 15:2  توسط Ali  | 


اینو یک جا خوندم خوشم اومد، گفتم اینجا بنویسمش:

امروز چون هیچ مساله مهمتری تو زندگی نداشتم که ذهنم رو به خودش مشغول کنه، توجهم به این مساله معطوف شد که اگر مرغی بخواد به کودک درونش اشاره کنه میگه "جوجه درونم" یا میگه "تخم مرغم"؟

orginal publisher: http://zzyzxway.blogspot.com/2010/07/chickened-out.html
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 9:46  توسط Ali  | 


علمی‌ است که میگه مفاهیم ارائه شده در کتاب آسمانی چطور باید تفسیر بشه و چه قدر ما حق داریم در رابطه با نظر خدا بلند پروازی کنیم. در ویکی پدیا شرح مفصلش پیدا میشه!

حالا منم می‌خوام یک نمونه نشون بدم:

جمله زیر:


اینجا چه قدر گرم است.


۱- هوا گرم است.

۲- با تاکید روی اینجا، یعنی‌ این محل چقدر گرم است و بقیه جاها سرد تر است.

۳- یعنی‌ گرم کنننده خونه شون خوب کار میکنه.

۴- کولر خونشون رو چرا روشن نمیکنن، مردیم از گرما

۵- چه قدر جوّی که الان توش هستیم صمیمی هست!

۶- چه قدر همه در جمعی که اینجا دور هم نشستیم پر شور و حرارت و با اشتیاق حرف میزنن.

۷- کل جمله به کنایه و طعنه است چون جای افراد تازه عوض شده و جای قبلی‌ گرمتر و بهتر از اینجا بود. پس یعنی‌ اینجا چه قدر سرد است.

گوینده: خیلی‌ ساده، فقط هوا امروز گرمه. دیگه انقده تفسیر نداره که!


حالا این مثل خیلی‌ ساده ایی بود که زدم. فکر کنید این جمله رو یکی‌ تو یک کتابی‌ بخونی‌ که جمله هاش پس و پیش میشن و خیلی‌ قبل و بد جمله‌ها حساب کتاب نداره. افراد به راحتی‌ می‌تونن با توجه به چیزی که در ذهن دارند، جمله را به نحوی حتی درست ۱۰۰ عکس نظر گوینده تفسیر کنند!

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:12  توسط Ali  | 

والا اگر یک زمانی کس دیگری از شما خوشش بیاید و به خصوص اون شخص هم شخص توانایی باشه زندگی برایتان شیرین می شود.

یک بار دختری که از من خوشش می آمد بهم اس ام اس زد که فلان دوست مشترکمان در مسابقات پینگ پونگ برنده شده است. من هم جواب دادم که چه عالی، باید جشن بگیریم و بستنی بخوریم. اون وقت این دختر بیچاره ساعت ده و نیم شب سه چهار نفر دیگر را هم organize کرد که برویم بستنی بخوریم. حالا بارون می اومد شدید. از اون بارون هایی که تو سر سگ می زدی نمیومد بیرون. من اگر خودم نگفته بود نمی رفتم. برگشتیم همه لباس هامان خیس شده بود. جالبیش این که اون دوست مشترکمان خودش نیامد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 19:34  توسط کامیار  | 


زندگی‌ در غرب نشان داد که نیازی به مهدویت نیست که بیاید ما را نجات دهد. مشکلات داریم، دغدغه زندگی‌ داریم ولی‌ نیاز به منجی نداریم. خودمان میتونیم از پس مشکلات بر آییم. فکر می‌کنم نیاز به یک منجی مثل مهدی بیشتر در جوامع مثل ایران، عراق یا کشور‌های که تحت سلطه و زیر فشار هستند کار می‌کند. در کشور‌های آزاد و مرفه، کسی‌ فکر در زندان بودن و داغون بودن نمیکند که مهدی بخواهد. خودشان تلاش میکنند تا مشکلات را حل کنن و جوامع تا حدی پویا و دموکراتیک باعث میشود که مردم دقیقا بدانند چه مشکلاتی هست و اینکه کسی‌ به طور عمدی نمی‌خواهد که وضع بد باشد. همه حداکثر تلاش خود را میکنند که وضع بهتر شود. مهدی هم نیاز ندارند چون یک نفر آدم "حتّی با قدرت مافوق بشری" نمیتواند این جوامع را اصلاح کند. فقر، گرسنگی، مشکلات اجتماعی، سرخوردگی‌ها هیچ کدام با نیروی حتّی ما فوق بشری اصلاح نمی‌شود. مثلا در مورد اقتصاد، کشور ما چه درآمدش بیشتر شود چه نشود (کما اینکه شد در قیمت نفت بالا)، چه زیر ساخت‌ها درست بشود چه نشود (که عزم ملی‌ و نیروی همگانی می‌خواهد و امکانات و علم)، تا زمانی‌ که انسان‌ها اصلاح نشوند هیچ کاری از پیش نمی‌رود. اگر حتّی باور کنیم که پیامبر نیروی فوق‌العاده و ما فوق بشری داشت و مهدی هم آنن را داشته باشد، پیامبر ۲۳ سال زحمت کشید یک شهر قدیمی‌، بدون پیچیدگی دنیاهای امروزی را تا حدی سرپرستی کرد و تازه نصف مردم هم آخرش ایمان نیاوردند. حالا مهدی چطور میتواند حتّی با نیروی ما فوق بشری این کار را بکند، سؤالی است که باید از مهدویت اندیشان پرسید. همان به که خودمان در فکر اصلاح باشیم تا دلمان را برای یک منجی صابون بزنیم و دست رو دست گذشته و کاری نکنیم.

حتی اگر ادعا می‌کنید که دارید برای حضور مهدی آماده میشید و دست روی دست نمیگذارید، خوب پس دارید کارهای خوب را خودتان با تمام توان انجام می‌دهید. دیگه مهدی میخواید چی‌ کار! ولی‌ حتی کسانی‌ که ادعا می‌کنن دارند زمینهٔ لازم را برای حضور مهدی آماده می‌کنن، باز هم اعتقاد قلبی آنها این است که مهدی کارها را درست می‌کند نه آنها!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 18:39  توسط Ali  | 

 

می‌خواستم این دفعه هم نصفش را بنویسم و بقیه‌اش را بگذارم برای بعد که دیدم اگه این کار را بکنیم شاید بعداً حسش نیاد و در ثانی بعضی هاش از دهن می افته. در نتیجه قسمت بندیش کردم. هر قسمت هم تقریباً مستقل از قسمت‌های دیگر است


یک

امروز اولین و آخرین امتحان ترم را دادم و رسما سال تحصیلی برای من تموم شد. اگرچه امروز یک ایمیل از دانشگاه گرفتم که برای اینکه مطمئن شوند من آماده ی تدریس برای سال آینده هستم از من و حتماً برخی دیگر خواسته شده که هفت دقیقه در یک کلاس درس بدهم. این بخشی از قانون حمایت مالی ما است که حتماً باید یک ترم در سال دوم دستیار آموزشی باشیم. واقعاً باورم نمی‌شود که یک سال تحصیلی اینجا هستم. همه چیز مثل برق و باد رفت.


دو

چند روز پیش یکی از دانشجویان استادم از دکتراش دفاع کرد و یکی دیگه هم باید تا تابستان دفاع کند. بدین ترتیب من برای چند ماه تنها دانشجوی استادم خواهم بود و بعد از این با سابقه ترین! و این اصلاً جالب نیست چون احتمالاً کارهای من بیشتر می شه. مثلاً اگه بخواهد برای آزمایشگاه پرینتر بخرد من باید دنبالش و بگردم و گزینه بهش بدم. اگرچه یک دانشجویان فوق دکترا دارد و چند دانشجوی دکترای مشترک با یک استاد دیگر که اون ها را نمیشه دانشجوش حساب کرد. قرار است دو دانشجوی جدید بیایند و یکی‌شان از کلتک می‌آید و در دوره ی لیسانس سه چهار مقاله منتشر کرده است.


سه

این دانشجویی که دفاع کرد دانشجوی سال چهار بود و حداقل یک سال هم فوق لیسانس در کانادا خوانده است.در قوانین دفاع فرقی با ایران نداشت فقط نه تبلیغی کرده بود برای جلسه ی دفاع در سطح دانشکده و نه از پذیرایی خبری بود حتی برای استادها.جلسه ی دفاع (که اولین جلسه ی دفاعی بود که من در آمریکا شرکت می کردم) چند باری متوجه سؤالات نشد و مجبور شد بخواهد سؤالات را تکرار کنند.

حالا این دانشجو پنج سال است اینجا است ولی یک استاد چینیی این جا هست که به جرأت می‌توان گفت از معروف ترین استادان مکانیک است، این استاد حداقل بیست سال است اینجا زندگی می‌کند اما زیاد غلط و غلوط حرف می زنه. تقریباً همیشه s سوم شخص را جا می‌اندازد و در خیلی از موارد برای افعال گذشته هم فعل حال استفاده می کند. نوشتنش بد نیست و کم غلط تر است.


چهار

من با استاد فوق الذکر این ترم درس داشتم. قبل از هر جلسه خودش تمام درس را تایپ می‌کرد (دقیقاً مثل کتاب نه به صورت جزوه وار) و روی اینترنت می گذشت (به صورت مجانی برای استفاده ی همگانی). جزوه ها با جزئیات بیشتری از خود کلاس نوشته شده بودند و بعضا نکات بیشتری هم داشتند. من حتی نمی رسیدم اون ها را برای جلسه ی بعد بخوانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:22  توسط کامیار  | 

فکر می کنید من مطلب را باید لو بدهم؟ چون خیلی آموزنده است. هنوز کمی زود است و بهتر است چند هفته صبر کنم. مساله بیشتر این نیست که من بخواهم خودزنی کنم مساله این است که بعضی از دوستانم این جا را می خوانند و با درون یابی یک چیزهایی در مورد بقیه می فهمند. اگر چه فکر نمی کنم خود اون افراد اصلا اهمیتی بدهند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:46  توسط کامیار  | 

فعلا که خدا را شکر، خیر بوده.
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 12:32  توسط کامیار  | 

 

دیشب همین طور به زبانم آمد که "ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر". دقایقی نگذشت که حقیقتی کاشف شد که احتمال خیلی خیلی پایینی داشت که برایم مشخص شود. نمی دانم از لطف های الهی است یا می خواهد گوشم را بپیچاند. این بعدا مشخص می شود. ان شاء الله که به خیر بگذریم. فقط این که دیشب را از فکر موضوع نتوانستم بخوابم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:57  توسط کامیار  |